پیش نوشت:ما حالمان بهتر است.نمی دانیم مهم است یا نه،
گفتیم دیگر..
ما برای سومین بار در زندگی مان fall in love شدیم!
بار اول عاشق آن first boyfriend مزخرفمان شدیم، که واضح است
علتش این بودکه طرف first one یا به عبارتی first man ای بود که در
زندگی مان چپیده شده بود...و خب بعداْفهمیدیم خر بودیم.
البته نتیجه اخلاقی این بود که ما هرگز عاشق آن boyfriend دومی مان
(که شما می شناسیدش بس که فحشش دادیم اینجا) نشدیم!
بار دوم fall in love آن استاد راهنمای باکلاس خیلی قد بلند توپ مان
شدیم( البته به چشم خواهری!!)که خداییش عاشق شدنی بود! اما خب
ما دیر در زندگی شان چپیده بودیم.یارو زن و بچه داشت کلی!
بار سوم..ما عاشق این آقا پلیس خوش تیپ مهربونی شدیم که پرونده
تصادفمان در کلانتری زیر دستش است و... ما هر روز موقع رفتن و برگشتن
از سر کار می رویم اوضاع پرونده مان را هی همش ازش می پرسیم!!
تازشم کلی خوش تیپ است !
پ.ن ۱: ما نمی دانیم چرا حتی سرباز وظیفه های کلانتری شماره فلان همه این همه خوش
هیکل و قد بلند و مودب و جنتلمن هستند...چرا سبزی فروش محل و سوپری سر کوچه و پسر
همسایه دیپلمه قرتی ما همه و همه خوشگل اند..ولی تمام دندانپزشکان و پزشکانی که ما
باهاشان برخورد داریم بدترکیب می باشند..ای خدا..کاش ما هم از این دختر سیکله ها بودیم
که کلاس خیاطی می روند..این طوری شوهر یافتن این همه دشوار نمی شد!!
پ.ن.۲: ما آدم بشو نیستیم!
پ.ن.۳: جدی نگیرید!

