تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم
 

پیش نوشت: ما لب تاب خریدیم finally!!

الان ماداریم جان می کنیم تا برای ان امین بار در این دو روز

 انتخاب رشته هایمان را  جابجا بنماییم!!

ضمنا در پس قارقارهای قبل از انتخا*بات در مورد آقایی که

رنگش سبز است می گوییم که ......

ما عرعر کنان رفتیم را*ی دادیم تا شاید دیگر مجبور نباشیم

 وسط را*ی مان ستاره بنویسیم....شاید بتوانیم چندی فرا

موش کنیم که جهان سومی بدبخت ترو*ریستی بیش نمی

 باشیم...

 تا کمی احساس حق داشتن و آدم بودن و ای مردم دنیا

ما نیز هستیم  و اینا و این حرفها بنماییم ...................

ولی الان که عینک جوگیری را از چشمان الاغ وارمان برداشتیم

 و در آینه  الاغی توسری خورده و خنگ را دیدیم،می خواهیم

 برویم عینک دودی مارک دار بخریم و بگذاریم تا اگر عکسمان را

در آینه های جامعه مان دیدیم وحشت ننماییم.اقلا الان خر

 شیکی می باشیم.

ما به یاد ند**ا اشک ریختیم و کابوس دیدیم..پس لحظه ای

 سکوت و تفکر را به ند*ا و ندا*ها تقدیم می کنیم.

 

ما دوست می خواهیم
 

ما به یک عدد دوست هم جنس خودمان ( دختر ) نیاز مندیم.

ما کفگیر دوستی مان شدیدا به ته دیگ برخورد کرده می باشد!


ما تهنا می باشیم خیلی.

ما به یک عدد دختر خانم ۲۳ الی ۲۸ ساله،

تحصیل کرده، تهرانی یا شمالی ،نسبتا مدرن و شیک پوش، که از

لحاظ مالی و خانوادگی و فرهنگی با ما نزدیک باشد

 و اهل عقش و شور و شیطنت ومسافرت باشد نیاز مندیم!!

پ.ن: این مطلب کاملا جدی می باشد

پ.پ.ن: پسر ها الکی کامنت ندهند ما اصلا دوست پسر نمی

خواهیم حتی تحت عنوان just friends یا برادر و اینا!!

 

 

 

این مطلب زیاد نمی باشد.. سیا×سی نمی باشد...
 

 ما دیروز بالاخره احساس کردیم خودمان هستیم نه یکی دیگر!

ما شیزو فرنی نیستیم.ما فقط خیلی توسری خورده ایم این

سالها..ما اخیرا خیلی یاد گرفته ایم خفه خون بگیریم.یاد گرفته

ایم خودمان را داخل آدم حساب نکنیم! یاد گرفته ایم وقتی جایی

کار می کنیم در مقابل چرندیات sh*etملت سکوت نماییم..یعنی

سکوت که نه،کله مان را عین آقا بزی تکان بدهیم و تایید فرماییم.

ضمنا لبخند موقع تایید هم یادمان نرود!

ما یاد گرفته ایم اگر نظافتچی مرکز بهداشت که سیکل

+جان*بازی دارد و استخدام می باشد و حقوقش از ما دکتر آبکی

 بیشتر می باشد،به ما در مورد استریل کردن وسایلمان راهکار

 می دهد،هیهیچی نگوییم که عمو!! الاغ!! ما اینها را باید یاد تو

الدنگ بدهیم کهبعد ۱۰ سال بلد نمی باشی اتوکلاو روشن

 نمایی!

ما یاد گرفته ایم روی میزمان را خودمان با دستمال گردگیری

 نماییمو خدمتگزار و نوکر مردم باشیم چون وظیفه ما می

 باشد!

ما یاد گرفته ایم که هر وقت با چار نفر هم فکر خودمان می

حرفیمیک گاگولی پرید وسط و به مان مبانی اخلاق اس*لامی

 (البته ورژن تعصبی سلیقه ای فردی زورکی اش را) یاد داد

گوش دهیم...و باز بزی و کله و لبخند و اینا و این حرفها...

ما یاد گرفته ایم نظر ندهیم..ما یاد گرفتیم اصلا نظر نداشته

باشیم!

ما یاد گرفتیم مانتوی مشکی بپوشیم و موهایمان اگر مش باشد

انگار زن*ا نموده ایم! ما کلی پول رژ لب می دهیم که رنگ لب مان

باشد!!!

ولی ما طاقتمان دیروز طاق (یا تاق؟؟؟) شد!! ما شال سبز زیبایمان را

سر نمودیم...ما سایه سبز جلف زدیم! ما کنار ابرویمان ستاره سبز

کشیدیم! ما رفتیم داد زدیم دست زدیم کلی فساد(!!!!!!!) کردیم

خندیدیم گناه کبیره نمودیم جهنمی شدیم رفت!!!!

ما خوشحالیم..ما حس کردیم خودمان هستیم نه این که

 pretending to be a nice sheep!!

مهم نیست چقده آقای سبز راست بگوید یا خوب باشد.مهم این

است که از بعضی ها راست تر و بهتر می باشد

مهم این است که جرات ما کمی زیادتر می باشد..

پ.ن: نظافتچی مرکز بهداشت هم اکنون دارد ۳ تا درس معارف ۱و۲

و۳ را امتحان می دهد تا بهش دیپلم بدهند.

پ.پ.ن: ما در شهر خودمان می توانیم مانتو رنگی بپوشیم و

اینا..ولی در سالهای دانشجویی مان در شهر.. خوب آدممان کرده

اند..هنوز عوارضش باقی می باشد.هم در روزهایمان و هم در

کابوسهایمان.

 

 

ما سلام می نماییم.ما اعلام حضور می نماییم.

ما هنوز دلمان نیامده از اندک پولی که پس انداخته ایم برداریم

برویم لپ تاب خرید فرماییم..... برای همین تنبلی مان می آید

هی همش کافی نت بیاییم..

ما کلا اخیرا با هر گونه فعالیت خارج از خانه مخالفت می کنیم!

نشان به آن نشان که موهای صورتما را با کرم موبر بر می داریم..

غذای فریزری میل می نماییم..کتابهای قدیمی مان را می خوانیم

پازلمان را هی بهم می زنیم و هی از اول می سازیم...

لذا ما به آرایشگاه،سوپری سر کوچه،یک دانه کتابخانه گنده شهرمان،

و به ستادهای انتخاباتی نمی رویم!

ما اخیرا میل شدیدی داریم قد قد کنیم

پ.ن:   لطفا به آقای این رنگی رای دهید.هر چه باشد از بعضی ها یک

کله برتر و سرتر است..وستشان داریم شدید!

 

 

خبر خوباینکه من امتحانم رو خیلی خوب دادم

خبر بد این که ملت همه امتحانشون روخیلی خیلی خوب

دادن!

یعنی ما یک پله عقب می باشیم طبق معمول...وهمه اش

داریم به خودمان

 

سلام

تایپ فارسی داره یادم میره!!

اومدم سایت سنجش پزشکی رو چک کنم ...ببینم ننوشته

که من نمی تونم تو امتحان دستیاری شرکت کنم؟؟

اینم از عوارض خرزدن متناوب و مصرف انواع قرصهای

ضد افسردگی و ریتالین و.... اینهاست..

وبلاگهای دوستان(چندتا پست آخرشون) رو تند تند خوندم...

ولی نظر ندادم! گفتم که بدونین.البته اگه هنوز آدرس این

وبلاگ رو دارین!!!!!

راستی قرص جدید مدیدی مد شده به منم بگین!!

مثلا افزایش قدرت خرزدن تا سقف ۲۳ ساعت در روز بدون

خستگی..افزایش قدرت حافظه ..

هرچی از یه ور می خونم از یه ور دیگه در میره!! نمیدونم

از کجا نشتی داره که ایزوگامش کنم!

 باییییییییییی تا ۱۰ اردیبهست.

پ.ن:  دعا منی نمیمیری ها!!

 

 

سلام.من ا.مدمبرای امتحان تخصص سبت نامکنم(این کیبورد سسه نقطه نداره!!)گفتمعرض سلامی داشته باشم...واسم دعا کنین.

 

داشتیم فکر می کردیم ملت که این همه دم از فقر و نداری می زنند از کجا در می آورند این

 همه پالتوو کیف ورنی و بوت بلند تا خشتک و کفش جیگر صد متر پاشنهدار را می خرند؟

شاید یه کمی زیادی مصرفی شدیم.می گویند در آمریکا بحران اقتصادی باعث شده ملتشان قدرت

 خرید نداشته باشند و کلی بازار همه چی راکد می باشد....ولی بازارهای ما ایرانی ها هرگز راکد

نمی باشد!! حالا یه ور تو ونک و شهرک و تجریش می چرخند و هی می خرند و می خرند و می خرند

...و یه ور دیگه تو جمهوری وبازار تهران می لولند و هی م خرند و می خرند...... اما همه اش همه می

خرند! ما با این همه سطح درک بالایمان که فهیم می باشیم نمی فهمیم اینها کی وقت می کنند پول در بیارن

 که این همه می خرند و می خرند و..........

تازشم اینا یک روی کوچولوی قضیه می باشد...وگرنه پشت و رو و ورهای دیگری هم دارد بسی!

 مثلا مادر ما بخارپز و آرام پز و آب پز و یکهو پز و ...دارد که همه شان کارشان پختن غذای رژیمی

 برای بابایمان می باشد.سرخ کن گنده دارد که هر دفعه شیش بشکه روغن می خواهد و لذا هرگز استفاده

 نمی شود..یا دوتا فر دارد و نمی گذارد ما از آن نوهه استفاده بنماییم تا کثیف نشود..ژآن وقت تستر

 هم داردکه نصف کارهای فر را انجام می دهد!! و تازشم مایکرویو دارد که با آن غذاهای فریزری

 را یخ وا می نماید و گاهی هم چای گرم را در آن داغ می نماید...

مادر خپلی ما هر ماه که حقوقش را می گیرد می پرد از این مغازه آقاهه که دیگ و کفگیر زیادی

می فروشد قسطی خرید می کند...همه اش گلدان و میوه خوری پایه دار می خرد!! توجیه اش این می

باشد که آقاهه بسیار مهربان است و قسطی می دهد!! ولیکن قسط هر ماهش از پول قسط ماشین بیشتر

 می شود.

زیادی مصرفی شدیم..نشدیم؟

 

ما این روزها.................
 

دوست داریم حالا که معلوم نیست کی می خواهد دوباره سر و کله مان در وبلاگستان پیدا شود کمی بیشتر از

اوضاع خودمان هی بنویسیم و هی بنویسیم..

راستش الان احساس بدی داریم چون آن طور که قبلا می نوشتیم حالا نوشتنمان نمی گیرد...خوب نیست.خودمان

متن مان را دوست نمی داریم.

ضمنا قبلا فهیم بودیم الان حس می کنیم کمی نفهم می زنیم!!

تازشم احساس دورماندگی از محیطی را داریم که دوستش می داشتیم..پاستوریزه شده ایم و این اصلا با گروه خونمان

 جور نمی آید!! دلمان لک زده واسه پاساژ گردی و شیطونی و پسر بازی و اینا......جدا از شوخی تفریح خونمان

 در شهرستان کم می شود.از کوچکی و دلگیری اش بیزاریم...و این که ملت ۸ شب در خانه هایشان خمیازه می کشند

 و تمام مغازه تعطیل می کنند حال نمی کنیم...

ما برای این که دختر خوب مامان باشیم و جمعه ها برویم با خاله هایمان خونه مادربزرگمان و خواستگارانمان بیایند

 با ما ازدواج سنتی بکنند خوشمان نمی آید...نه نه نه.

ما یک راه پیش رو داریم و آن هم قبولی در تخصص است.می دانید که ما از دوران دانشجویی مان هیچ چیز مفیدی

 یادگاری برنداشتیم..بجز همین مدرک دکتری که البته خدارا شکر دنیایی می ارزد..اما خاطرات بد و آزار دهنده..آدمهای

مزخرف...چند مدل شکست احساسی روحی که شخصیتمان را تخریب نموده و هی داریم روش کار می کنیم تا برطرف

 شود....و حتی یک دوست خوب برای امروزمان نداریم.

در حال حاضر بزرگترین نیاز ما دوست خوب است..دوست صمیمی ...دوستی که بشینیم باش حرف حساب بزنیم نه

 مثل دوستان شمالی مان که فقط فکر بوی فرندشان هستند...

ما داریم درس می خوانیم..دعا کنید بیشتر بخوانیم و قبول شویم..تهران قبول شویم.

 

 

ما این روزها......................
 

*ما به این نتیجه رسیده ایم که دوملیون درآمد ماهانه برای همسر آینهده ما بسی کم می باشد 

 و بعید می دانیم طفلک بتواند از پس خرج ما بر بیاید!

** ما می دانیم هرکه مارا بخواند فکر می کند ما یک دختر الاخ و مادی و پول دوست و سطحی

 هستیم که بجز شوهر و خرید فکر و ذکر دیگری نداریم!!

ولیکن ما یاد گرفته ایم برای حرف مردم اصلا خودمان را ناراحت نکنیم!! (الان ما پیشی ای

هستیم که بجای میو میو پیف پیف می نماییم)

*** داشتیم فکر می کردیم که این روزها خیلی از ملت بقدری سطحی و با زیربنای شخصیتی

ضعیف رشد نموده اند که نمی توانیم با بسیاری از آنها دو کلمه حرف حسابی بزنیم...مثلا کمتر

شده اند ملتی که ۴ تا کتاب درست و حسابی خوانده اند...و خیلی خیلی کمتر شده اند ملتی که در

 مورد ۴ تا چیز مهم زندگی بشود باهاشان گپید..

**** ما خیلی عقش فیلم می باشیم اخیرا. البته قبلا هم بودیم ولی دسترسی مان کم بود.الان

كانالهاي ماه*واره كلي مارا ارضا مي كنند(از اون لحاظ نه،بي تربيت!)  پريروز فیلم «کتاب سیاه»

 را دیدیم که فکر کنیم هلندی بود و میخکوب شدیم.(ضمنا ما انگلیش مان کلی هم خوب است ولی زبان

 صفحه کلیدمان نمی دانیم چه مرگش است که فقط فارسی می نویسد!) اما این فیلم «بلک بوک» را ببینید

 بعید می دانیم خوشتان نیاید.ما که جیشمان ریخت ولی جم نخوردیم از پای تی فی تا تمام شود!

 

 

هدف ما از آمدن به تهران طبق معمول خرید می باشد!! (گفتیم که بدانید ما

تهران هستیم الان)

ما به حرکات خریدگون خودمان که می اندیشیم یاد دهاتی های شمالی می افتیم که وقتی

 می خواهند لباس بخرند راه می افتند می آیند شهر و...... خلاصه ما نیز چنین شد که آمدیم

شهر لباس و پوشاک زمستانه برای خودمان مهیا نماییم.

بدبختی شهر کوچک این است که هر کوفتی بخری همه می فهمند از کدام پاساژ و کدام

 بوتیک و به چه قیمت خریداری شده است!! این با روحیه ما که دوست داریم تک باشیم

و تک بپوشیم و صادقانه می گوییم که کلی دوست داریم توجه ها را جلب نماییم کامال توفیر

 دارد.

ما الان دیدیم عین بارانی مشکی ما را که از شمال خریده ایم آبجی مان از اینجا برای خودش

 خریده است و اللبته ایشان مال ما را ندیده اند ..به این می گویند یکرنگی سلیقه ها! ما می خواهیم

با آبجی مان ازدواج بنماییم بس که تفاهم داریم!!

اصلا هم ما آدم سطحی نگری نیستیم و مادی نیستیم..راستش را بگوییم؟ ما خیلی مادی هستیم..

آنقدر که خواستگارانی که درآمدشان زیر ۲ملیون تومان باشد ار اصلا راه نمی دهیم !!!! تازشم

این سقف درآمد فعلی طرف است و باید سیر صعودی داشته باشد در آینده!

 

 

بعد از خیلی
 

وووووووووووو

دلم چقدر تنگ شده بود! خیلی ضایع شدم وقتی ۱۰ دقیقه

فکر کردم تا پسوردم یادم اومد!!وداشتم سکته می زدم که اگه یادم نیاد...

بی کامپیوتریه دیگه.لعنت خدا به این پول! همچین آدم رو گمراه می کند چه برسد

 به کودکی مثل ما!

خدا رو شکر الان که داریم تو کلینیک کار می کنیم  و دندانهای کرموی ملت را

می درستیم اوضاع مالی مان بدک نمی باشد اما دل نداریم برویم لب تاب خرید بنماییم

 برای خودمان.

اصلا اخیرا مرضی گرفته ایم که هی می شینیم حساب بانکی مان رو چک می کنیم و

 جمع و تفریق می زنیم تا موجودی  رو بالا ببریم..واسه همین هم دلمان نمیاد کار رو ول

 کنیم درس رو جدی تر بچسبیم

خلاصه این که ما همین گ*هی هستیم که بودیم! آدم هم نمی شویم!!

 

ما عاشق می شویم
 

پیش نوشت:ما حالمان بهتر است.نمی دانیم مهم است یا نه،

گفتیم دیگر..

 

ما برای سومین بار در زندگی مان fall in love شدیم!

بار اول عاشق آن first  boyfriend مزخرفمان شدیم، که واضح است

علتش این بودکه طرف first one یا به عبارتی first man ای بود که در

زندگی مان چپیده شده بود...و خب بعداْفهمیدیم خر بودیم.

البته نتیجه اخلاقی این بود که ما هرگز عاشق آن boyfriend دومی مان

(که شما می شناسیدش بس که فحشش دادیم اینجا) نشدیم!

بار دوم fall in love آن استاد راهنمای باکلاس خیلی قد بلند توپ مان

شدیم( البته به چشم خواهری!!)که خداییش عاشق شدنی بود! اما خب

 ما دیر در زندگی شان چپیده بودیم.یارو زن و بچه داشت کلی!

بار سوم..ما عاشق این آقا پلیس خوش تیپ مهربونی شدیم که پرونده

تصادفمان در کلانتری زیر دستش است و... ما هر روز موقع رفتن و برگشتن

 از سر کار می رویم اوضاع پرونده مان را هی همش ازش می پرسیم!!

تازشم کلی خوش تیپ است !

پ.ن ۱: ما نمی دانیم چرا حتی سرباز وظیفه های کلانتری شماره فلان همه این همه خوش

هیکل و قد بلند و مودب و جنتلمن هستند...چرا سبزی فروش محل  و سوپری سر کوچه و پسر

همسایه دیپلمه قرتی ما همه و همه خوشگل اند..ولی تمام دندانپزشکان و پزشکانی که ما

باهاشان برخورد داریم بدترکیب می باشند..ای خدا..کاش ما هم از این دختر سیکله ها بودیم

که کلاس خیاطی می روند..این طوری شوهر یافتن این همه دشوار نمی شد!!

پ.ن.۲: ما آدم بشو نیستیم!

پ.ن.۳: جدی نگیرید!

 

 

وقتی می آی تو و باید چند لحظه فکر کنی تا user name وبلاگت یادت

 بیاد...

و بیشتر از چند لحظه فکر کنی تا password ات یادت بیاد..............

یعنی خیلی دیر کردی!

فقط اومدم بخونمتون....همین.یه تصادف بد کردم...اصلاْ حال روحی

مناسبی ندارم..کمیاب شدم.خودم هم خودم رو کمتر می بینم.باور کن.

 

ما درس داریم
 

** ما کودک درون نداریم.چون ما همه اساساْ کودک هستیم و

آدم بزرگه عاقل در درونمان نهفته است که گاهگاهی یواش یکی

می آید سرکی می کشد و می رود!!

**یه چیزی را درگوشتان یواشیکی بگوییم؟ به کسی نگی ها!!

ما ته ته وجودمان  ،صادقانه اعترافاتی می کند..یعنی می دانیم که ما

همش نمی درسیم که ...راستش ما همه روز ه همه غلطی می کنیم

و کمی هم در اوقات فراغتمان می درسیم!! صادقانه بگوییم افه درس

دارم هم خیلی با کلاس است!!کلی می چسبد!!

آقای دکتر رژیم.ما نتوانستیم خوب ورزش کنیم چون درس داریم!

دوست عزیزم که حوصله دیدن ریخت نحست را نداریم چون هی پز

 شوهر ایکبیری ات را می دهی!..به مهمانیتولدت نمی آییم چون

درس داریم!

 

 

المپیک خروس بازی!
 

 خبردار شدیم مسابقه"خروس بازی" دیروز ،جمعه صبح،در یکی از

شهرهای مازندران برگزار شد!! طبق اخبار رسیده احیاناْ مسابقات بین

 شهری  بوده است!! (ما دروغ نمی گوییم خالی هم نمی بند

یم .شوخی هم نمی کنیم...برادرمان رفته بود اونجا مرگ خودمان)

با این اوصاف و با این همه تنوع تفریحات در کشور ما و این همه ارتقا

 روزافزون فرهنگ اصیل ایرانی،و برنامه ریزی در راستای مقابله با تهاجم

 فرهنگی و استکبار جهانی !!،ما بعید نمی دانیم در آینده ای نه چندان

دور برگزاری مراسم زیر را به سمع شما برسانیم!:

 "برگزاری مسابقات کشوری کفتر بازی جام ممٌد طوقی"

"برگزاری المپیک اراذل و اوباش و اولات (جمع لات دیگر!)شامل

رشته های تسبیح گردانی،پرتاب قمه،هدفگیری با دستمال

یزدی"

"تشکیل لیگ برتر چاقو زنی در ایران"

و

.........

** ما داریم می درسیم..واسه همین کمتر به وبلاگهای دوستان خواهیم

آمد و در اوقات فراغتمان اگر وقت کنیم می آییم سریعاْآپ می فرماییم،

لطفاْ درک کنید که دیگرنمی رسیم برایتان کامنت بزاریم.پیشاپیش

 اعلام می داریم این از میزان علاقه و توجه ما به دوستان خوبمان

نخواهدکاست.

پ.ن.۱: ما اینقدر هر روز همش همش نامه های اداری می نویسیم و

بخشنامه می زنیم، اداری نویسی مان خوف خوف شده است! ما کلی

دارای حس رسمی می باشیم!

 

 

احوالات ما
 

هر قدر وزن  ما تیلیک و تیلیک پایین می رود،

اعتماد به نفس ما فرت و فرت افزایش می یابد!!

پیش می بینیم (یعنی پیشبینی می کنیم)که خودشیفتگی ما  ۳ ماه بعد

 که طبق برنامه رژیم آقا دکتر مودٌبه به وزن ایده آل خواهیم رسید،به

بینهایت سیر خواهدنمود!!

ما خودمان را دوست می داریم...ما با حقوق کارمندی مان کلی لباس

منزل و بیرون خریدفرمودیم!! تازشم از یک کفش خوشمان آمد دو

رنگش را خریدیم،سرمه ای و سبز..ما همیشه ولخرج می باشیم.برای

 همین در راستای خوشبختی همسر آینده خود تصمیم داریم ایشان را

مردی پولدار  انتخاب نماییم تا خرج مارا بتوانند بدهند و عقده ای نشوند!

پ.ن: مامان خپلی ما گردالی تر از پیش شده اند .اخیراْ برای اندازه گیری

 سایز ایشان به جای عرض از قطر استفاده می نماییم!!

پ.ن.۲:ما نوشتنمان می آید،ولی این قالب جدیدمان پر حرفی های مارا از

اینی که هست پر تر نشان می دهد!!واسه همین مطمینیم بنویسیم حال

نمی کنید بخوانید.بعداْ می آییم می نویسیم.

 

 

آرزوهای محال ما
 

ما بالاخره تصمیم گرفتیم در بازی که شونصد روز پیش دوستی عزیز

دعوتمان کرده شر کت بنماییم.آرزوهای محال ما به شرح زیر می باشد:

۱)شبانه روز بلنبانیم!! بخوریم و بیاشامیم اما چاق نشویم! ناهار

ماکارونی،شام fast food،میان وعده شکلات و بستنی......

۲)یکی از مشهورترین مانکن های دنیا شویم و با لباسهای nهزار دلاریمان

هی قر بدهیم و هی cat walk بنماییم!!

۳)آنجلینا جولی باشیم.

۴)در لیست ثروتمند ترین زنان دنیا جز top 10 باشیم!! مرگ خودمان از

خیلی هاشان چیزی کم نداریم! بمیرند الهی!

۵)یک خانه ویلایی بزرگ با باغ و استخر در شمال تهران خریداری کنیم.....

البته با پول حلال که همه اش از پزشکی و دندانپزشکی در آمده باشد!!

۶)ارتودنسی بهترین دانشگاه دنیا بورسیه شویم.

۷)هر گ*هی دلمان خواست میل نماییم و همه جور غلطی بکنیم ولی

 به بهشت برویم!! (البته به جز جنایت و قاچاق و کلاهبرداری)

۸)تمام BFهای قبلی ما و همه کسانی که مارا در دوران دانشجویی مورد

 آزار و اذیت مادی و معنوی خود قرار دادند، کلی بدبخت شوند و بیچاره

شوندو هی همش یه جزای اعمال پلید خود برسند و طعم عدالت پنهان

 هستی را بچشند مرده شورها! تازشم همش بیایند از آن ور دنیا آدرس

 مارا با بدبختی پیدا کنند و عذر خواهی کنند

الهی آن پسره دروغگویی که بوی فرند خان ما بود زن بگیرد بعد بفهمد

 جن*ده بوده!!

همین فعلاْ.........................

 

 

ما پیشرفت می کنیم...
 

 ما کلی "proud of my self" می باشیم این روزها! چون :

۱-ما دکتررژیم می رویم و در دوهفته اول دو کیلو وزن کم کردیم و

کلی آقا دکترهاز ما تعریف کرد..ما قرار است ۴ ماه دیگر مانکن شویم!

۲-تازشم روحیه مان خیلی بهتر می باشد.تازشم درسمان را شروع کرده

 ایم و هر چند سیر پیشرفت ما در درس خواندن همچون دویدن گربه

چلاقه می باشد و اگر بخواهیم نمودار ساعات درس خواندن در روز را

بکشیمسینوسی کوسینوسی چیزی خواهد شد..ولی خب استارت را

زده ایم!

۳-تازشم ما همیشه آرزو داشتیم رانندگی را بلد بشویم و بالاخره بلد

 شده ایم و در جاده بین شهری می رانندگیم و تازشم بلدیم دنده ۵

بزاریم!! ما دنده عقب هم می توانیم برویم تو در خانه مان! ما فقط ماهی

 یکی دوبار ماشینمان را می مالیم!

۴-بابایمان قول داده برایمان یک تندر قرمز گوجه ای بخرد!! ما بسی دختر

خوب و فهیم و قانعی هستیم و اصلا مزدا و سوناتا و ‌BMW دوست نداریم!

حتی زانتیا هم دوست نداریم اصرار نکنید!

۵-ما جای طرحمان را عوض کرده و کلی برای مسوول ستاد خود می -

شیرینیم و حمالی می کنیم و ایشان مارا به دورترین روستایی که

بفرستند ۵ دقیقه با شهر فاصله دارد!!

** به علت مادر ذلیلی ما مجبوریم زودی برویم خانه تا مامان خپلی مان

تنهانماند! بعدا می آییم تا در بازی آرزوهای محال شرکت نماییم!! ما

بالاخره کسی به یک بازی دعوتمان کرد! داشتیم عقده ای می شدیم...

***مامان خپلی ما ادبیاتش از ما هم باحال تر است! مثلاْ به در ماشین رو

حیاط خانه مان می گوید"در کنترل از راه دور" (ریموت را می گوید)و به

در کوچیکهمی گوید " در عابر پیاده"..گفتیم که این همه از ادبیات ما

تعجب نکنید..ارثی است!

 

 

هفته سلامت: ما سطح فرهنگ بهداشتی جامعه را ارتقا دادیم!!!
 

و ما بالاخره این a*ss مبارکمان را تکانکی دادیم و از خانه مان زدیم بیرون!

ما در هفته پیش در نمایشگاه هفته سلامت به سر می بردیم و حمالی می

فرمودیم..البته از ما بعید بود این همه فعالیت ولی خب دست خودمان که

نبود زوری بود! ما علیرغمگشادی مان وقتی زوربالای سرمان باشد خر خوبی

 می شویم اساساْ !

اما مشاهدات ما در نمایشگاه سلامت در راستای فعالیتهای بی شمار

مسوولین بهداشتی مملکت در جهت ارتقا سطح شعور بهداشتی ملٌت بدین

 قرار می باشد:

*سلام خانوم اینجا همانجایی است که مسواک خمیر دندان مفتی

می دهند؟

*سلام خانوم می شود یه چند تا مسواک خمیر دندان و نخ دندان

به ما بدهید؟ چیز دیگه ای هم دارید؟

 خانوم ۴۰ ساله* ببخشید می شود به ما مسواک جایزه بدهید

 ببریم؟

-ما  :   خیر!جوایز فقط برای کودکان زیر ۱۲ سال است.

*خب پس می شوذ این مسواک روی میز  را برداریم؟

ـ      خیر این به عنوان نمونه است.برای دکور....

*  خب پس این نخ دندان را برداریم؟

ـ  اینها برای آموزش است...مدل است....نمی شود

* خب پس از آن اینه دندانپزشکی می دهی؟

ـ عزیزم این برای معاینه کودکان است نمی شود!!

*خب پس می شود از این چوب زبان(=آبسلانگ) ها چند تا بدهید؟

!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: حالا تولدمان را تبریک نگفتی اشکالی ندارد،می میری دو خط

 کامنت بنویسی؟

 پ.ن.۲: ما می خواهیم موسیقی برای وبلاگمان بگذاریم...ولی آدرس

 سایتی که آپلود کنیم رابلد نمی باشیم...هر کی بلد است بگوید!

 

 

سال نو
 

سلام.ما آمدیم . ما بسیار کار داریم.چون ما خیلی گشادیسم داشتیم

 الان که سر کار می رویم خیلی به ما فشار می آید(از این نوعش

 نه آن نوعش!!) به همین دلیل کلی خسته می شویم و کلی در

خانه می چپیم!!

به هر حال: سال نویتان مبارک.امیدواریم و آرزومند که سال

بسیار خوبی لبریز از شادی و خوشبختی داشته باشید.

دلمان بسی تنگیده بود برای همه دوستانمان.ظاهراْدوستان خوف

خوف جدید هم وقتی نبودیم پیدا کردیم!!یعنی خودشان پیدا شدند و

 آمدند با ما دوست شوند...بس که ما جذاب می باشیم و فهیم می

باشیم!!

ما تمام عید را در مهمانی خانه خالی و دایی به سر بردیم و حوصله

 مان سر نرفت اصلاْ!! خوشحال هستیم.البته خیلی خیلی زور داشت

 که وسط مسطای تعطیلات مجبور بودیم همش هی برویم مرکز

بهداشت !! تا حالا توی عید سر کار نرفته بودیم!!جان کندیم کلی!!

البته ما مرخصی هایمان را نگه داشتیم تا سال بعد برای امتحان

 تخصص یک ماه مرخص شویم و خر بزنیم اساس!

راستی تولد ما در دوران عید بود!! نمی گوییم چندم تا شناسایی

نشویم! ما این گونه اصول ایمنی مخفی سازی خود را را رعایت

می کنیم .این را هم گفتیم که هی بیایید به ما تبریک بگویید!! ما

عاشق این هستیم که تولدمان را مبارک کنند!! (عقده ای هم

 خودتی!!)

پ.ن: ما شمع روی کیکمان را یک سال کمتر گذاشتیم تا خودمان

را و بقیه را خر نماییم..مانده ایم سال دیگه چه خاکی به سرمان

بریزیم!! اصلاْ سال بعد تولد نمی گیریم.

بعداز پ.ن: ما کلی سبزه گره زدیم سیزده بدر،همش برایمان

خواستگارمی آید!! مرگ خودمان راست می گوییمُ کلی در کف

ماندیم که چه قدر کارگر بوده!

 

 

پاکسازی ...یک روز مبادا
 

ما چون بسیار کودک فهیمی می باشیم و همه اش در قبال خانواده مان احساس مسوولیت می نماییم،تصمیم گرفته ایم وظیفه سخت مبارزه با عادات "بیمارگونه"خانواده مان را به عهده بگیریم  یکی از مهم ترین این عادات" معتادوار"(صفات را حال می کنید؟ما ادبیاتمان را در کنکور ۱۰۰ زدیم) آشغال جمع کنی می باشد! یعنی این که مامان خپلی و بابا پیری ما علاقه فراوانی به نگهداری وسایل کهنه و مستعمل برای روز مبادا دارند و نصف کمدهای خانه مان پر از این ات و اشغالها می باشد! در واقع دلشان نمی اید هیچ چیزی را دور بریزند حتی اگر سالها از ان استفاده نکنند!خب ما برایشان دور می ریزیم

در تاریخچه این عادت "حرص انگیز"(صفت رو داری!)ما کشف کردیم که در خانواده مادری مان ارثی می باشد و مبدا این ژن معیوب بابا بزرگه می باشند! ولی بابایمان مشکلش ژنتیکی نمی باشد بلکه اکتسابی است و از خساست ذاتی شان اب می خورد!

البته مامان خپلی خوبیش این است که می شود گاهی روی مخش خوب کار کرد و موقتا راضی اش نمود! و این پروسه مهارت خاصی می طلبد چون باید فورا قبل این که طرف جوگیری از سرش بپرد و پشیمان شود همه چیز را تمام کنیم! ما تا این مرحله کلی پیش رفتیم.کهنه های مامان را از چنگش در اوردیم و در کیسه زباله بسته بندی نمودیم و به در خانه کشاندیم...ولی باباهه سر رسید و مارا به فا*ک داد اساس! و آشغالهایش را بغل کرد و چپاند در کمد برای روز مبادا!!! کلی هم نصیحت شدیم که هر چیز که خوار اید یک روز به کار اید!

ما هم امروز در یک عملیات انتحاری از غیبت همه استفاده نمودیم و هر چی آشغال تپانده بودند کشیدیم بیرون.....آی کیف کردیم!بخشی از وسایل دور ریخته شده در عملیات پاکسازی ما به شرح زیر می باشد:

حوله های سیسمونی ما ( مامان خپلی می گوید جنسشان یک چیز دیگه است و در تحقیقیات در مقایسه با placebo ،چندینثانیه زودتر آب تنمان را خشک می کند!!) ، ۶تا سبد حصیری کیثیف که عمر هر کدام بین ۵ تا ۱۰ سال می باشد( برای گذاشتن سنجاق قفلی در ان به کار می رفتند!!) ، شونصد تا جا خودکاری ایکبیری ( که هدایای تولد سالهای ۶۸ تا ۷۸ ما می باشند)* هشتصد تا البوم زشت ریقو (که هدایای تولد سالهای ۷۲ تا ۸۳ز آبجی ما می باشد)، رومیزی های جهیزیه مادرمان، لباسهای جوانی مادرمان که برای ایشان بسی تنگ و برای ماها بسی گشاد می باشند،کلی لوح تقدیر (مال ما و ابجیه و داداشه) که شامل صدها تا افرین و هزارها تا صد افرین به مناسبت گرفتن ناخنها، شستن دستها بعد از ری*دن،جواب سلام معلم را دادن و یه توپ دارم قلقلی را بدون مکث خواندن... و صفحاتی پر از وصف سجایای اخلاقی ماها در کودکی که بسیار باهوش بوده و نمره های امادگی دبستانمان همه اش بالای ۱۸ بوده است و شبها در جایمان جیش نمی کردیم(مادرمان هنوز با استناد به اینها تصور می کنندما کلی پدیده بوده ایم در نوع خودمان!).تکه پارچه های "تار و پود گسیخته"(صفت روبرم !!) که گویالباسهای دوران کودکی ما بودند و به جز آبجی مان دختر خاله هایمان هم یکی یک دوره اینها را به تن نموده اند....و بسیاری چیزهای دیگر..

تازشم همه اش را ۳تا کوچه ان ورتر انداختیم و آقا اشغالی برده شان! ما طمینیم بابایمان تا چند شال دیگر نمی فهمد عتیقه ایش نیستند..شاید هم یک روز مبادا بفهمد

پ.ن : ما می دانیم شما حوصله پست طولانی ندارید.و.چون نوشتنمان می امد دوتا نوشتیم.اینو بخون تا غر نزنی !

 

بوی ماهی بوی عید..بوی کاغذ رنگی......
 

ما الان از آرایشگاه می آییم.پشت لبمان عینهو بادمجان نرسیده شده است! اما ما با پررویی در خیابان ها راه افتاده ایم به گشت و گذار عید! تازشم همش همش باز هم رخت و لباس خریدیم!

تو هم مثل من عاشق بوی عید هستی؟ تو هم دوست داری دست فروشها رو دید بزنی؟تو هم دوست داری هر سال یه تنگ بلور جدید مد روزویک ماهی که رنگ باله هایش طبق fashion 2008 مشخص می شود  بخری؟تو هم عاشق خرید عید هستی تا انجا که  شور*ت و جورابت هم نوی نو باشد؟؟تو هم هی مغازه ها را می گردی تا سبزه ات یک چیز خیلی ناز و تک و مامانی باشد؟(امسال سبزه ما شکل یک موش است!! سبزش که کردیم عکسش را می گذاریم)

*ما خانه تکانی هایمان را شروع کرده ایم...البته هی مامان خپلی مان زود شروع می کنند خانه مان را تکان تکان می دهند تا شب عیدی کارها رویهم تلنبار نشود و هی داداشی مان و بابا پیری مان همه جا را گندتر از روز اول می نمایند! ما جز کدام دسته ایم؟ هیچ کدام۱ ما نه کثیف می کنیم نه تمیز! البته مرتب خیلی می کنیم همه جارا!

مامان خپلی ما سیستم خیلی باحالی در نظافت دارد.این جوری که هی همش همه جا را با کمک دو سه تا کارگر می شورد و می سابد ولی همه چیز را ریخت و پاش می کند!مثلا همه چیز کابینت را بیرون می ریزد تا ۵۰متری زیر ان را دستمال بکشد(ما می گوییم دارد لانه عنکبوتها را برایشان می تمیزد!) ولی بعدا یادش می رود وسایل را سر جایش بگذاردزیر ها را می شورد و روها را بهم می ریزد!پس می فهمی که ما چه نقش مهمی در این وسط ایفا می کنیم..ما راه می رویم و همه چیز را مرتب و منظم سر جایش می گذاریم...ما کلی خانه دار و مرتب کدبانو می باشیم(وسواس هم نداریم!) تازشم دستپختمان کلی خوب شده است...(ما اصلا قصد ازدواج نداریم!!)

 

آرزوهای کودکی: خانه سازی از نوع اسباب بازی اش
 

ما امروز در تیراژه مغازه ای مخصوص اسباب بازیهای کودکان دیدیم که یک گوشه آن ازاین

 وسایل ساختمان سازی (آجر الکی های کوچولوی پلاستیکی رنگی را می گوییم، تو هم

کوچولو بودی داشتی؟) ریخته بودند تا هر کودکی خواست همش هی با آنها بازی کند..ما هم که

 کودکی فهیممی باشیم هی می خواستیم برویم بشینیم و خانه بسازیم ولی مامان خپلی مان

 دستمان را گرفت  و گفت: خرس گنده خجالت بکش!!

ما در کودکی همش فقط یک دست ازین اسباب بازیهای خانه سازی داشتیم و همش همش در

 دیوارهای خانه مان کم می آوردیم!! و مجبور می شدیم از لنگه دمپایی و مقوا و اینا برای اتمام

 ساختمانمان استفاده نماییم...و تازشم همش همش خانه مان یک طبقه می شد!یکی از

 آرزوهای کودکی ما (ما الان هم کودکیم ولی ان موقع کودک تر بودیم!)  این بود که ۴-۵ دست

 ازین خانه سازیها داشته باشیم تا بتوانیم باهاش یک قصر بزرگ بسازیم..

امروز ما تصمیم گرفتیم برای رفع عقده های دوران کودکتری خود ، یک کودک بزاییم و هرچه

خودمان دلمان خواست به اسم او بخریم!! تازشم ما مامان دست و دلبازی می شویم و اینقده

براینی نی مان اسباب بازی خانه سازی می خریم تا بتواند باهاش برج میلاد بسازد!!

پ.ن: ما یک عدد بابای نی نی لازم داریم که خوش تیپ ، پولدار، خوش اخلاق،مهربان،

دست و دلبازودارای تحصیلات خیلی خیلی عالیه(ترجیحا تخصص جراحی پلاستیک یا ENT

یا ارتوپدی) باشد،تازشم قدش حتما بالای ۱۸۲ باشد.لطفا در صورت دارا بودن شرایط فوق

باما تماس بگیریدالبته ما قصد ازدواج نداریم

 

انتی هیستامین لازم می باشیم
 

ما امدیم قبل از لالا ( جیش و بوسمان را انجام داده ایم ) اعلام کنیم که چرا واحدهای

فارماکولوژی دندان پزشکان را اینقده سرسری می گیرند آخر؟ ما که هردو را با نمونه سوال

 خواندن پاسیدیم ( درست مثل تمام هم کلاسی های دیگرمانبجز شاگرد زرنگها که نمره شان

کمتر از همه شد!) الان که ما سرماخورده ایم شدید و فرت فرت می نماییمکلی،چون تنها آنتی

هیستامینی که می شناسییمش قرص "آنتی هیستامین دکونژستانت" می باشد که ان هم اخریش

 را دیشب میل نمودیم ،الان نمی دانیم چه باید کوفت کنیم که انتی هیستامین باشد؟ 

 تازشم سه روز پیش در موقعیت دشوار مشایهی در اخر شب قرار گرفته بودیم و پرفنازین را

 از خانواده گرامی آنتی هیستامین فرض نموده و میل کردیم....و وقتی ظهر مامان خپلی مان

بهمان گفت :الاغ آن آرام بخش من بوده است!! ما دوزاری مان افتاد که چراصبح تمام راه از

 ساری تا بابل درحال رانندگی چرت می زدیم و چرا همش ملت برایمان می بوقیدند و مادر

 خواهر مارا (بدبختهای ازهمه جا بی تقصیر) به فنامی دادند !

امشب ما "کلرفنیرآمین" میل نمودیم! تا باشد که فارماکولوزی را بخصوص در مبحث عوارض

 دارویی به صورت تجربی یاد بگیریم تا هرگز یادمان نرود!

 

هم اکنون ما سوسکی بیش نیستیم!
 

ما امروز سوسک شدیم اساس!نمی دانیم کدام شیر پاک خورده ای مارا شیر نمود که برو تهران

 شماره نظام پزشکی ات رو بگیر که کارت زودتر راست و ریست شود!!

ما عین ملانصرالدین در بدر دنبال ادرس سازمان نظام پزشکی بودیم.شماره تلفنشان را جواب نمی

 دادند!(انگاری خانه خاله است!)۱۱۸ فقط می گفت طالقانی طالقانی.....ما هم اژانس گرفتیم کلی پول

سلفیده شدیم تا طالقانی ..بعد یک شیر پاک خورده ای به ما گفت همین پشت است! ما هم که همیشه

 به همه اقا مهربونایی که در خیابان ادرس می دهند کلی اعتماد می کنیم پیاده شدیم.......و رفتیم دیدیم

 انجا ساختمانی از وزارت بهداشت است!

خلاصه در راسته خیابان طالقانی از تمام متاکسی ها یکی یکی ادرس خواستیم تا سرانجام

شونصدیمشان آدرس دادند: خیابان سرپرست..ما دربست گرفتیم و از اسکن های حقوق بهمن

 خودمان(که کلی برایمان عزیز استند)خرج نمودیم تا انجا ....دیدیم پرچم سفید زیبایی به احتزاز

 دراورده اند که:سازمان نظام پزشکی به خیابان کارگر شمالی انتقال یافته است!!

 (گفتیم که شاید به درد شما بخورد) ما عینهو خاله سوسکه دربست دیگری سوار شدیم و کلی

اسکن دادیم تا رسیدیم به مقصد..یارو پول خون باباش رو گرفت! فکر کرده اینهم پولای بابام است

که دلم نسوزد و خرج کنم!!

الان لابد فکر می کنید که کلاغه به خونه اش رسید و ما هم شماره را دادیم مهر بسازند برایمان

 و عاقبتبه خیر شدیم؟ نه خیر! اقاهه اول ما را کلی فرستاد بانک و کلی پول ریختیم به حساب،

سپس در ساعت ۱ ظهر فرمودند قانون سال ۸۶ اجازه نمی دهد اینجا شماره بگیرید! چون طرحتان

 در شمال است باید بروید سازمان نظام پزشکی مازندران......

ما ککمان خیلی گزید..چون هدف اصلی ما از امدن خرید رخت و لباس عید و کفشهای براق ورنی

و پارچه ساتن ولوازم ارایش تازه و..............خیلی چیزهای دیگر است که می خواهیم برویم

حالش را ببریم!

پ.ن: ما امروز کشف کردیم که ملت اصولا واژه های: پزشک ، بهداشت ، درمان، وزارت

بهداشت، مطب دکتر فلانی ، داروخانه،بیمارستان، اموزش عالی، دانشکده داروسازی، نظام پزشکی

، نظام وظیفه،اموزش و پرورش...و بسیاری واژگان مشابه ( !!!!! ) دیگر را یکی می دانند!!

پس اگر ادرس مطب اورولوژیستی را پرسیدیدو  و سر اززایشگاه در اوردید، تعجب نکنید!

 

 

روان شناسی زنگ موبایل
 

ما الان در تهران می باشیم...خیلی دوست می داریم موقعیت را چون حقوق دوماهمان را آورده ایم

 خرج رخت و لباسمان کنیم!! کلی خوش می گذرد!

ما در اتوبوس که از شمال میامدیم به نکته جالبی پی بردیم|!! خیلی وقتها می شود شخصیت کلی ادمها

 را از روی زنگ موبایلشان حدس زد!! امروز از همه مدل اهنگی مستفیض شدیم( ما الان داریم

به دیکته مان که کلی خوب است می بالیم و احساس باسواد بودن بهمان دست داده است شدید! )

یکی اهنگ موبش بندری بود، یکی دیگر اهنگ قدیمی مرجان( ای که به شبها صبح سفیدی بی تو

 کویری بی شامم.......) یه دختره سوسول ازین خارجکیا گذاشته بود، و برادر فوفولش هم متال-رپ!

 یکی نوحه ایمه اطهار داشت!(ما نفهمیدیم محرم تمام شد یا نه؟؟) یه دختره ترشیده سبیلو هم اهنگش

قهقهه خنده کودکی بود نازنازی..حدس زدیم خیلی در کف شوهر و بچه داری می سوزد...خلاصه

 تفریحی کردیم با این جماعت..

 

اسمون مهتابی
 

*شب بود..ماه پشت ابر بود.....امین و اکرم به اسمان نگاه می کردند.انها ماه و

ستاره ها را نمی دیدند.بار امد ..باد ابرها را برد...........

{چند تا ازدرسهای دبستان رو یادته؟ چقدر ازشون خاطره داری؟؟}

**اسمون خونه ما هم یه خورده مهتابی شده.داداشم پریشب با من حرف زد...

گریه کرد...بغلش کردم و بش گفتم: من از همه دنیا بیشتر دوستت دارم..من حاضرم

جونم رو برات بدم تا تو خوب بشی...دیشب هم با دوستش اومدن با بابا مامان صحبت

کردن..گفت که پشیمونه و اعتراف کرد که اشتباه زیاد کرده و می خواد مواد رو بزاره

 کنار.تصمیمش جدیه و از خونواده می خواد ساپورتش کنن...به بابام گفت با پچ پچ ها

 و چشم غره هاش و عصبانی بودن همیشگی اون بیشتر عصبی می شه و بهونه

دستش میاد برای مصرف..بابا هم حرفهاش رو زد و اقرار کرد یه جاهایی رو اشتباه

 برخورد کرده.

الان اوضاع خیلی بهتره.از پریشب تو ترکه و ما هم همه هواش رو داریم تا عصبی

 بودنش رو تحمل کنیم....البته می دونیم که احتمال لغزشش خیلی زیاده..حدود

۹۵درصد ممکنه دوباره مصرف کنه..ولی مهم اینمه که یک قدم بزرگ برداشته..

.فهمیده اشتباه کرده..تونسته بشینه و حرف دلش رو بزنه..خدایا نمی دونم

 چطور شد که این قدر درهای لطفت رو به روی خونه ما باز کردی...ازت ممنونم.

پ.ن: فقط براش دعا کنین..خواهش می کنم هرکی می خونه براش دعا کنه...

 

معشوقه گری؟؟
 

می گفتند (هنوز هم با اصرار می گویند!) زن حوب باید به وقتش برای طرف مقابلش مادری

کند و به وقتش معشوقه گری...

ما همیشه در فلسفه فکری خودمان می اندیشیدیم که باید در مقابل بقیه مردان روزگار

(=همه بجز طرف مقابلمان) نجیب و متین باشیم..ولی برای ان یکی (همان طرف مقابلمان)

چنان باشیم که مردک دلش هیچکی دیگه رو نخواد!

اما...مردان فکر می کنند دختری اگر با یک مرد باشد،حتما می تواند با تمام مردهاهمان

 باشد!! این گونه بود که ما اخیرا به "لاشی" بودن هم متهم شدیم... ان هم ماکه همیشه

بخاطر محل ندادن به مردهای دور و برمان (که اهداف پلید سواستفاده در سر می

پروراندند!)کلی ضربه خوردیم و حرف شنیدیم و....

پ.ن: بعضی حرفها زخم می زنند...بعضی زخمها هرگز هرگز هرگز خوب نمی شوند...

 

 

بیکاری با سس عذاب وجدان
 

ما الان از سر کار امدیم..ما خسته می باشیم بس که کار نکردیم!!

 ما هرجا می رویم وسایل و لوازم ندارند...نمی فهمیم چه اصراری دارند

 که ما را صبح زود بکشانند انجا تا پشت میز بشینیم و مریضها را با وعده

 سر خرمن دک بنماییم؟

 ما کلا با همه ادم ها متفاوت می باشیم.( مادرمان می گویذ ما کلا ادم

نمی باشیم!!)ما دوست نداریم دودره بازی کنیم..مابجای خوشحال بودن

از بیکاری و مفتخوری خود در سر کارمان، دلمان برای مریض هایی که

دندانشان درد می کند همش همش می سوزد چون وسیله در  درمانگاه

نداریم تا دندانشان را تعمیر بنماییم!!..ما احساس می کنیم پتروس فداکار

 هستیم!!ما کلا الاغ می باشیم

راستی مادرمان هیچ چی شان نبود..البته فشار خونشان بالا هست

ولی اسکن اشتباه نشان داده بود و رگ قلبشان به شکر خدا باز باز بود

، ان هم بدون ترافیک!!

غرض گویا فقط چاپیدن یک ملیون وخرده ای تومان از جیبهای پرسخاوت

پدرجانمان بود!خدایا چوبکاری فرمودی مارا!! ما دربست نوکرت هستیم!

پ.ن : ما به توفیق اجباری کلی صبحها از سر بیکاری درس می خوانیم!!

پ.ن۲: ما دختر دایی مان دارد عروس می شود..باید زودتر سبک شویم!!