و در ادامه قضایایی که ما داشتیم خودمان را عریان می کردیم برای شما تا مارا بشناسید
بسی،گفتیم که کنکورمان را دادیم و قبول شدیم.ما دمب مان را گذاشتیم رو کولمان و خانه
پدری را با تمام دعواها و عدم تفاهم ها پشت سر گذاشتیم تا ..از چاله در بیاییم و بیفتیم با
کله تو چاه.
تازشم این شهرستان محل تحصیل ما اصلاً ده کوره نمی باشد و کلی برای خودش شیک و
بزرگ می باشد و دانشگاهش از نظر علمی high level میباشد!ولی خب مذهبی بودن شان
جور عجیبی بود ما تا آن موقع ندیده بودیم یک نفر نماز خوان باشد ولی لباس و آرایشش
خیلی خیلی خفن باشد.یا این که مثلا هم کلاسیهای ما رژ زدن را عملی قبیح و ابرو برداشتن
را معادل فا*حشه گی می دانستند ولی بوی فرند داشتند و با بوی فرنده همه جور
سک*سی انجام می دادند(وقتی می گوییم همه جور، trust me!! )
خلاصه مردم انجا کلاً فرهنگ خودشان را داشتند و بخصوص با شمالی ها آب شان تویجوب
نمی رفت چون در مورد شمالی جماعت 2 تا اعتقاد راسخ داشتند:1)همه شمال رشت می -
باشد.2) همه دختران رشت فا*حشه می باشند(قطعاً ما این طور فکر نمی کنیم و ما رشت را
دوست داریم خیلی) .
البته همه جا خوب و بد هست و ما دوستان خیلی خوفی داریم آنجا،ولی خوب یک حزب ثبت
نشده و سری فاشیستی ناسیو*نالیستی در آنجا وجود داشت که 80 درصد مغزاً در آن
عضویتداشتند!لذا می اندیشیدند که بیگانگان غیر همشهری خود را نباید داخل هیچ چی
محسوب نمایند.
جذاب ترین جای قضیه خوابگاه بود با زیستن در میان انبوهی از ملتی که از اطراف ان شهره
میآمدند (شهرستانک های اطراف آن شهرستان که مرکز استان بود) بسیاری از آن دختران
در خانواده هایی رشد کرده بودند کهسطح فرهنگی شانخیلی پایین بود.
مثلاً با این که دختره دانشجوی پزشکی بود،برای خواستگاری اش، 7-8 تا زن یه روز عصر بی
خبر می پریدند تو خونه شون و برای این که شناخته نشوند تا اگه دختره را نپسندیدند حرف و
حدیثی پیش نیاید،روی صورتشان را با چادر می پوشاندند.و البته دختره با خانواده از
خواستگاران دارای face mask با روی خوش و اطواری فراوان پذیرایی می نمود و شنبه
میامد با غرور و افتخار همه را تعریف می کرد و بقیه آب از دهنشان سرازیر می شد.
یا این کههمه در خانه شان چادری بودند ولی در شهر محل دانشگاه چادر ها را در می آوردند.
ما بارها شاهد بودیم که یکی دارد با تلفن خوابگاه کتک می خورد! یعنی خانواده از پشت تلفن
دارند به باد کتکش می گیرند که چرا وقتی کلاسش ساعت 4 تمام می شده بجای 4/5 ساعت
6 آمده خوابگاه و چرا سینما رفته(سینما در خیابان محل دانشگاه وجود داشت چندتا و سینما
رفتن یکی از بزرگترین فسادهای این دختران نگون بخت محسوب می شد) البته مطمیناً خانواده
دختره برنامه کلاسی اش را داشتند تا چک اش بنمایند اساس!
هنوز خیلی ادامه دارد...

