تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم
 

وقتی می آی تو و باید چند لحظه فکر کنی تا user name وبلاگت یادت

 بیاد...

و بیشتر از چند لحظه فکر کنی تا password ات یادت بیاد..............

یعنی خیلی دیر کردی!

فقط اومدم بخونمتون....همین.یه تصادف بد کردم...اصلاْ حال روحی

مناسبی ندارم..کمیاب شدم.خودم هم خودم رو کمتر می بینم.باور کن.

 

ما درس داریم
 

** ما کودک درون نداریم.چون ما همه اساساْ کودک هستیم و

آدم بزرگه عاقل در درونمان نهفته است که گاهگاهی یواش یکی

می آید سرکی می کشد و می رود!!

**یه چیزی را درگوشتان یواشیکی بگوییم؟ به کسی نگی ها!!

ما ته ته وجودمان  ،صادقانه اعترافاتی می کند..یعنی می دانیم که ما

همش نمی درسیم که ...راستش ما همه روز ه همه غلطی می کنیم

و کمی هم در اوقات فراغتمان می درسیم!! صادقانه بگوییم افه درس

دارم هم خیلی با کلاس است!!کلی می چسبد!!

آقای دکتر رژیم.ما نتوانستیم خوب ورزش کنیم چون درس داریم!

دوست عزیزم که حوصله دیدن ریخت نحست را نداریم چون هی پز

 شوهر ایکبیری ات را می دهی!..به مهمانیتولدت نمی آییم چون

درس داریم!

 

 

المپیک خروس بازی!
 

 خبردار شدیم مسابقه"خروس بازی" دیروز ،جمعه صبح،در یکی از

شهرهای مازندران برگزار شد!! طبق اخبار رسیده احیاناْ مسابقات بین

 شهری  بوده است!! (ما دروغ نمی گوییم خالی هم نمی بند

یم .شوخی هم نمی کنیم...برادرمان رفته بود اونجا مرگ خودمان)

با این اوصاف و با این همه تنوع تفریحات در کشور ما و این همه ارتقا

 روزافزون فرهنگ اصیل ایرانی،و برنامه ریزی در راستای مقابله با تهاجم

 فرهنگی و استکبار جهانی !!،ما بعید نمی دانیم در آینده ای نه چندان

دور برگزاری مراسم زیر را به سمع شما برسانیم!:

 "برگزاری مسابقات کشوری کفتر بازی جام ممٌد طوقی"

"برگزاری المپیک اراذل و اوباش و اولات (جمع لات دیگر!)شامل

رشته های تسبیح گردانی،پرتاب قمه،هدفگیری با دستمال

یزدی"

"تشکیل لیگ برتر چاقو زنی در ایران"

و

.........

** ما داریم می درسیم..واسه همین کمتر به وبلاگهای دوستان خواهیم

آمد و در اوقات فراغتمان اگر وقت کنیم می آییم سریعاْآپ می فرماییم،

لطفاْ درک کنید که دیگرنمی رسیم برایتان کامنت بزاریم.پیشاپیش

 اعلام می داریم این از میزان علاقه و توجه ما به دوستان خوبمان

نخواهدکاست.

پ.ن.۱: ما اینقدر هر روز همش همش نامه های اداری می نویسیم و

بخشنامه می زنیم، اداری نویسی مان خوف خوف شده است! ما کلی

دارای حس رسمی می باشیم!

 

 

احوالات ما
 

هر قدر وزن  ما تیلیک و تیلیک پایین می رود،

اعتماد به نفس ما فرت و فرت افزایش می یابد!!

پیش می بینیم (یعنی پیشبینی می کنیم)که خودشیفتگی ما  ۳ ماه بعد

 که طبق برنامه رژیم آقا دکتر مودٌبه به وزن ایده آل خواهیم رسید،به

بینهایت سیر خواهدنمود!!

ما خودمان را دوست می داریم...ما با حقوق کارمندی مان کلی لباس

منزل و بیرون خریدفرمودیم!! تازشم از یک کفش خوشمان آمد دو

رنگش را خریدیم،سرمه ای و سبز..ما همیشه ولخرج می باشیم.برای

 همین در راستای خوشبختی همسر آینده خود تصمیم داریم ایشان را

مردی پولدار  انتخاب نماییم تا خرج مارا بتوانند بدهند و عقده ای نشوند!

پ.ن: مامان خپلی ما گردالی تر از پیش شده اند .اخیراْ برای اندازه گیری

 سایز ایشان به جای عرض از قطر استفاده می نماییم!!

پ.ن.۲:ما نوشتنمان می آید،ولی این قالب جدیدمان پر حرفی های مارا از

اینی که هست پر تر نشان می دهد!!واسه همین مطمینیم بنویسیم حال

نمی کنید بخوانید.بعداْ می آییم می نویسیم.

 

 

آرزوهای محال ما
 

ما بالاخره تصمیم گرفتیم در بازی که شونصد روز پیش دوستی عزیز

دعوتمان کرده شر کت بنماییم.آرزوهای محال ما به شرح زیر می باشد:

۱)شبانه روز بلنبانیم!! بخوریم و بیاشامیم اما چاق نشویم! ناهار

ماکارونی،شام fast food،میان وعده شکلات و بستنی......

۲)یکی از مشهورترین مانکن های دنیا شویم و با لباسهای nهزار دلاریمان

هی قر بدهیم و هی cat walk بنماییم!!

۳)آنجلینا جولی باشیم.

۴)در لیست ثروتمند ترین زنان دنیا جز top 10 باشیم!! مرگ خودمان از

خیلی هاشان چیزی کم نداریم! بمیرند الهی!

۵)یک خانه ویلایی بزرگ با باغ و استخر در شمال تهران خریداری کنیم.....

البته با پول حلال که همه اش از پزشکی و دندانپزشکی در آمده باشد!!

۶)ارتودنسی بهترین دانشگاه دنیا بورسیه شویم.

۷)هر گ*هی دلمان خواست میل نماییم و همه جور غلطی بکنیم ولی

 به بهشت برویم!! (البته به جز جنایت و قاچاق و کلاهبرداری)

۸)تمام BFهای قبلی ما و همه کسانی که مارا در دوران دانشجویی مورد

 آزار و اذیت مادی و معنوی خود قرار دادند، کلی بدبخت شوند و بیچاره

شوندو هی همش یه جزای اعمال پلید خود برسند و طعم عدالت پنهان

 هستی را بچشند مرده شورها! تازشم همش بیایند از آن ور دنیا آدرس

 مارا با بدبختی پیدا کنند و عذر خواهی کنند

الهی آن پسره دروغگویی که بوی فرند خان ما بود زن بگیرد بعد بفهمد

 جن*ده بوده!!

همین فعلاْ.........................

 

 

ما پیشرفت می کنیم...
 

 ما کلی "proud of my self" می باشیم این روزها! چون :

۱-ما دکتررژیم می رویم و در دوهفته اول دو کیلو وزن کم کردیم و

کلی آقا دکترهاز ما تعریف کرد..ما قرار است ۴ ماه دیگر مانکن شویم!

۲-تازشم روحیه مان خیلی بهتر می باشد.تازشم درسمان را شروع کرده

 ایم و هر چند سیر پیشرفت ما در درس خواندن همچون دویدن گربه

چلاقه می باشد و اگر بخواهیم نمودار ساعات درس خواندن در روز را

بکشیمسینوسی کوسینوسی چیزی خواهد شد..ولی خب استارت را

زده ایم!

۳-تازشم ما همیشه آرزو داشتیم رانندگی را بلد بشویم و بالاخره بلد

 شده ایم و در جاده بین شهری می رانندگیم و تازشم بلدیم دنده ۵

بزاریم!! ما دنده عقب هم می توانیم برویم تو در خانه مان! ما فقط ماهی

 یکی دوبار ماشینمان را می مالیم!

۴-بابایمان قول داده برایمان یک تندر قرمز گوجه ای بخرد!! ما بسی دختر

خوب و فهیم و قانعی هستیم و اصلا مزدا و سوناتا و ‌BMW دوست نداریم!

حتی زانتیا هم دوست نداریم اصرار نکنید!

۵-ما جای طرحمان را عوض کرده و کلی برای مسوول ستاد خود می -

شیرینیم و حمالی می کنیم و ایشان مارا به دورترین روستایی که

بفرستند ۵ دقیقه با شهر فاصله دارد!!

** به علت مادر ذلیلی ما مجبوریم زودی برویم خانه تا مامان خپلی مان

تنهانماند! بعدا می آییم تا در بازی آرزوهای محال شرکت نماییم!! ما

بالاخره کسی به یک بازی دعوتمان کرد! داشتیم عقده ای می شدیم...

***مامان خپلی ما ادبیاتش از ما هم باحال تر است! مثلاْ به در ماشین رو

حیاط خانه مان می گوید"در کنترل از راه دور" (ریموت را می گوید)و به

در کوچیکهمی گوید " در عابر پیاده"..گفتیم که این همه از ادبیات ما

تعجب نکنید..ارثی است!

 

 

هفته سلامت: ما سطح فرهنگ بهداشتی جامعه را ارتقا دادیم!!!
 

و ما بالاخره این a*ss مبارکمان را تکانکی دادیم و از خانه مان زدیم بیرون!

ما در هفته پیش در نمایشگاه هفته سلامت به سر می بردیم و حمالی می

فرمودیم..البته از ما بعید بود این همه فعالیت ولی خب دست خودمان که

نبود زوری بود! ما علیرغمگشادی مان وقتی زوربالای سرمان باشد خر خوبی

 می شویم اساساْ !

اما مشاهدات ما در نمایشگاه سلامت در راستای فعالیتهای بی شمار

مسوولین بهداشتی مملکت در جهت ارتقا سطح شعور بهداشتی ملٌت بدین

 قرار می باشد:

*سلام خانوم اینجا همانجایی است که مسواک خمیر دندان مفتی

می دهند؟

*سلام خانوم می شود یه چند تا مسواک خمیر دندان و نخ دندان

به ما بدهید؟ چیز دیگه ای هم دارید؟

 خانوم ۴۰ ساله* ببخشید می شود به ما مسواک جایزه بدهید

 ببریم؟

-ما  :   خیر!جوایز فقط برای کودکان زیر ۱۲ سال است.

*خب پس می شوذ این مسواک روی میز  را برداریم؟

ـ      خیر این به عنوان نمونه است.برای دکور....

*  خب پس این نخ دندان را برداریم؟

ـ  اینها برای آموزش است...مدل است....نمی شود

* خب پس از آن اینه دندانپزشکی می دهی؟

ـ عزیزم این برای معاینه کودکان است نمی شود!!

*خب پس می شود از این چوب زبان(=آبسلانگ) ها چند تا بدهید؟

!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: حالا تولدمان را تبریک نگفتی اشکالی ندارد،می میری دو خط

 کامنت بنویسی؟

 پ.ن.۲: ما می خواهیم موسیقی برای وبلاگمان بگذاریم...ولی آدرس

 سایتی که آپلود کنیم رابلد نمی باشیم...هر کی بلد است بگوید!

 

 

سال نو
 

سلام.ما آمدیم . ما بسیار کار داریم.چون ما خیلی گشادیسم داشتیم

 الان که سر کار می رویم خیلی به ما فشار می آید(از این نوعش

 نه آن نوعش!!) به همین دلیل کلی خسته می شویم و کلی در

خانه می چپیم!!

به هر حال: سال نویتان مبارک.امیدواریم و آرزومند که سال

بسیار خوبی لبریز از شادی و خوشبختی داشته باشید.

دلمان بسی تنگیده بود برای همه دوستانمان.ظاهراْدوستان خوف

خوف جدید هم وقتی نبودیم پیدا کردیم!!یعنی خودشان پیدا شدند و

 آمدند با ما دوست شوند...بس که ما جذاب می باشیم و فهیم می

باشیم!!

ما تمام عید را در مهمانی خانه خالی و دایی به سر بردیم و حوصله

 مان سر نرفت اصلاْ!! خوشحال هستیم.البته خیلی خیلی زور داشت

 که وسط مسطای تعطیلات مجبور بودیم همش هی برویم مرکز

بهداشت !! تا حالا توی عید سر کار نرفته بودیم!!جان کندیم کلی!!

البته ما مرخصی هایمان را نگه داشتیم تا سال بعد برای امتحان

 تخصص یک ماه مرخص شویم و خر بزنیم اساس!

راستی تولد ما در دوران عید بود!! نمی گوییم چندم تا شناسایی

نشویم! ما این گونه اصول ایمنی مخفی سازی خود را را رعایت

می کنیم .این را هم گفتیم که هی بیایید به ما تبریک بگویید!! ما

عاشق این هستیم که تولدمان را مبارک کنند!! (عقده ای هم

 خودتی!!)

پ.ن: ما شمع روی کیکمان را یک سال کمتر گذاشتیم تا خودمان

را و بقیه را خر نماییم..مانده ایم سال دیگه چه خاکی به سرمان

بریزیم!! اصلاْ سال بعد تولد نمی گیریم.

بعداز پ.ن: ما کلی سبزه گره زدیم سیزده بدر،همش برایمان

خواستگارمی آید!! مرگ خودمان راست می گوییمُ کلی در کف

ماندیم که چه قدر کارگر بوده!

 

 

پاکسازی ...یک روز مبادا
 

ما چون بسیار کودک فهیمی می باشیم و همه اش در قبال خانواده مان احساس مسوولیت می نماییم،تصمیم گرفته ایم وظیفه سخت مبارزه با عادات "بیمارگونه"خانواده مان را به عهده بگیریم  یکی از مهم ترین این عادات" معتادوار"(صفات را حال می کنید؟ما ادبیاتمان را در کنکور ۱۰۰ زدیم) آشغال جمع کنی می باشد! یعنی این که مامان خپلی و بابا پیری ما علاقه فراوانی به نگهداری وسایل کهنه و مستعمل برای روز مبادا دارند و نصف کمدهای خانه مان پر از این ات و اشغالها می باشد! در واقع دلشان نمی اید هیچ چیزی را دور بریزند حتی اگر سالها از ان استفاده نکنند!خب ما برایشان دور می ریزیم

در تاریخچه این عادت "حرص انگیز"(صفت رو داری!)ما کشف کردیم که در خانواده مادری مان ارثی می باشد و مبدا این ژن معیوب بابا بزرگه می باشند! ولی بابایمان مشکلش ژنتیکی نمی باشد بلکه اکتسابی است و از خساست ذاتی شان اب می خورد!

البته مامان خپلی خوبیش این است که می شود گاهی روی مخش خوب کار کرد و موقتا راضی اش نمود! و این پروسه مهارت خاصی می طلبد چون باید فورا قبل این که طرف جوگیری از سرش بپرد و پشیمان شود همه چیز را تمام کنیم! ما تا این مرحله کلی پیش رفتیم.کهنه های مامان را از چنگش در اوردیم و در کیسه زباله بسته بندی نمودیم و به در خانه کشاندیم...ولی باباهه سر رسید و مارا به فا*ک داد اساس! و آشغالهایش را بغل کرد و چپاند در کمد برای روز مبادا!!! کلی هم نصیحت شدیم که هر چیز که خوار اید یک روز به کار اید!

ما هم امروز در یک عملیات انتحاری از غیبت همه استفاده نمودیم و هر چی آشغال تپانده بودند کشیدیم بیرون.....آی کیف کردیم!بخشی از وسایل دور ریخته شده در عملیات پاکسازی ما به شرح زیر می باشد:

حوله های سیسمونی ما ( مامان خپلی می گوید جنسشان یک چیز دیگه است و در تحقیقیات در مقایسه با placebo ،چندینثانیه زودتر آب تنمان را خشک می کند!!) ، ۶تا سبد حصیری کیثیف که عمر هر کدام بین ۵ تا ۱۰ سال می باشد( برای گذاشتن سنجاق قفلی در ان به کار می رفتند!!) ، شونصد تا جا خودکاری ایکبیری ( که هدایای تولد سالهای ۶۸ تا ۷۸ ما می باشند)* هشتصد تا البوم زشت ریقو (که هدایای تولد سالهای ۷۲ تا ۸۳ز آبجی ما می باشد)، رومیزی های جهیزیه مادرمان، لباسهای جوانی مادرمان که برای ایشان بسی تنگ و برای ماها بسی گشاد می باشند،کلی لوح تقدیر (مال ما و ابجیه و داداشه) که شامل صدها تا افرین و هزارها تا صد افرین به مناسبت گرفتن ناخنها، شستن دستها بعد از ری*دن،جواب سلام معلم را دادن و یه توپ دارم قلقلی را بدون مکث خواندن... و صفحاتی پر از وصف سجایای اخلاقی ماها در کودکی که بسیار باهوش بوده و نمره های امادگی دبستانمان همه اش بالای ۱۸ بوده است و شبها در جایمان جیش نمی کردیم(مادرمان هنوز با استناد به اینها تصور می کنندما کلی پدیده بوده ایم در نوع خودمان!).تکه پارچه های "تار و پود گسیخته"(صفت روبرم !!) که گویالباسهای دوران کودکی ما بودند و به جز آبجی مان دختر خاله هایمان هم یکی یک دوره اینها را به تن نموده اند....و بسیاری چیزهای دیگر..

تازشم همه اش را ۳تا کوچه ان ورتر انداختیم و آقا اشغالی برده شان! ما طمینیم بابایمان تا چند شال دیگر نمی فهمد عتیقه ایش نیستند..شاید هم یک روز مبادا بفهمد

پ.ن : ما می دانیم شما حوصله پست طولانی ندارید.و.چون نوشتنمان می امد دوتا نوشتیم.اینو بخون تا غر نزنی !

 

بوی ماهی بوی عید..بوی کاغذ رنگی......
 

ما الان از آرایشگاه می آییم.پشت لبمان عینهو بادمجان نرسیده شده است! اما ما با پررویی در خیابان ها راه افتاده ایم به گشت و گذار عید! تازشم همش همش باز هم رخت و لباس خریدیم!

تو هم مثل من عاشق بوی عید هستی؟ تو هم دوست داری دست فروشها رو دید بزنی؟تو هم دوست داری هر سال یه تنگ بلور جدید مد روزویک ماهی که رنگ باله هایش طبق fashion 2008 مشخص می شود  بخری؟تو هم عاشق خرید عید هستی تا انجا که  شور*ت و جورابت هم نوی نو باشد؟؟تو هم هی مغازه ها را می گردی تا سبزه ات یک چیز خیلی ناز و تک و مامانی باشد؟(امسال سبزه ما شکل یک موش است!! سبزش که کردیم عکسش را می گذاریم)

*ما خانه تکانی هایمان را شروع کرده ایم...البته هی مامان خپلی مان زود شروع می کنند خانه مان را تکان تکان می دهند تا شب عیدی کارها رویهم تلنبار نشود و هی داداشی مان و بابا پیری مان همه جا را گندتر از روز اول می نمایند! ما جز کدام دسته ایم؟ هیچ کدام۱ ما نه کثیف می کنیم نه تمیز! البته مرتب خیلی می کنیم همه جارا!

مامان خپلی ما سیستم خیلی باحالی در نظافت دارد.این جوری که هی همش همه جا را با کمک دو سه تا کارگر می شورد و می سابد ولی همه چیز را ریخت و پاش می کند!مثلا همه چیز کابینت را بیرون می ریزد تا ۵۰متری زیر ان را دستمال بکشد(ما می گوییم دارد لانه عنکبوتها را برایشان می تمیزد!) ولی بعدا یادش می رود وسایل را سر جایش بگذاردزیر ها را می شورد و روها را بهم می ریزد!پس می فهمی که ما چه نقش مهمی در این وسط ایفا می کنیم..ما راه می رویم و همه چیز را مرتب و منظم سر جایش می گذاریم...ما کلی خانه دار و مرتب کدبانو می باشیم(وسواس هم نداریم!) تازشم دستپختمان کلی خوب شده است...(ما اصلا قصد ازدواج نداریم!!)

 

آرزوهای کودکی: خانه سازی از نوع اسباب بازی اش
 

ما امروز در تیراژه مغازه ای مخصوص اسباب بازیهای کودکان دیدیم که یک گوشه آن ازاین

 وسایل ساختمان سازی (آجر الکی های کوچولوی پلاستیکی رنگی را می گوییم، تو هم

کوچولو بودی داشتی؟) ریخته بودند تا هر کودکی خواست همش هی با آنها بازی کند..ما هم که

 کودکی فهیممی باشیم هی می خواستیم برویم بشینیم و خانه بسازیم ولی مامان خپلی مان

 دستمان را گرفت  و گفت: خرس گنده خجالت بکش!!

ما در کودکی همش فقط یک دست ازین اسباب بازیهای خانه سازی داشتیم و همش همش در

 دیوارهای خانه مان کم می آوردیم!! و مجبور می شدیم از لنگه دمپایی و مقوا و اینا برای اتمام

 ساختمانمان استفاده نماییم...و تازشم همش همش خانه مان یک طبقه می شد!یکی از

 آرزوهای کودکی ما (ما الان هم کودکیم ولی ان موقع کودک تر بودیم!)  این بود که ۴-۵ دست

 ازین خانه سازیها داشته باشیم تا بتوانیم باهاش یک قصر بزرگ بسازیم..

امروز ما تصمیم گرفتیم برای رفع عقده های دوران کودکتری خود ، یک کودک بزاییم و هرچه

خودمان دلمان خواست به اسم او بخریم!! تازشم ما مامان دست و دلبازی می شویم و اینقده

براینی نی مان اسباب بازی خانه سازی می خریم تا بتواند باهاش برج میلاد بسازد!!

پ.ن: ما یک عدد بابای نی نی لازم داریم که خوش تیپ ، پولدار، خوش اخلاق،مهربان،

دست و دلبازودارای تحصیلات خیلی خیلی عالیه(ترجیحا تخصص جراحی پلاستیک یا ENT

یا ارتوپدی) باشد،تازشم قدش حتما بالای ۱۸۲ باشد.لطفا در صورت دارا بودن شرایط فوق

باما تماس بگیریدالبته ما قصد ازدواج نداریم

 

انتی هیستامین لازم می باشیم
 

ما امدیم قبل از لالا ( جیش و بوسمان را انجام داده ایم ) اعلام کنیم که چرا واحدهای

فارماکولوژی دندان پزشکان را اینقده سرسری می گیرند آخر؟ ما که هردو را با نمونه سوال

 خواندن پاسیدیم ( درست مثل تمام هم کلاسی های دیگرمانبجز شاگرد زرنگها که نمره شان

کمتر از همه شد!) الان که ما سرماخورده ایم شدید و فرت فرت می نماییمکلی،چون تنها آنتی

هیستامینی که می شناسییمش قرص "آنتی هیستامین دکونژستانت" می باشد که ان هم اخریش

 را دیشب میل نمودیم ،الان نمی دانیم چه باید کوفت کنیم که انتی هیستامین باشد؟ 

 تازشم سه روز پیش در موقعیت دشوار مشایهی در اخر شب قرار گرفته بودیم و پرفنازین را

 از خانواده گرامی آنتی هیستامین فرض نموده و میل کردیم....و وقتی ظهر مامان خپلی مان

بهمان گفت :الاغ آن آرام بخش من بوده است!! ما دوزاری مان افتاد که چراصبح تمام راه از

 ساری تا بابل درحال رانندگی چرت می زدیم و چرا همش ملت برایمان می بوقیدند و مادر

 خواهر مارا (بدبختهای ازهمه جا بی تقصیر) به فنامی دادند !

امشب ما "کلرفنیرآمین" میل نمودیم! تا باشد که فارماکولوزی را بخصوص در مبحث عوارض

 دارویی به صورت تجربی یاد بگیریم تا هرگز یادمان نرود!

 

هم اکنون ما سوسکی بیش نیستیم!
 

ما امروز سوسک شدیم اساس!نمی دانیم کدام شیر پاک خورده ای مارا شیر نمود که برو تهران

 شماره نظام پزشکی ات رو بگیر که کارت زودتر راست و ریست شود!!

ما عین ملانصرالدین در بدر دنبال ادرس سازمان نظام پزشکی بودیم.شماره تلفنشان را جواب نمی

 دادند!(انگاری خانه خاله است!)۱۱۸ فقط می گفت طالقانی طالقانی.....ما هم اژانس گرفتیم کلی پول

سلفیده شدیم تا طالقانی ..بعد یک شیر پاک خورده ای به ما گفت همین پشت است! ما هم که همیشه

 به همه اقا مهربونایی که در خیابان ادرس می دهند کلی اعتماد می کنیم پیاده شدیم.......و رفتیم دیدیم

 انجا ساختمانی از وزارت بهداشت است!

خلاصه در راسته خیابان طالقانی از تمام متاکسی ها یکی یکی ادرس خواستیم تا سرانجام

شونصدیمشان آدرس دادند: خیابان سرپرست..ما دربست گرفتیم و از اسکن های حقوق بهمن

 خودمان(که کلی برایمان عزیز استند)خرج نمودیم تا انجا ....دیدیم پرچم سفید زیبایی به احتزاز

 دراورده اند که:سازمان نظام پزشکی به خیابان کارگر شمالی انتقال یافته است!!

 (گفتیم که شاید به درد شما بخورد) ما عینهو خاله سوسکه دربست دیگری سوار شدیم و کلی

اسکن دادیم تا رسیدیم به مقصد..یارو پول خون باباش رو گرفت! فکر کرده اینهم پولای بابام است

که دلم نسوزد و خرج کنم!!

الان لابد فکر می کنید که کلاغه به خونه اش رسید و ما هم شماره را دادیم مهر بسازند برایمان

 و عاقبتبه خیر شدیم؟ نه خیر! اقاهه اول ما را کلی فرستاد بانک و کلی پول ریختیم به حساب،

سپس در ساعت ۱ ظهر فرمودند قانون سال ۸۶ اجازه نمی دهد اینجا شماره بگیرید! چون طرحتان

 در شمال است باید بروید سازمان نظام پزشکی مازندران......

ما ککمان خیلی گزید..چون هدف اصلی ما از امدن خرید رخت و لباس عید و کفشهای براق ورنی

و پارچه ساتن ولوازم ارایش تازه و..............خیلی چیزهای دیگر است که می خواهیم برویم

حالش را ببریم!

پ.ن: ما امروز کشف کردیم که ملت اصولا واژه های: پزشک ، بهداشت ، درمان، وزارت

بهداشت، مطب دکتر فلانی ، داروخانه،بیمارستان، اموزش عالی، دانشکده داروسازی، نظام پزشکی

، نظام وظیفه،اموزش و پرورش...و بسیاری واژگان مشابه ( !!!!! ) دیگر را یکی می دانند!!

پس اگر ادرس مطب اورولوژیستی را پرسیدیدو  و سر اززایشگاه در اوردید، تعجب نکنید!

 

 

روان شناسی زنگ موبایل
 

ما الان در تهران می باشیم...خیلی دوست می داریم موقعیت را چون حقوق دوماهمان را آورده ایم

 خرج رخت و لباسمان کنیم!! کلی خوش می گذرد!

ما در اتوبوس که از شمال میامدیم به نکته جالبی پی بردیم|!! خیلی وقتها می شود شخصیت کلی ادمها

 را از روی زنگ موبایلشان حدس زد!! امروز از همه مدل اهنگی مستفیض شدیم( ما الان داریم

به دیکته مان که کلی خوب است می بالیم و احساس باسواد بودن بهمان دست داده است شدید! )

یکی اهنگ موبش بندری بود، یکی دیگر اهنگ قدیمی مرجان( ای که به شبها صبح سفیدی بی تو

 کویری بی شامم.......) یه دختره سوسول ازین خارجکیا گذاشته بود، و برادر فوفولش هم متال-رپ!

 یکی نوحه ایمه اطهار داشت!(ما نفهمیدیم محرم تمام شد یا نه؟؟) یه دختره ترشیده سبیلو هم اهنگش

قهقهه خنده کودکی بود نازنازی..حدس زدیم خیلی در کف شوهر و بچه داری می سوزد...خلاصه

 تفریحی کردیم با این جماعت..

 

اسمون مهتابی
 

*شب بود..ماه پشت ابر بود.....امین و اکرم به اسمان نگاه می کردند.انها ماه و

ستاره ها را نمی دیدند.بار امد ..باد ابرها را برد...........

{چند تا ازدرسهای دبستان رو یادته؟ چقدر ازشون خاطره داری؟؟}

**اسمون خونه ما هم یه خورده مهتابی شده.داداشم پریشب با من حرف زد...

گریه کرد...بغلش کردم و بش گفتم: من از همه دنیا بیشتر دوستت دارم..من حاضرم

جونم رو برات بدم تا تو خوب بشی...دیشب هم با دوستش اومدن با بابا مامان صحبت

کردن..گفت که پشیمونه و اعتراف کرد که اشتباه زیاد کرده و می خواد مواد رو بزاره

 کنار.تصمیمش جدیه و از خونواده می خواد ساپورتش کنن...به بابام گفت با پچ پچ ها

 و چشم غره هاش و عصبانی بودن همیشگی اون بیشتر عصبی می شه و بهونه

دستش میاد برای مصرف..بابا هم حرفهاش رو زد و اقرار کرد یه جاهایی رو اشتباه

 برخورد کرده.

الان اوضاع خیلی بهتره.از پریشب تو ترکه و ما هم همه هواش رو داریم تا عصبی

 بودنش رو تحمل کنیم....البته می دونیم که احتمال لغزشش خیلی زیاده..حدود

۹۵درصد ممکنه دوباره مصرف کنه..ولی مهم اینمه که یک قدم بزرگ برداشته..

.فهمیده اشتباه کرده..تونسته بشینه و حرف دلش رو بزنه..خدایا نمی دونم

 چطور شد که این قدر درهای لطفت رو به روی خونه ما باز کردی...ازت ممنونم.

پ.ن: فقط براش دعا کنین..خواهش می کنم هرکی می خونه براش دعا کنه...

 

معشوقه گری؟؟
 

می گفتند (هنوز هم با اصرار می گویند!) زن حوب باید به وقتش برای طرف مقابلش مادری

کند و به وقتش معشوقه گری...

ما همیشه در فلسفه فکری خودمان می اندیشیدیم که باید در مقابل بقیه مردان روزگار

(=همه بجز طرف مقابلمان) نجیب و متین باشیم..ولی برای ان یکی (همان طرف مقابلمان)

چنان باشیم که مردک دلش هیچکی دیگه رو نخواد!

اما...مردان فکر می کنند دختری اگر با یک مرد باشد،حتما می تواند با تمام مردهاهمان

 باشد!! این گونه بود که ما اخیرا به "لاشی" بودن هم متهم شدیم... ان هم ماکه همیشه

بخاطر محل ندادن به مردهای دور و برمان (که اهداف پلید سواستفاده در سر می

پروراندند!)کلی ضربه خوردیم و حرف شنیدیم و....

پ.ن: بعضی حرفها زخم می زنند...بعضی زخمها هرگز هرگز هرگز خوب نمی شوند...

 

 

بیکاری با سس عذاب وجدان
 

ما الان از سر کار امدیم..ما خسته می باشیم بس که کار نکردیم!!

 ما هرجا می رویم وسایل و لوازم ندارند...نمی فهمیم چه اصراری دارند

 که ما را صبح زود بکشانند انجا تا پشت میز بشینیم و مریضها را با وعده

 سر خرمن دک بنماییم؟

 ما کلا با همه ادم ها متفاوت می باشیم.( مادرمان می گویذ ما کلا ادم

نمی باشیم!!)ما دوست نداریم دودره بازی کنیم..مابجای خوشحال بودن

از بیکاری و مفتخوری خود در سر کارمان، دلمان برای مریض هایی که

دندانشان درد می کند همش همش می سوزد چون وسیله در  درمانگاه

نداریم تا دندانشان را تعمیر بنماییم!!..ما احساس می کنیم پتروس فداکار

 هستیم!!ما کلا الاغ می باشیم

راستی مادرمان هیچ چی شان نبود..البته فشار خونشان بالا هست

ولی اسکن اشتباه نشان داده بود و رگ قلبشان به شکر خدا باز باز بود

، ان هم بدون ترافیک!!

غرض گویا فقط چاپیدن یک ملیون وخرده ای تومان از جیبهای پرسخاوت

پدرجانمان بود!خدایا چوبکاری فرمودی مارا!! ما دربست نوکرت هستیم!

پ.ن : ما به توفیق اجباری کلی صبحها از سر بیکاری درس می خوانیم!!

پ.ن۲: ما دختر دایی مان دارد عروس می شود..باید زودتر سبک شویم!!

 

 

وقایع اتفاقیه
 

مهم ترین اتفاقات زندگی مان را در این مدت به عرضتان می

 رسانیم:

۱) برادره آمدخانه....البته مجبور شد بیاد..چون آنقدر گند زد که

صاحبخونه اش جوابش کرد..الان با مشورت روانشناسایی که

مادرم میره،وتحت نظر کلاسهای بهبودی خانواده های معتادان

(نارانان)باهاش رفتار می کنیم...چند روزمصرف نداشت ولی دوباره

شروع کرده.تا خودش تصمیمنگیره کاری از دست مکسی برنمیاد

به جز دعا...

۲)طرحم سه روز اول هفته تویه منطقه کوهستانی و بسیار

سرده..حتی تابستونا ییلاقه.جاده اش خیلی خطرناکه.برف و

یخ..و چند تا پیچ۱۸۰درجه!!دیروز مینی بوس سرویس سر پیچ

 همچیسر خورد که داشتیم رسما میرفتیم ته دره!!

ما جونمون روکف دستمون میگیریم وروزی دوبار این مسیررو

میریم ومی اییم.پانسیون برای اقامت نداره..ضمن این که

 ۲۴۰هزار تومان ناقابلحقوق من حقیردندان پزشکه(حقوق مسوول

 پذیرش که استخدامه۳۰۰هزار تومنه!!)والبته ماهی۴۰-۵۰

هزار تومنش هزینه کرایه ماشین  می شه!

البته سه روز دوم هفته خوشبختانه جای نزدیک وخوبی میرم.

۳)جو خونه نامساعد بود.با اومدن برادرم و مشکلاتش تنش زیاد

 داشتیم.گاز هم قطع میشد...طرحم که خیلی بد جایی افتاد..

چاقی آزارم می داد..همه چیزدست به دست هم داد وداشتم باز

 به هم می ریختم..

تصمیم گرفتم امسال امتحان دستیاری شرکت نکنم.نمی شد درس

 خوندوجز اعصاب خوردی چیزی عایدم نمی شد...الان خوشبختانه

حالم خوبه..کم کم درس هم می خونم تا سرد نشم.به نظرم

سلامت روح و روان آدم از هر چیزی با ارزش تره.جان مادرت نیا

بگواشتباهه امتحان بده..فرصتی نمونده میدونم نمیرسم..تازه

بابام روزی ۳ بار می گه !!

..اما من تصمیم خودم رو گرفتم..و راضی هستم.

۴) مامانم امروز رفت تهران برای "آنژیوگرافی". اسکش نشون داد

که یک رگ قبلش بسته است.دعا کنید کارش به جراحی نکشه.

خیلی کم طاقته...

۵)من بالاخره ۵ کیلوگرم لاغر شدم...تا عید میشم عین قبلم..

خوش تیپ می کنمخدارو شکر.

 

سالهای دوراز خانه!
 

ما بالاخره تشریفمان را آوردیم!ما الان فهمیدیم سر کوچه مان

 (دوقدم پایینتر از سر کوچه مان!)کافی نت میباشد!البته این کوچه مان

 جدید است..یعنی خانه مان جدید است..یعنی ما در خانه مان جدید

هستیم!کلی سال اینجاها نبودیم! خلاصه که بلدنبودیم اینجا ها را ...

ما کلی از در ودیوار زندگیمان نکبت می ریزد..چیه؟فکرکردی الان کلی

غرغر میکنیم؟یا دپرس میباشیم؟نه جانم!!ما پوستمانانقدر در دوران

 تحصیلات عالیه(سالهای دور از خانه) کلفت شدهکه علی رغم تمام

"نکابت"(جمع نکبت)حالمان بسی بهتر است از دیروزهای مان..

داشتیم می فکریدیم که ماآنقدر آبدیده مشکلات شده ایم که اگرزبانمان

لال،گوش شیطان کر،بچه مان یه روز بیفتدبمیرد بعد سه روز باهاش کنار

 میآییم

پ.ن: آهای توکه همه اش میامدی سرمی زدی..خیلی بامرامی.

مرام کشمان کردی! دمت گرم باد.

پ.ن۲:ما آپیده بودیم با موبایلمان..خیر سرمان وبلاگمان قاط زده بود ..

الان آپهای قبلی هم هست.

 

 

 

باز هم گاز قطع شد..تازه داشتم خیرسرم درس می خوندم!

بی "گاز"ی!
 

گاز مازندران ۳روزه کامل قطعه!!من دارم از بی حمومی کرم میندازم!

از درس و زندگیمون افتادیم....نه نون داریم نه آب گرم،نه شوفاژ..ونه غذای

 گرم..

آهای توکه با شورت و زیر پوش توخونه راه میری،همچی که انگار تو

شانزه لیزه قدم میزنی!! بچه نوزاد مردم از سرماداره میمیره..مرگ...

می فهمی؟می دونی چندتا "نی نی "تومازندران مردن؟ می دونی چند

 نفر از گاز پیک نیک خفه شدن؟؟یکی شون همسایه ما بود..پدر یه خونواده...

الان سه تا بچه بی پدر شدن... با تو ام..با خود تو!!

 

هرزگی
 

روحم را در برابرت عریان ساختم،

تا به هم نزدیکتر شویم.......

اما توبه هرزگی متهمم کردی!

ما رفتیم
 

ما همین الان د رحال راه افتادن می باشیم...مادرمان می گوید جاده یخبندان

 است و بسته می شود در برفها گیر می کنی یخ می زنی می میری..

جنازه ات هم به منزل نمی رسد...ما می گوییم: اتفاقا جنازه خیلی توپ فریز

شده می ماند!! مادرمان دعوایمان می کند!!

بابایمان می گوید ما نفهمیدیم برای چی بلند شدی رفتی حالا عجله داری

بر گردی!! ما می گوییم...ما هیچ نمی گوییم چون حرفی برای گفتن نداریم!!

آخر به بابایمان نمی شود گفت که: پاپا جان dateداشتیم با boyfriend مان ولی

 طرف ما را قال گذاشت و الان ما بسیار ناراحت می باشیم و می خواهیم زودی

برگردیم سر درس و زندگی مان..آخر پاپا جان ما خیلی خیلی شاسکول و اسکول

 می باشیم که روی حرف چنان آدم بدقول بی مرام بی معرفت دروغگویی حساب

 باز می کنیم...بی خیال...

خلاصه ما رفتیم..ما تند تند آپ کردیم برایتان تا در این ۲ماه آینده ذخیره کنید و تیکه

 تیکه هی بخوانید...باییییییی

 

  یلدایتان خیلی مبارک باد...

 تولد این عزیز دل ما هم کلی مبارکش باد....

 

 

 

جمع کنید!!
 

ما نمی توانیم یک سری مسایل را هضم نماییم!! چگونه می باشد که اگر

کسی در مورد مسایل سی*اسی کشور یک گو*زی از خودش به در کند

فردایش می ریزند جمعش می کنند..اگر کسی روسری اش سه میلی متر

عقب باشد یا بوت تا زانو بپوشد از تو خیابون جمعش می کنند....اگر کسی با

عشقول(یا عشقوله) اش در جایی ۴تا قدم راه برود درجا جمعش می کنند..

چطوری می باشد که مثلا "بد حجابی"!! را خوب ریشه کن می کنند..این همه هزینه

ماشین پلیس و خود پلیس می شود برای اصلاح لباس تن من و تو و بقیه..

ولی این همه قاچاقچی جز و عام را نمی توانند جمع کنند؟ کر*اک و شیشه که ریخته

دم دست ملت را نمی توانند جمع کنند؟

ما بس که  نمی توانیم هضم کنیم، کلی رو دل کرده ایم!

پ.ن: هه هه هه..دم انتخابات شد و سهمیه بندی بن*زین تعطیل!! بعد این همه که دهان

 ملت را به فا*ک دادند حالا....

 

 

مرا دوست بدارید!!
 

 

چرا در قفس هیچ کسی "ساسا" نیست؟

یا که ما چه کم از لاله و شبدر داریم؟؟

 

پ.ن: لطفا کمی به ما توجه کنید...می ترسیم کمبودهایمان زیاد شود

برویم معتاد شویم!

                                     

 

دروغ
 

ما بعضی اوقات حالمان از صداقت به هم می خورد...

مثل وقتی که آن "پسره دروغگو" به ما می گفت چه داف هایی

دور و برش ریخته اند..یا چه GF های توپی داشته.....

وقتی آبجی مان بهمان گفت اسم وبلاگ جدیدمان یه تقلید لوس

و بیریخت می باشد!! یا وقتی مادرمان می گوید: عین خرس چاق شده

ایم.....

پ.ن: خواهش می کنم یه کم به ما دروغ بگویید......

پ.ن: جز راست نشاید گفت، هر راست نباید گفت!!

                                

 

 

سگ
 

خانوم "مرفه بی درد" همسایه می گفت بسیار نگران احوال سگ دردانه شان

می باشند، که طفلکی افسرده شده و حال روحی اش مساعد نیست...

می خواهند بروند ویلای شمالشان سفر تا روحیه اش بهتر شود!

اگر افاقه نکردبرایش "شووری" می یابند تا حالش را ببرد!!

ما می گوییم: ببخشید خانم می شود ما هم سگ شما باشیم؟ به جان

 خودمان خیلی خوب پاچه می گیریم! تازشم پارس هم می کنیم!

شناسنامه هم داریم!

 

پ.ن: ما تند تند آپ می کنیم تا دوماهی که نخواهیم بود شما اینجا

چیزی برای خواندن داشته باشید و دست خالی نروید....کلی هم به یاد ما بیفتید!

            

 

تلافی
 

خدا جان،

با عرض شرمندگی از جسارت وقیحانه،می خواستم بپرسم

چطور تو با اون خداییت مارو از موهامون آویزون می کنی چون

یه خالش بیرون بوده، آتیشمون می زنی چون چهارتا رکعت نمازمون

رو عین ادم نمی خونیم، دهنمون رو به فا*ک می دی چون ۴تا حرف

پشت این و اون زدیم،چوب تو ک...مون می کنی چون به عشقمون

حال دادیم....

اون وقت انتظار داری من بنده حقیرت، در برابر تمام بدی های ادمها کوتاه

بیام ، بخشش کنم و انتقام نگیرم؟؟

پ.ن: در انتقام لذتی هست که در عفو نیست!۱ مرگ خودم!

پ.ن۲: اگه عرضه تلافی کردن حرفه ای نداری بی خیالش شو که بیشتر گند

 می زنی به هیکل خودت!!

 

دعای محبوب من
 

خداوندا

آرامشی عطا فرماتا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

و شهامتی که تغییر دهم انچه را می توانم

و بینشی که تفاوت این دو را بفهمم

                                                                     "جبران خلیل جبران"

 

پ.ن: این دعا ی زیبا،تو جلسات نارانان (انجمن های مردمی معتادان ترک کرده

 و خانواده های آنها) بر سر زبانها افتاد...چه بسیار مادرانی که دست بالا می برند

و این دعا را می خوانند برای صبر پیشه کردن در برابرفرزندان معتاد شان........

پ.ن۲: اعتیاد یک بیماریه...معتادها بیمارانی هستند که بجای حس انزجار و

تحقیر باید دوستشان داشته باشیم...چون دست و پنجه نرم کردن با این بیماری

 مخوف کار بسیار دشواریه....

 

 

 

شب يلدايتان پيشاپيش مبارك باد!

 

ما نمي دانيم چرا در مناسبت ها هميشه ما بدون طرف مي مانيم!!

 (منظور از طرف همان بوي فرندي شووري كسي است...) هميشه روز

تولدمان..روزولنتاين، عيد نوروز، و شبهاي رمانتيك يلدا ما با طرف خود

بهم زده يا قهر نموده ايم!! و از كادو بي نصيب !! دوستي داشتيم كه با هر

پسري دوست مي شد هفته اول مي گفت: فردا تولدم است!!

اين از ان و ان از ما!!حالا شب يلدا ما كلي دلمان رمانس مي خواست

 و بوسه و تلفن و عقشول بازي...

ولي بي خيالش...بعضي ها حواله تخ*ممان! ( نگو نداري!به كوري

چشم حسود يكي اجاره كرده ايم براي حواله دادن خيلي ها!! )

 

پ.ن: بخش كامنتهاي وبلاگ ما در گوشه بالا سمت راست هر پست به شكل يك

عدد گردالي خوشمل مي باشد. اون پايينا نگرد! به چشم پزشك هم مراجعه كن!