تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم
 

داشتیم فکر می کردیم ملت که این همه دم از فقر و نداری می زنند از کجا در می آورند این

 همه پالتوو کیف ورنی و بوت بلند تا خشتک و کفش جیگر صد متر پاشنهدار را می خرند؟

شاید یه کمی زیادی مصرفی شدیم.می گویند در آمریکا بحران اقتصادی باعث شده ملتشان قدرت

 خرید نداشته باشند و کلی بازار همه چی راکد می باشد....ولی بازارهای ما ایرانی ها هرگز راکد

نمی باشد!! حالا یه ور تو ونک و شهرک و تجریش می چرخند و هی می خرند و می خرند و می خرند

...و یه ور دیگه تو جمهوری وبازار تهران می لولند و هی م خرند و می خرند...... اما همه اش همه می

خرند! ما با این همه سطح درک بالایمان که فهیم می باشیم نمی فهمیم اینها کی وقت می کنند پول در بیارن

 که این همه می خرند و می خرند و..........

تازشم اینا یک روی کوچولوی قضیه می باشد...وگرنه پشت و رو و ورهای دیگری هم دارد بسی!

 مثلا مادر ما بخارپز و آرام پز و آب پز و یکهو پز و ...دارد که همه شان کارشان پختن غذای رژیمی

 برای بابایمان می باشد.سرخ کن گنده دارد که هر دفعه شیش بشکه روغن می خواهد و لذا هرگز استفاده

 نمی شود..یا دوتا فر دارد و نمی گذارد ما از آن نوهه استفاده بنماییم تا کثیف نشود..ژآن وقت تستر

 هم داردکه نصف کارهای فر را انجام می دهد!! و تازشم مایکرویو دارد که با آن غذاهای فریزری

 را یخ وا می نماید و گاهی هم چای گرم را در آن داغ می نماید...

مادر خپلی ما هر ماه که حقوقش را می گیرد می پرد از این مغازه آقاهه که دیگ و کفگیر زیادی

می فروشد قسطی خرید می کند...همه اش گلدان و میوه خوری پایه دار می خرد!! توجیه اش این می

باشد که آقاهه بسیار مهربان است و قسطی می دهد!! ولیکن قسط هر ماهش از پول قسط ماشین بیشتر

 می شود.

زیادی مصرفی شدیم..نشدیم؟

 

ما این روزها.................
 

دوست داریم حالا که معلوم نیست کی می خواهد دوباره سر و کله مان در وبلاگستان پیدا شود کمی بیشتر از

اوضاع خودمان هی بنویسیم و هی بنویسیم..

راستش الان احساس بدی داریم چون آن طور که قبلا می نوشتیم حالا نوشتنمان نمی گیرد...خوب نیست.خودمان

متن مان را دوست نمی داریم.

ضمنا قبلا فهیم بودیم الان حس می کنیم کمی نفهم می زنیم!!

تازشم احساس دورماندگی از محیطی را داریم که دوستش می داشتیم..پاستوریزه شده ایم و این اصلا با گروه خونمان

 جور نمی آید!! دلمان لک زده واسه پاساژ گردی و شیطونی و پسر بازی و اینا......جدا از شوخی تفریح خونمان

 در شهرستان کم می شود.از کوچکی و دلگیری اش بیزاریم...و این که ملت ۸ شب در خانه هایشان خمیازه می کشند

 و تمام مغازه تعطیل می کنند حال نمی کنیم...

ما برای این که دختر خوب مامان باشیم و جمعه ها برویم با خاله هایمان خونه مادربزرگمان و خواستگارانمان بیایند

 با ما ازدواج سنتی بکنند خوشمان نمی آید...نه نه نه.

ما یک راه پیش رو داریم و آن هم قبولی در تخصص است.می دانید که ما از دوران دانشجویی مان هیچ چیز مفیدی

 یادگاری برنداشتیم..بجز همین مدرک دکتری که البته خدارا شکر دنیایی می ارزد..اما خاطرات بد و آزار دهنده..آدمهای

مزخرف...چند مدل شکست احساسی روحی که شخصیتمان را تخریب نموده و هی داریم روش کار می کنیم تا برطرف

 شود....و حتی یک دوست خوب برای امروزمان نداریم.

در حال حاضر بزرگترین نیاز ما دوست خوب است..دوست صمیمی ...دوستی که بشینیم باش حرف حساب بزنیم نه

 مثل دوستان شمالی مان که فقط فکر بوی فرندشان هستند...

ما داریم درس می خوانیم..دعا کنید بیشتر بخوانیم و قبول شویم..تهران قبول شویم.

 

 

ما این روزها......................
 

*ما به این نتیجه رسیده ایم که دوملیون درآمد ماهانه برای همسر آینهده ما بسی کم می باشد 

 و بعید می دانیم طفلک بتواند از پس خرج ما بر بیاید!

** ما می دانیم هرکه مارا بخواند فکر می کند ما یک دختر الاخ و مادی و پول دوست و سطحی

 هستیم که بجز شوهر و خرید فکر و ذکر دیگری نداریم!!

ولیکن ما یاد گرفته ایم برای حرف مردم اصلا خودمان را ناراحت نکنیم!! (الان ما پیشی ای

هستیم که بجای میو میو پیف پیف می نماییم)

*** داشتیم فکر می کردیم که این روزها خیلی از ملت بقدری سطحی و با زیربنای شخصیتی

ضعیف رشد نموده اند که نمی توانیم با بسیاری از آنها دو کلمه حرف حسابی بزنیم...مثلا کمتر

شده اند ملتی که ۴ تا کتاب درست و حسابی خوانده اند...و خیلی خیلی کمتر شده اند ملتی که در

 مورد ۴ تا چیز مهم زندگی بشود باهاشان گپید..

**** ما خیلی عقش فیلم می باشیم اخیرا. البته قبلا هم بودیم ولی دسترسی مان کم بود.الان

كانالهاي ماه*واره كلي مارا ارضا مي كنند(از اون لحاظ نه،بي تربيت!)  پريروز فیلم «کتاب سیاه»

 را دیدیم که فکر کنیم هلندی بود و میخکوب شدیم.(ضمنا ما انگلیش مان کلی هم خوب است ولی زبان

 صفحه کلیدمان نمی دانیم چه مرگش است که فقط فارسی می نویسد!) اما این فیلم «بلک بوک» را ببینید

 بعید می دانیم خوشتان نیاید.ما که جیشمان ریخت ولی جم نخوردیم از پای تی فی تا تمام شود!

 

 

هدف ما از آمدن به تهران طبق معمول خرید می باشد!! (گفتیم که بدانید ما

تهران هستیم الان)

ما به حرکات خریدگون خودمان که می اندیشیم یاد دهاتی های شمالی می افتیم که وقتی

 می خواهند لباس بخرند راه می افتند می آیند شهر و...... خلاصه ما نیز چنین شد که آمدیم

شهر لباس و پوشاک زمستانه برای خودمان مهیا نماییم.

بدبختی شهر کوچک این است که هر کوفتی بخری همه می فهمند از کدام پاساژ و کدام

 بوتیک و به چه قیمت خریداری شده است!! این با روحیه ما که دوست داریم تک باشیم

و تک بپوشیم و صادقانه می گوییم که کلی دوست داریم توجه ها را جلب نماییم کامال توفیر

 دارد.

ما الان دیدیم عین بارانی مشکی ما را که از شمال خریده ایم آبجی مان از اینجا برای خودش

 خریده است و اللبته ایشان مال ما را ندیده اند ..به این می گویند یکرنگی سلیقه ها! ما می خواهیم

با آبجی مان ازدواج بنماییم بس که تفاهم داریم!!

اصلا هم ما آدم سطحی نگری نیستیم و مادی نیستیم..راستش را بگوییم؟ ما خیلی مادی هستیم..

آنقدر که خواستگارانی که درآمدشان زیر ۲ملیون تومان باشد ار اصلا راه نمی دهیم !!!! تازشم

این سقف درآمد فعلی طرف است و باید سیر صعودی داشته باشد در آینده!

 

 

بعد از خیلی
 

وووووووووووو

دلم چقدر تنگ شده بود! خیلی ضایع شدم وقتی ۱۰ دقیقه

فکر کردم تا پسوردم یادم اومد!!وداشتم سکته می زدم که اگه یادم نیاد...

بی کامپیوتریه دیگه.لعنت خدا به این پول! همچین آدم رو گمراه می کند چه برسد

 به کودکی مثل ما!

خدا رو شکر الان که داریم تو کلینیک کار می کنیم  و دندانهای کرموی ملت را

می درستیم اوضاع مالی مان بدک نمی باشد اما دل نداریم برویم لب تاب خرید بنماییم

 برای خودمان.

اصلا اخیرا مرضی گرفته ایم که هی می شینیم حساب بانکی مان رو چک می کنیم و

 جمع و تفریق می زنیم تا موجودی  رو بالا ببریم..واسه همین هم دلمان نمیاد کار رو ول

 کنیم درس رو جدی تر بچسبیم

خلاصه این که ما همین گ*هی هستیم که بودیم! آدم هم نمی شویم!!