تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم
ما رفتیم
 

ما همین الان د رحال راه افتادن می باشیم...مادرمان می گوید جاده یخبندان

 است و بسته می شود در برفها گیر می کنی یخ می زنی می میری..

جنازه ات هم به منزل نمی رسد...ما می گوییم: اتفاقا جنازه خیلی توپ فریز

شده می ماند!! مادرمان دعوایمان می کند!!

بابایمان می گوید ما نفهمیدیم برای چی بلند شدی رفتی حالا عجله داری

بر گردی!! ما می گوییم...ما هیچ نمی گوییم چون حرفی برای گفتن نداریم!!

آخر به بابایمان نمی شود گفت که: پاپا جان dateداشتیم با boyfriend مان ولی

 طرف ما را قال گذاشت و الان ما بسیار ناراحت می باشیم و می خواهیم زودی

برگردیم سر درس و زندگی مان..آخر پاپا جان ما خیلی خیلی شاسکول و اسکول

 می باشیم که روی حرف چنان آدم بدقول بی مرام بی معرفت دروغگویی حساب

 باز می کنیم...بی خیال...

خلاصه ما رفتیم..ما تند تند آپ کردیم برایتان تا در این ۲ماه آینده ذخیره کنید و تیکه

 تیکه هی بخوانید...باییییییی

 

  یلدایتان خیلی مبارک باد...

 تولد این عزیز دل ما هم کلی مبارکش باد....

 

 

 

جمع کنید!!
 

ما نمی توانیم یک سری مسایل را هضم نماییم!! چگونه می باشد که اگر

کسی در مورد مسایل سی*اسی کشور یک گو*زی از خودش به در کند

فردایش می ریزند جمعش می کنند..اگر کسی روسری اش سه میلی متر

عقب باشد یا بوت تا زانو بپوشد از تو خیابون جمعش می کنند....اگر کسی با

عشقول(یا عشقوله) اش در جایی ۴تا قدم راه برود درجا جمعش می کنند..

چطوری می باشد که مثلا "بد حجابی"!! را خوب ریشه کن می کنند..این همه هزینه

ماشین پلیس و خود پلیس می شود برای اصلاح لباس تن من و تو و بقیه..

ولی این همه قاچاقچی جز و عام را نمی توانند جمع کنند؟ کر*اک و شیشه که ریخته

دم دست ملت را نمی توانند جمع کنند؟

ما بس که  نمی توانیم هضم کنیم، کلی رو دل کرده ایم!

پ.ن: هه هه هه..دم انتخابات شد و سهمیه بندی بن*زین تعطیل!! بعد این همه که دهان

 ملت را به فا*ک دادند حالا....

 

 

مرا دوست بدارید!!
 

 

چرا در قفس هیچ کسی "ساسا" نیست؟

یا که ما چه کم از لاله و شبدر داریم؟؟

 

پ.ن: لطفا کمی به ما توجه کنید...می ترسیم کمبودهایمان زیاد شود

برویم معتاد شویم!

                                     

 

دروغ
 

ما بعضی اوقات حالمان از صداقت به هم می خورد...

مثل وقتی که آن "پسره دروغگو" به ما می گفت چه داف هایی

دور و برش ریخته اند..یا چه GF های توپی داشته.....

وقتی آبجی مان بهمان گفت اسم وبلاگ جدیدمان یه تقلید لوس

و بیریخت می باشد!! یا وقتی مادرمان می گوید: عین خرس چاق شده

ایم.....

پ.ن: خواهش می کنم یه کم به ما دروغ بگویید......

پ.ن: جز راست نشاید گفت، هر راست نباید گفت!!

                                

 

 

سگ
 

خانوم "مرفه بی درد" همسایه می گفت بسیار نگران احوال سگ دردانه شان

می باشند، که طفلکی افسرده شده و حال روحی اش مساعد نیست...

می خواهند بروند ویلای شمالشان سفر تا روحیه اش بهتر شود!

اگر افاقه نکردبرایش "شووری" می یابند تا حالش را ببرد!!

ما می گوییم: ببخشید خانم می شود ما هم سگ شما باشیم؟ به جان

 خودمان خیلی خوب پاچه می گیریم! تازشم پارس هم می کنیم!

شناسنامه هم داریم!

 

پ.ن: ما تند تند آپ می کنیم تا دوماهی که نخواهیم بود شما اینجا

چیزی برای خواندن داشته باشید و دست خالی نروید....کلی هم به یاد ما بیفتید!

            

 

تلافی
 

خدا جان،

با عرض شرمندگی از جسارت وقیحانه،می خواستم بپرسم

چطور تو با اون خداییت مارو از موهامون آویزون می کنی چون

یه خالش بیرون بوده، آتیشمون می زنی چون چهارتا رکعت نمازمون

رو عین ادم نمی خونیم، دهنمون رو به فا*ک می دی چون ۴تا حرف

پشت این و اون زدیم،چوب تو ک...مون می کنی چون به عشقمون

حال دادیم....

اون وقت انتظار داری من بنده حقیرت، در برابر تمام بدی های ادمها کوتاه

بیام ، بخشش کنم و انتقام نگیرم؟؟

پ.ن: در انتقام لذتی هست که در عفو نیست!۱ مرگ خودم!

پ.ن۲: اگه عرضه تلافی کردن حرفه ای نداری بی خیالش شو که بیشتر گند

 می زنی به هیکل خودت!!

 

دعای محبوب من
 

خداوندا

آرامشی عطا فرماتا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

و شهامتی که تغییر دهم انچه را می توانم

و بینشی که تفاوت این دو را بفهمم

                                                                     "جبران خلیل جبران"

 

پ.ن: این دعا ی زیبا،تو جلسات نارانان (انجمن های مردمی معتادان ترک کرده

 و خانواده های آنها) بر سر زبانها افتاد...چه بسیار مادرانی که دست بالا می برند

و این دعا را می خوانند برای صبر پیشه کردن در برابرفرزندان معتاد شان........

پ.ن۲: اعتیاد یک بیماریه...معتادها بیمارانی هستند که بجای حس انزجار و

تحقیر باید دوستشان داشته باشیم...چون دست و پنجه نرم کردن با این بیماری

 مخوف کار بسیار دشواریه....

 

 

 

شب يلدايتان پيشاپيش مبارك باد!

 

ما نمي دانيم چرا در مناسبت ها هميشه ما بدون طرف مي مانيم!!

 (منظور از طرف همان بوي فرندي شووري كسي است...) هميشه روز

تولدمان..روزولنتاين، عيد نوروز، و شبهاي رمانتيك يلدا ما با طرف خود

بهم زده يا قهر نموده ايم!! و از كادو بي نصيب !! دوستي داشتيم كه با هر

پسري دوست مي شد هفته اول مي گفت: فردا تولدم است!!

اين از ان و ان از ما!!حالا شب يلدا ما كلي دلمان رمانس مي خواست

 و بوسه و تلفن و عقشول بازي...

ولي بي خيالش...بعضي ها حواله تخ*ممان! ( نگو نداري!به كوري

چشم حسود يكي اجاره كرده ايم براي حواله دادن خيلي ها!! )

 

پ.ن: بخش كامنتهاي وبلاگ ما در گوشه بالا سمت راست هر پست به شكل يك

عدد گردالي خوشمل مي باشد. اون پايينا نگرد! به چشم پزشك هم مراجعه كن!

 

                                   

 

 

 

خود شیفتگی وبلاگی
 

ما کلی شیفته قالب جدید وبلاگ خود می باشیم!! اگه کسی

 نظری غیر از این دارد بگوید تا حالش را بگیریم!!

 

پ.ن: ما کلا با انتقاد پذیری آبمان توی یک جوف نمی رود!!

پ.ن.۲: حداقلش این است که جرات داریم صادقانه اعتراف کنیم!!

 

 

دل دست خورده
 

کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روزا نمی ارزه.............

 

پ.ن: سکوتم از رضایت نیست......دلم اهل شکایت نیست!

 

 

 

تو ذوق خوردگی مفرط
 

فکر می کنم حد انتظار و توقع آدم از خیلی چیزهاست که تعیین می کنه چه واکنشی نسبت بشون نشون بدیم..وقتی توقع زیادی از چیزی نداری..یا روی کسی خیلی حساب نکنی اون وقت در صورت بهم خوردن اوضاع یا هر اتفاق ناخوشایند سریع می تونی کنار بیای و قضیه رو تو ذهن خودت ببندی..اما وقتی انتظار بهترینها رو داشته یاشی به خوب هم راضی نمی شی..

تصور کن تازه شروع کردی به درس خوندن درست...موفق شدی ساعت درس خوندن رو بالا ببری و از پیشرفتت راضی بشی..برنامه زندگی ات جا افتاده..به یه ارامش بی سابقه در این سالهای اخیر دور از خونه رسیدی... داری زندگی ات رو می کنی..بعد یه دوست قدیمی میاد جلو..پای یه برنامه وسط میاد...بخاطر این که می ترسی این فرصت به دلیل مشغولیتهای زندگی و دوری خیلی زیاد مسافتی در آینده هرگز بدست نده، با این که ته دلت همچی راضی نیستی تو این شرایط برنامه منظم زندگی ات رو رها کنی، ولی بخاطر از دست ندادن فرصتی برای ساختن خاطه های خیلی خوب بلند می شی و میای یه سفر کوچولو..

کلی خوشحالی..کلی ذوق مرگی ...فکر می کنی الان روحیه ات باز می شه و انرژی ذخیره می کنی برای درس خوندن و تحمل مشکلاتت...چه برنامه ها تو ذهنت که نمی ریزی...دوروز می کشه تمام خونه رو تمیز و جمع و جور کنی...تدارک ببنینی ...به خودت برسی...آرایش کنی..شاک بپزی...بعد دقیقه نود همون دوست گرامی که جرقه اولیه شروع این برنامه رو خودش زده زنگ می زنه و می گه: من می خوام بیام...نمی تونه به دلایل بسیار واهی و احمقانه...

احساس پوچی می کنی...انرژی مثبت که نگرفتی هیچ، کلی هم انرژی منفی ریخت تو مخت..اعصابت بهم می ریزه..آرامشیکه مدتها براش تلاش کردی دود می شه...تو منتظر یه اتفاق خیلی خوب بود ولی به جاش رودست خوردی!!!

کاش آدمها در مورد احساسات بقیه بیشتر فکر می کردن و بیشتر احساس مسوولیت می کردن...کاش.

 

پ.ن: من کلا رکورد دار خوبی هستم..البته در بعضی چیزها!! دیشب ۴۵ دقیقه داشتم جیغ می کشیدم..و از ساعت ۱۰ شب تا ۵ صبح بی وقفه اشک ریختم!!! خودم تو کف خودم موندم!گلوم درد می کنه.چشمهام هم همین طور

پ.ن۲: توروخدا نیا نگو که چرا گریه چرا ناله چرا شکوه..اینا رو اینجا ننویسم که می ترکم!! تازه می خوام همیشه یادش بیفتم..تا یادم بمونه دیگه رو آدم غیر قابل اعتماد حساب باز نکنم!

چند لحظه خوشبختی
 

خوشبختی می تونه فقط چند لحظه باشه..می تونه مثل یه

شانس کوچولوبیاد و در خونه ادم روب زنه...فقط کافیه بشناسی ا

ش و ازش استفاده کنی...

پ.ن: خوشبختی می تونه ساده ساده باشه..مثل یک روز

که از صبح تا شب احساس رضایت و ارامش کنی..

 

 

ازت حتی متنفر نیستم
بعضی ادمها حتی لیاقت ندارن ازشون متنفر باشی..حیف قلب و احساس و وقت که واسه نفرت این جور ادما خرج کنی!!

ادرس این وبلاگ جدید رو بویفرند عوضی سابقم با هزار نیرنگ و ترفند ازم گرفت.....حالم گرفته است...من از شر اون وبلاگی که خیلی خیلی دوستش داشتم،با اون همه خاطره اون همه نوشته،اون همه دل نوشته، پاک کردم..مجبور شدم پاک کنم تا بتئنم یه جای دیگه شروع کنم..جایی که پاک باشم و گمنام و راحت بنویسم..ارامش داشته باشم..حالا این جا رو هم می دونه..

ولی مهم نیست..اون ادم حتی ارزش نداشت اسباب کشی کنم..الان هم می نویسم..هرچی دلم خواست می نویسم....به جهنم که میاد می بینه..

این ادم از روز اول تو هر قسمت زندگی من که وارد شد ارامش رو ازم سلب کرد..کلا نمی دونم چرا این جوریه..واقعا وقتی باهاش رابطه داشته باشی حتی در حد تلفن یه جورایی ناراحتت می کنه....رنجم میداد...قبلا یه زمانی واقعا دوستش داشتم..عاشقش نبودم هیچ وقت ولی دوستش داشتم..اما اونقدر دلگیر شدم ازش که به مرور زمان از قبلم بیرون رفت...

دیگه حتی دلم هم براش تنگ نمیشه...نمی خوام ازش متنفر بشم..می خوام هیچ احساسی بش نداشته باشم..انگار هرگز نبوده..انگار هرگز ندیدمش..

پ.ن: گاهی باید از یکی بابت این که کمکت می کنه تا از قلبت بیرونش کنی تشکر کنی!! دوست نداشتن ادمهای بی لیاقت خودش ته خوشبختیه!

خداحافظ افسردگی!!
 

الان که بعد ۶-۷ سال برگشتم پیش پدر و مادرم و دارم با اونها زندگی می کنم، به این نتیجه رسیدم که منشا بخش بزرگی از افسردگی های همیشگی من ( که صابونش به صورت غرغرهای دایمی و ناله و نارضایتی و ...به تن خوانندگان عزیز خورده) از تنهایی بود..با وجودی که من کلا آدم مستقلی هستم،یعنی یکی از مهم ترین مسایل زندگی ام حفظ حریم خصوصی و استقلالمه، ولی با این وجود حاضرم نداشتن private space رو تحمل کنم ولی دیگه تنها زندگی نکنم.....

خیلی از مشایل قبلی برام کم رنگ شده...دیگه دم به ساعت دلم نمی گیره..تو روابط اجتماعی هم بیشتر موفق هستم چون از سر تنهایی مجبور نیستم به بقیه باج بدم...و با محبت زیادی و به ساز این و اون رقصیدن دوستام رو دور خودم نگه دارم.... این خیلی خیلی مهمنه...تا آدم اعتماد به نفس نداشته باشه و برای خودش ارزش قایل نشه دیگران هم براش ارزش قایل نخواهند بود.......

مثل این ۳ ماه تابستون که تمام فضولی ها و بی ادبی های گستاخانه صاحبخونه و دختراش را تحمل می کردم تا تنها نباشم..که باعث شده بود به خودشون اجازه بدن دم به دقیقه بپرن تو خونه ام و آرامشم رو ازم سلب کنن........یا تو روابط با boyfriend احتمالی..اگه طرف برگرده هر چی دلش خواست بارم کنه تحمل نمی کنم ، اجازه نمی دم همچین رفتاری باهام بشه چون از تنها موندن هرای دایمی ندارم...و از حمایت عاطفی خونواده نهایت استفاده رو می کنم...

می دونین الان جو کلی خونه ما خیلی خیلی بده...به خاطر مشکل برادرم (که از خونه گذاشته رفته و اعتیاد پیدا کرده) مادرم دایم گریه می کنه..بابام افسرده شده...صبح پا می شم با دیدن چهره درهم مامانم غم دنیا می شینه تو دلم..و شب با دیدن روحیه پدرم ناراحت می شم..... ولی با تمام این حرفها اوضاع روحی ام خیلی خیلی بهتر از قبله...دارم ساعات درس خوندن رو می رسونم به اونی که باید باشه..رژیم رو شروع کردم......

خلاصه تجربه های بد از تنهایی و زندگی این چند ساله تحصیل دارم که خدا رو شکر پشت سر گذاشتم...برام دعا می کنین؟

ما در خانه خوش می باشیم
 

ما از وقتی به خانه مان رفته ایم بسیار فهیم تر از سابق شده می باشیم.!! در خانه مان کلی موضوع طنز همیشگی هست که اصلا و ابدا نمی گذارد لحظه ای حوصله ما سر برود! کلا پدر و مادر ما برای خودشان کلی طنز سر خود می باشند!!

ما در مورد ماجراهای خانه مان قبلا چیزهایی گفته بودیم....الان بالاخره در منزل نوساز ساکن می باشیم..لطفش به این است که جز ما هیچ کدام از فرزندان دیگر حضور ندارند!! ( آبجیه و برادره مشغول تحصیلات عالیه در شهرستانهای مختلفی می باشند!!) الان کلی ما یکی یک دانه خانواده هستیم و کلی مارا لوس می کنند و کلی کیفور می شویم!!

ما همش هی رژیم می گیریم ولی مامانمان همش هی برایمان خوراکی می خود و نمی گذارد ما پیشرفت کنیم و باربی شویم و شوهر پولدار بنماییم!! مادرمان که علاقه خاصی به کودک داری دارد، وقتی پس از صحبتهای فراوان با ما بر سر زئد تر شوهریدن و نوه ای برای ایشان درست نمودن به جایی نرسید،تصمیم گرفته که با ما که کودک فهیمی هم می باشیم عقده های خود را خالی نماید!!

مادر جان هر روز که از مدرسه به خانه می اید در سوپر گنده هه سر کوچه که کلی شیک می باشد می ایستد و نگاه می کند بچه مدرسه ای های ته کوچه چه خوراکی را زیاد می خرند تا آن را برای ما خریداری نماید!! الحق که خوشمزه می باشند!!

 

باز گشت کودک فهیم!!
 

سلام.............

خدا می دونه که چقدر دلم تنگ شده بود...برای نوشتن..برای وبلاگ عزیزم...داشتم دق می کردم از بی وبلاگی!!

من اومدم پیش خواهرم.کامپیوترمون این جاست....من اونجا کامپیوتر ندارم..هنوز هم پول لب تاپ خریدن ندارم!! .اسه همین نبودم..واسه همین آپ نمی کردم..

دلم برای تمام دوستای وبلاگی ام یه ذره شده....اما راستش فکر می کردم بیشتر از اینها به فکرم باشین....انتظار داشتم الان ۱۰۰ تا نظر نخونده ببینم...شماهام بی معرفت شدین؟؟