همین الان مشهد رو ترک کردم..با این که مدتهاست منتظر این لحظه ام ولی دلم گرفته...برای یک نفر هم خیلی دلم تنگ می شه..خیلی![]()
پ.ن: دعا کنین نرم خونه ببینم یه جای کارم می لنگه...اصلا حس و حوصله برگشتن ندارم..توروخدا دعا کنین.......
همین الان مشهد رو ترک کردم..با این که مدتهاست منتظر این لحظه ام ولی دلم گرفته...برای یک نفر هم خیلی دلم تنگ می شه..خیلی![]()
پ.ن: دعا کنین نرم خونه ببینم یه جای کارم می لنگه...اصلا حس و حوصله برگشتن ندارم..توروخدا دعا کنین.......
گور بابای تنهایی و غریبی....
آدم به هر کسی رو میاره....و به هر کاری...خودت رو به در و دیوار
می کوبی که تنهانمونی.به کس و ناکس باج می دی که تنها نمونی.
...منت همه رو می کشی....پارو تمام خواسته ها و شخصیتت
میزاری و ..........آخرش هم چشم باز می کنی ومی بینی که....
عین خر تنهایی!!
من خودم را نمی دانم....
من خودم را نمی فهمم...........
آدم وقتی بعضی چیز ها را موقتا ندارد، خیلی خوبش می شود! چون بعدا چنان قدر شناس می شود که زندگی کلی به مذاقش شیزین می شود و احساس خوشبختی می کند!!
مثلا من که دو سه روز پیش،در یکی از شب های زر رز و فرت و فرت ( از عوارض گاه به گاه افسردگی،تنهایی و دعواهای مفرط با "فعلا"مرد زندگی ات!!) دستمال کاغذی تمام کرده بودم،مجبور بودم در آن هیر و ویری اشکهای سوزناکم،دستمال کاغذی ها را روی شوفاژ خشک کنم و از آنها مجددا استفاده بهینه بنمایم!! ( البته دقت خاصی لازم دارد،نباید رطوبتش زا کامل بگیرید چون خشک و زبر می شود!! گفتم که خاوستی امتحان کنی بدانی!!) این بود که من فهمیدم دستمال کاغذی خیلی در زندگی مهم است و من همیشه خوشبختم که دستمال کاغذی دارم!!
یا وقتی در اتاق کیثیف یک پانسیون در پیت جنوب شهر باشی،دعا می کنی که حتی شده یک روز زودتر خلاص شوی و بدوی با شور و عشق در خانه خودتان که همیشه تمیز است زندگی کنی!۱ حتی اگر برادره ان جوری باشد و مامان بابایت همیشه دعوایی باشند!۱
یا وقتی پسزی را می بینی که پشت دوست دختر سابقش بدترین تهمتها را ردیف می کند و فاح*شگی آن معشوقه بدبخت سابق را همه جا جار می زند،با خودت فکر می کنی دوست پسر خودت که حسابی همیشه حالت را می گرفته خیلی خحیلی بامرام و با معرفت است!! (خدایی از این یک جهت هست..یعنی بود...خیلی بش اعتماد داشتم)
صداقت این نیست که بدی هات رو با افتخار جار بزنی! صداقت اینه که
سعی کنی خوب باشی تا مجبور نشی بخاطر بدی هات دروغ بگی....
پ.ن:نوشته های انگلیسی(pinglish) بخاطر اینه که بنده با موبایلم آپ می کنم!! چون تو
خونه کامپیوتر نیست فعلا...سعی می کنم بعدا فارسی رو جایگزینش کنم.
پاک شد به دلیل تکرار اشتباهی ................. به پست بعدی مراجعه شود
گفتیم برایتان که منزل قبلی ما چگونه به رفاه کمی تا قسمتی رسید....بعد این که خیابانه
آسفالت شد و تلفن وصل شد و ما کلی در رفاه بودیم،یک روز بابایمان امد خانه،مادرمان گفت:
آن قدر که لازم بود اینجا پیشرفت ننموده است..اینجا ما آبرویمان می رود !فرزندانمان نمی
توانند در این محیط بی فرهنگی کنند! اینها یک کدامشان تحصیل کرده نمی باشند..حالا دختر
ها به جهنم (!!!) پسر کوچولویمان( برادره کلاس راهنمایی می رفت آن وقت) بی تربیت می
شود و تحت تاثیر بچه های کثیف کوچه از راههای درست منحرف می شود!!و............ ما به
کوچه نگاه کردیم و برادره را دیدیم که بچه های محل را دور خودش جمع نموده و داشت
بهشان CD مستجهن خفن می دادو پولهاش را می شمرد..( ماCDهایش را یواشیکی کمی
دیده بودیم .خانومه در آن کلی لخت بودند
و کلی هی خودشان را به آقاهه می مالیدند..ما
که نفهمیدیم چرا ازین طوریا می شود)![]()
خلاصه بابایمان فکر کردو گفت: این یک دفعه را استثنائا تو درست می گویی!! من اما فکر
اقتصادی دارم کلی زیاد. این زمینها به هر حال پیشرفت کرده و ما دو واحد خانه با ۴تا مغازه
داریم و کلی می فروشیمشان و کلی در بالای شهر خانه ویلایی می خریم و تو می فهمی
که من الکی کاری نمی کنم و من مغزم خیلی خوب کار می کند و من باید مشاور اقتصادی
کاخ سفید بشوم و من استعداد داشتم ولی امکانات نداشتم ومن از روستا آمدم شهر درس
خواندم و کار کردم و مهندس شدم و این کره ها(مارا می گفت با برادره وخواهره) این همه
امکانات دارندمثلا تلفن و تلویزیون دارند و خودشان اتاق جدا دارند...حالا عرضه درس خواندن
ندارند..و یکی کوبید تو کله من ( من فرزند محبوب پدرجان بوه می باشم،البته برای توسری
خوردن و تیکه بار شدن..فکر می کنم کتک خور و فحش خورمان کلی ملس می باشد!
)
مادرمان گفت: این بدبخت که شاگرد اول کلاسشان هستش همیشه و در مدرسه تیزهوشان
می باشد! بابایمان گفت: شاهکار کرده !!
در عوض بی تربیت می باشد و مسئله های
فیزیکبرقی هارا که من بهش می دهم نمی تواند حل کند و دیوار اتاقش پر از پوستر تایتانیک
می باشد..و این کودک هیچ پخی نمی شود !! حالا ببین من کی گفتم!
ما در آن هیری ویری خیلی خوشحال بودیم..چون داشتیم فکر می کردیم اگر به محل بالای
شهر برویم چه خوب می شود که دخترهاشان شینیون و برمودایی باشند و مادرمان آنها را
ببیندبه ما اجازه دهد صندل خوشگله خود را که از تهران خریده ایم بدون جوراب بپوشیم![]()
ادامه دارد................
پ.ن : کسی به ما آدرس سایتی با قالبهای زیبا دارد بدهد؟
پ.ن.: کسی اینجا عضو سایت cloob میباشد که برای ما Email عضویت بفرستد؟
ما یک کودک فهیم می باشیم! ما هنوز در خانه خود نمی باشیم..امروز فهمیدیم امید رفتن
امروز از مشهد و دیدار خانواده بسی عبث بود و بیهوده...و متاسفانه ما حالا حالا ها علاف
خواهیم بود! خدا نسل تمام ادارات را از روی زمین محو کناد!
ما در آرزوی رفتن به خانه به سر می بریم.پدر ما یک مهندس می باشد.البته مهندسی اش
برقی می باشد،ولی پدر ما در کار ساختمان سازی فعالیت کن می باشند.علتش هم این می
باشد :"پدر سوخته پس از کجا میاری تو و اون دوتا کره دیگه صبح تا به شب ول می خرجید؟
"(خودش گفت).این بابای ما کلا پدیده ای برای خود می باشد! مادرمان می گوید : بابایتان
خسیس است..از روز اول عروسی همین جوری بوده می باشد! او یک بار مرا در نامزدی به
رستوران نبرده بوده است!و اشک در چشمهایش حلقه می زند!ولی بابایمان می گوید: این
خساست نمی باشد هرگز! اینها همه اش صرفه جویی است!درست مصرف کردن است..من
یک معلم بدبخت بیچاره بی پول می باشم که با زحمات خود پول در می آورم تا شما صبح تا
شب ولخرجی و علافی نمایید و هی بریزیر در آن خیکتان !
خلاصه این سه سال اخیر بابای صرفه جوی ما مشغول ساختن خانه ما بودند تا ما در رفاه به
سر ببریم.ما در منزل قبلی رفاه نداشتیم.اما در مورد منزل قبلی داستانهایی وجود دارد...
مادرمان می گوید: هی گفتم حالا که بعد کلی ما پولی جمع کرده ایم یک خانه کوچولو بخریم
در مرکز شهر تا فرزندانمان در محیط سالم بزرگ شوند! ولی بابایتان به خرجش
نرفت....بابایمان در نقطه ای در یک محله اطراف شهر زمین خرید و منزلی ۳طبقه ساخت تا
طبقه هم کف ان را ۴تا مغازه بسازد،طبقه اول را خانه اجاره ای بسازد،و پول دار
شویم.بابایمان می گفت این زمینها بسی ترقی خواهند کرد و ما بسی در رفاه خواهیم
غلتید....نشان به آن نشان که بعد چند سال خیابان آسفالت شد و تلفن کشیده شد!! کلی ما
ترقی نمودیم![]()
مغازه ها هرگز به اجاره نرفتند،بجز ۲-۳ ماه که یک خانم جوان آرایشگر در یکی شان آمد و
می خواست بابایمان را تور بزند و خانمه شوهر داشت ولی کلی کارهای بد و بی غیرتی می
کرد و همه اش میزانپلی شینیون می نمود و به بابلسر می رفتو.... مامانمان دم خانومه را
روی کولش گذاشت و انداختش بیرون..پس از ان هرگز مغازه ها به اجاره یا فروش نرفتند......
ادامه دارد.........
ما رفتیم..کاری کردیم که خیلی خیلی بریمان سخت بود..شما که آشنا هستید می دانید کدام کار ار می گوییم....الان اشکمان دارد فرت و فرت می ریزد..اما لازم بود..
گاهی اشتباهات ادم جبران خیلی خیلی سختی دارد..باید از جلوی چشم یک نفر گورمان را جمع می کردیم و گم می شدیم...حالا هم گم شدیم...
اتفاق جالبی امروز برام افتاد.دیشب خیلی خیلی گریه کردم ..چند تا مسئله یپش اومده بود که همه با هم داشت دیوونه ام می کرد..مهم تر این که چند روز بیشتر مجبوریم اینجا بمونیم و تحملش سخته...خیلی خدارو صدا کردم و خواستم کمکم کنه..
صبح داشتم حاضر می شدم بیام دانشگاه که در اتاقم رو زدن..فکر کردم برای دیدن اتاق اومدن چون من تا شنبه تخلیه می کنم..ولی دیدم آقایی می گه: شما مهمان ....هستین.امروز یا فردا ظهر هر کدام را که می توانید تشریف بیارین برای صرف ناهار..نمی دانم چرا گفتم : ممنونم نمی تونم! اما آقا گفت: کسی دعوت ...رو رد نمی کنه!!
قلبم از هیجان تیکه تیکه شد..باورم نمی شد..مطمئنم این یک نشانه خوب بوده پبرای این که خدا بگه به یادم هست...دیروز داشتم فکر می کردم .حالا امروز دعوتم کرده !! خیلی زیبا بود خیلی...خیلی خوشحال شدم..الان می خوام برام حرم گریه کنم تا سبک شم..
سلام.ما شروع می کنیم ببلاگیم.ما کودک هستیم خیلی.ما کودک بودنمان را مایه افتخار خود
می دانیم.ما می خواهیم بنویسیم چون از نوشتن حال می کنیم(مادرمان می گوید نگو حال
کردن بد است!)
ما این کودک فهیم را از امیر ژوله دزدیده ایم(می شناسی که؟) اما به هر حال دلمان
خواست!!