تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم
رفرا*ندوم

پیش نوشت: عزیزان یزای کامنت گذاشتن یک گردی گنده بالای هر پست سمت راست

موجود است که نوشته : نظرات!

ما اصلا نتوانستیم در برابر میل خود به نوشتن بعد از شنیدن خبر پیشنهاد our

dear ex-president آقای خ*اتمی عزیز درخصوص برگزاری همه*پرسی  مقاومت کنیم!

انگاری ایشان بعد از همه این مسایل فراموش می کنند گاهی که ما در ایران زندگی می

نماییم!

رفرا*ندوم  را چه کسانی باید تایید نماییند؟

1)مجلس با اکثریت که می دانیم که ها می باشند

2)ره*بر کل ماها و فرمانده کل همه قواها

رفران*دوم را چه کسانی برگزار می نمایند؟

1)دول*ت وقت ماها و president"عزیز محبوب همه برایش می میرند و 500ملیونی و

اینا!"

2)تحت نظارت شورایی که نگه*بان همه آرا ما می باشند همیشه و همه وقت

بدین وسیله ما از خوانندگان و دوستان عزیز خود دعوت می کنیم نتایج همه پ*رسی

 را در وبلاگ رسمی دول*ت و ر*جا نیوز و وبلاگ شخصی ایشان، آن 500 ملیونی محبوب

و ان مرد عدالت همیشه پیروز ،مشاهده نمایند.

پ.ن: ما هم اکنون که داریم می نویسیم از طریق گوشهایمان  که صداهای تلویزیون را

از هال منزلمان پی گیری می کندباخبر شدیم که ایشان می خواهند دولت خود را این دوره از

افراد فامیل شان که تا بحال گمنام بوده اند تشکیل دهند نه افرادی از فامیلشان که سری قبل

به شهرت رسانده اند!!!

مایکل عزیز ما

ما شدیدا ناراحت می باشیم.نمی توانیم درک کنیم این نویسندگان و کارگردانان چگونه

برایتماشاچیان خود و احساسات آنها ارزشی قایل نیستند !

ما الان داداش مان داشت prison break نگاه می کرد و ما دوباره آخرهای قسمتهای آخر

آن را دوباره دیدیم و کلی ناراحت می باشیم که micheal schofield عزیز و جیگر و باهوش

مارا گرفتند کشتند...ما کلی تازشم گریه هم نموده ایم قبلا و الان دپرس می باشیم و آنها

اصلا اصلا حق نداشتند شخصیت اشلی ما راومایکل محبوب مارا بردارند عین چغندر بکشند

و بکنند توی قبر و....سارای بیچاره کلی تنها می باشد بعد آن همه سختی و اینا و این

حرفها...

پ.ن: ما اصلا cheep  نمی باشیم.جفنگ هم نمی باشیم.خب ما سریال دوست داریم دیگر

..همیشه هم fall in love  شخصیت ها می شویم بخصوص اگر رگه هایی از تمرد و

خشونت در آنها بیابیم!!

 ما نمی فهمیم چرا همه به قضیه انگستان رفتن ما می خندند؟؟؟ کلی ما نامید شدیم با این همنه حمایتی که دریافت کردیم.

کودک فهیم مبارز!!
ما امروز برای بار دوم پایمان به کلانتری باز شد!! 


 از آنجایی که ما در جهان سوم زندگی می نماییم که مردها بر زنها برتری دارند(!) فکر می

کنند هرجا دختر دیدند طرف وظیفه ذاتییبیولوژیکی اش است که به آنها راه بدهد!حالا چه ا

ز این لحاظ و چه از سایر لحاظ!ما داشتیم در جاده می راندیم عین آدم که یک الاغی خواست

بپیچد جلوی ما! ما نیز تک بوقی نمودیم و به راه خود ادامه دادیم عین ادم که آن الاغ همش


چراق بارانمان کرد و سپس از سمت راست ما سبقت گرفت و چون الاغیبیش نبود نتوانست

سبقتش را عین آدم بگیرد پس سپر بغل عقب ماشین جلویی خورد به بغل سپر جلوی ماشین

عقبی و اینا..
طرف نگه داشت کنار و هرچه دهانش بود نثار ما نمود و مارا مشمول الفاظ بسیار زیبایی نمو

د که از بیانش شرمگین می باشیم!البته در این جهانی که ما زندگی می نماییم(جهان سوم)

مردان عادت دارند هرگاه می خواهند بانویی را مورد لطف قرار دهند ایشان را به شغل شریف

فاح*شه گی نسبت می فرمایند!


ما نیز درس عبرتی به ایشان دادیم که در کلانتری به گ*ه خوردن افتاده کلی عذر خواهی نمودند،

باشد که عبرتی باشد برای ایشان و هم مسلکان و آیندگان! قرار نیست هرجا بانویی دیدند با

هونچی بازی بانوهه را آزار دهند بخصوص که آن بانو کودک فهیم و مدافع حقوق بشر و نسوان

چون ما باشد!


خدایی اش آقا پلیس ها آن قدر که ما قبلا می پنداشتیم بد نیستند.از ما در برابر آقا بده کلی

دفاع نموده و چون او ان قدر الاغ بود که جلوی مامورها به ما فحش بد بد داد دهان ایشان ر

ا مورد عنایت خود قرار دادند اساس!! بگذریم که طرف ما خودش را "بسی*جی بی ترمز" و

فرزند سر*هنگ فلانی معرفی نمود (خدایی اش ما اول فکر می کردیم بلوف می آید ول

ی راست می گفت!!) ولی با وجود این سرویسش کردند حسابی!! خیلی مهربان و باشعو

ر بودند.ایولللللل


پ.ن: آقای پدر آن آقا بده "جناب سر*هنگ" شخصا در کلانتری از ما عذرخواهی نمودند!!! ما

مشعوف گشتیم بسی بسی!


پ.ن 2: همان طور که قبلا متوجه شدیم آقا پلیس ها بسیار خوش تیپ می باشند!! نمی دانیم چرا

آقا دکترها این قدر......

ما hero میباشیم!

ما اولین بار در زندگی مان از ایرانی بودن خود سود و لذت بردیم بسی!

تمام  های ما interpal های ما می فکرند که ما الان وسط مبارزات خیابانی هستیم و کل

در نظر آنها ما الان hero می باشیم!! کلی از ما هی همش حالمان را می پرسند و دوستما

ن می دارند و تازشم تحسینمان می کنند!!آآآآآاای حال می دهد آی حال می دهد.

ما تصمیم مان را مبنی بر پرنده مهاجر شدن قطعی نمودیم و در میان پوزخندهای پدرمان و

لبخندهای دلسرد کننده مادرمان داریم روی زبانمان کار می کنیم..ما داریم می ترکیم از این

همه حمایت خانوادگی..حیف که ما کودک فهیمی می باشیم وگرنه تا حالا فرار می کردیم از

این خانه و می رفتیم دختر فراری می شدیم و رقاصه می گشتیم!!!l

ما بدین نتیجه رسیده ایم که اینجا هم نمی توانیم آنچا واقعا هستیم باشیم.....

و اگر از مشکلات و غصه هایمان بنویسیم سرزنش می شویم..و متهم می شویم به غرغر کردن!! و این ک

ه ای بابا علت مشکلات ما هیچ کسی نیست همش خودمان هستیم(آخر ما در این دنیا گویی زندگی نمی

کنیم که اطرافیان و محیط روی زندگی ما موثر باشند)

از این همه حمایت روحی دوستان متشکریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11

ما از این بعد خودمان را می فرستیم قایم شود.

ترس از تنهایی نکبتی ما
ما داشتیم می فکریدیم که بسیاری از نفهمی های زندگی مان را بعلت ترس نکبتی مان از تنهایی

انجام دادیم.و چون ما کودک بسیار فهیمی می باشیم می خواهیم مرور بنماییم بر نفهمی هایمان

تا عبرت بگیریم اساس!!


ما وقتی دانشگاه در آن "بار دیگر شهری که دوستش نمی داشتم"، به ما وعده داده شد از جانب

بابا پیری و مامان خپلی مان که برایمان خانه می گیرند تا مجبور نشویم در ته جنوب شهر در

خوابگاه نکبتی کثیف آنها بیتوته بنماییم..و بابا پیری ما که ید طولانی دارند در خریزاسیون انسان

در مواردی که مربوط به کاهش هزینه های زندگی می باشد،گفتند برو خوابگاه یک ترم بمان تا

دوست و هم خونه پیدا بنمایی ! و به خاطر ترس نکبتی از تنهایی مان قبول کردیم و ...در خوابگاه

رسما دهنمان سرویس شد و تنها تر از قبل شدیم و وقتی نزدیک بود کارمان به تعلیق از دانشگاه

بکشد*،آنقدر زر زدیم و اشک ریختیم که باباهه مجبور شد برایمان خانه بگیرد....


در تمام سنوات نکبتی تحصیلی مان دوستانی داشتیم که بخاطر ترس از تنهایی به کلی خواسته

هایشان پاسخ مثبت می دادیم...کلی محبت می نمودیم..هروقت کارمان داشتند در کنارشان

شیتیلی حاضر بودیم..هروقت جایی می خواستند بروند و سرخر لازم داشتند ما خود خره بودیم!!


اما ما همیشه تنها بودیم..هر وقت کاری آن دوستان شوهری نموده در خانه زندگی خود نشسته

اند و زنگی هم به ما نمی زنند..و ما باز تنها شدیم.


ما با دوست پسر اولمان که اولین عشقولانه زندگی مان و احمقانه ترینشان بود،بعلت فرار از

تنهایی دوست شدیم و عشقولانه پیچیدیم و اینا..و ایشان مارا با تنهایی هایمان پشت سر گذاشته

و ازدواج فرموده به بلاد غربت کوچ فرمودند..روحشان شاد و دهعانشان سرویس باد!!


ما با بوی فرند عوضی دوممان یقینا برای درآمدن از تنهایی نکبتی و دپرسی مان دوستی فرمودیم

و با وجودی که این یکی ناشی تر بود و دستش را همان اول رو فرمود که چه نکبتی است،بخاط

ر ترس از تنهایی سوختیم و ساختیم احمقانه و جاهلانه!!


و خلاصه این که ما داریم در فاظلاب تنهایی دست و پا می زنیم هنوز...ولی دیگر آن قدر مغزمان

فهیم می باشد که به هیچ منتری باج نمی دهیم!!باشد که تنهایی مان کمی آرامش داشته باشد.





lالان دارم می نویسم..چون حالم خیلی بده...خیلی..نمی خوام تظاهر کنم که خوبم..نمی تونم

دیگه.تمام هفته کار می کنم بدون این که درامد مناسبی داشته باشم...و یک جمعه تو خونه ام

و می خوام راحت باشم..استراحت کنم..ری*ده بش.

....تنها امیدم امتحان تخصص بود که تهران قبول شم و بتونم تو زندگی ام پیشرفت کنم ولی

مطمینا خیلی شانس بیارم شهرستانقبول می شم....من از محیط کوچیک شهرستان متنفرم..ب

روحیه منن جور نیست...شانس

پیشرفت کمه..دیگه تنها امیدی که به آینده داشتم از دست دادم.تا آخر عمرم باید یک پیردختر

شهرستانی بمونم و روز به روز بسته تر و منزوی تر بشم...با این اضافه وزنی که واسه امتحان

پیدا کردم و نمی تونم با این شرایط عصبی رژیمم رو نگه دارم...حالم از ریخت خودم با اون هیکل

چاق و چشمهای گودرفته و موهای بهم ریخته که وقت ارایشگاه رفتن و درست کردنشون رو

ندارم بهم می خوره.

خسته شدم خسته..این اخری تیر خلاص بود به تموم ارزوهام...

اقلا گریه کردم..از وقتی رتبه امتحانم رو دیدم گریه داشتم ولی حتی نمی تونستم اشک

بریزم..الان راحت شدم..راحت........


هپاتیت

داشتیم وبلاگ یکی از دوستان پزشک را می خواندیم..در مورد یک بیمار 


ایدزیو ترسی که ابتدا از درمان آن داشتند ملت........خب ما به این ملت حق 


می دهیم.والبته نهایتا بیمار مداوا شد...ما این ملت را appreciate می کنیم 


اساس!!


و ما یادمان آمد از دوران دانشجویی خودمان که در بخش اندو (=درمان 


ریشه=همان عصب کشی خودمان) که نوبت اورژانس بودیم * و یک بیمار 


هپاتیت Bبه ما افتاده بود و ما کلی نق زدیم که نمی خواهیم انجام دهیم و


 اینا و این حرفها....و سپس وجدان پزشکی (دندانپزشکی!) ما بیدار شد و


 اجازه نداد که بیمار بدبخت را درمان نکرده بفرستیم دنبال نخود سیاه!! ( در 


واقع یک استاد داشتیم که مثل سگ ازش می ترسیدیم و آمد و چنان نگاهی


به ما انداخت گه کوچکترین زر اضافه ای نزدیم و رفتیم اتاق ایزوله!!


خلاصه وقتی کار تمام شد و ما احساس وجداد درد نمودیم،سعی کردیم با 


خوش رفتاری اساسی دلجویی و خریزاسیوان بنماییم و از بیمار پرسیدیم 


چطور هپاتیت گرفتی؟؟ گفت: وقتی بچه بودم..گفتند احتمالا از 


دندانپزشکی.............و ما خجالت کشیدیم کلی .چون آنقدر فهیم هستیم


 که بفهمیم چقدر خودخواه بودیم..


*اورژانس دندانپزشکی مال آدمهایی می باشد که آن قدر دندان درد شدید


 داشته اند که تا صبح خوابشان نبرده..و اگر کسی اینجاست بخصوص از 


جماعت پزشکان که دارد به این مسیله ریشخند می زند، ایشالا دندان درد 


حسابی بگیرد تا بفهمد اورژانسی است یا نه!!!

ما می خواهیم پرنده مهاجر شویم
ما اخیرا تصمیم گرفته ایم که این مملکت به گ**ه کشیده شده و ارزش ماندن ندارد.

در واقع ما خیلی وقت است که داریم در فاظلاب تردید دست و پا می زنیم!! ولی ب

ا اتفاقات اخیر احساس می کنیم معایب اینجا ماندن دارد به مزایایش می چربد بدجوری....

....
.ما همیشه دوست داشتیم برویم جایی که این همه اختلاف سلیقه و عقیده نداشته

باشیم.احساس می کنیم مردم اینجا خیلی دارند دوقطبی می شوند..عده ای مثل م

ا دنبال سبک زندگی مدرن و مفاهیم مثلا دمو*کراسی و آزادی و اینها می باشند..و عده ای

بیشتر مذهب برایشان مهم می باشد.ما نمی خواهیم قضاوت کنیم که کدام عده

راست تر می گویند و البته هر کس عقیده ای دارد بس محترم..اما متاسفانه ما از آن

گروهی هستیم که گروه دیگر دایم با ما کار دارند و چون قدرت دارند توسری بزنند،

می زنند!! خوبش را هم می زنند!!


راستش چون ما کودک فهیمی می باشیم با خودمان کلی اندیشیدیم که ترس و اینرسی

است که مارا از هرگونه اقدامی مانع می شود.اگر ترسمان را کنار بگذاریم به نفعمان

است که 5 سال مثلا سختی بکشیم و باقی عمرمان راحت زندگی کنیم....ما دیگر تحمل

این محیط را نداریم..چون همش هی داریم می گذاریم تو سرمان بزنند و البته خودما

ن هم داریم همش هی توی سر خودمان می زنیم که : هی...کودک فهیم باش!

صدات در نیاد!!


ما نوع خاصی از سرگیجه گرفته ایم.....


ما و لب تاپ ما

ما اصلا و کلا زیاد ندید بدید نمی باشیم...فقط وقتی چیز جدید می خریم کمی تا چند وقت

ندید بدید بازی از خودمان در می آوریم!! 


ما چند روز است هر جای لب تابمان را می دهیم خیر سرشان درست کنند...یک جای دیگ

رش را می زنند خراب می کنند...ما دلمان می خاوهد جیغ بزنیم!!


ضمنا از وقتی که ما یک سالی است خیلی کم سر و کله مان پیدا می شد..کلا بازدی

د کنندگان مان را از دست دادیم!!! الان ما داریم فکر می کنیم که اگر کسی نیاید مارا

بخواند خب ما چرا پول اینترنت بدهیم؟ می رویم در دفتر خاطراتمان می نویسیم.



 

اطلاعیه شماذه ۲: یاد آوری اطلاعیه شماره ۱!!  

ما به یک عدد دوست دختر نیازمندیم و داریم می میریم از

بی دوستی.

لطفا دختران مورد نظر ادرس ایمیل خود را بگذارند.

 

پیش نوشت: ما لب تاب خریدیم finally!!

الان ماداریم جان می کنیم تا برای ان امین بار در این دو روز

 انتخاب رشته هایمان را  جابجا بنماییم!!

ضمنا در پس قارقارهای قبل از انتخا*بات در مورد آقایی که

رنگش سبز است می گوییم که ......

ما عرعر کنان رفتیم را*ی دادیم تا شاید دیگر مجبور نباشیم

 وسط را*ی مان ستاره بنویسیم....شاید بتوانیم چندی فرا

موش کنیم که جهان سومی بدبخت ترو*ریستی بیش نمی

 باشیم...

 تا کمی احساس حق داشتن و آدم بودن و ای مردم دنیا

ما نیز هستیم  و اینا و این حرفها بنماییم ...................

ولی الان که عینک جوگیری را از چشمان الاغ وارمان برداشتیم

 و در آینه  الاغی توسری خورده و خنگ را دیدیم،می خواهیم

 برویم عینک دودی مارک دار بخریم و بگذاریم تا اگر عکسمان را

در آینه های جامعه مان دیدیم وحشت ننماییم.اقلا الان خر

 شیکی می باشیم.

ما به یاد ند**ا اشک ریختیم و کابوس دیدیم..پس لحظه ای

 سکوت و تفکر را به ند*ا و ندا*ها تقدیم می کنیم.