تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم
کودک فهیم نوشت 3* آن شهر زیبا

 و در ادامه قضایایی که ما داشتیم خودمان را عریان می کردیم برای شما تا مارا بشناسید

بسی،گفتیم که کنکورمان را دادیم و قبول شدیم.ما دمب مان را گذاشتیم رو کولمان و خانه

پدری را با تمام دعواها و عدم تفاهم ها پشت سر گذاشتیم تا ..از چاله در بیاییم و بیفتیم با

کله تو چاه.

تازشم این شهرستان محل تحصیل ما اصلاً ده کوره نمی باشد و کلی برای خودش شیک و

بزرگ می باشد و دانشگاهش از نظر علمی high level میباشد!ولی خب مذهبی بودن شان

جور عجیبی بود ما تا آن موقع ندیده بودیم یک نفر نماز خوان باشد ولی لباس و آرایشش

خیلی خیلی خفن باشد.یا این که مثلا هم کلاسیهای ما رژ زدن را عملی قبیح و ابرو برداشتن

را معادل فا*حشه گی می دانستند ولی بوی فرند داشتند و با بوی فرنده همه جور

سک*سی انجام می دادند(وقتی می گوییم همه جور، trust me!! )

خلاصه مردم انجا کلاً فرهنگ خودشان را داشتند و بخصوص با شمالی ها آب شان تویجوب

نمی رفت چون در مورد شمالی جماعت 2 تا اعتقاد راسخ داشتند:1)همه شمال رشت می -

باشد.2) همه دختران رشت فا*حشه می باشند(قطعاً ما این طور فکر نمی کنیم و ما رشت را

دوست داریم خیلی) .

البته همه جا خوب و بد هست  و ما دوستان خیلی خوفی داریم آنجا،ولی خوب یک حزب ثبت

نشده و سری فاشیستی ناسیو*نالیستی در آنجا وجود داشت که 80 درصد مغزاً در آن

عضویتداشتند!لذا می اندیشیدند که بیگانگان غیر همشهری خود را نباید داخل هیچ چی

محسوب نمایند.

جذاب ترین جای قضیه خوابگاه بود با زیستن در میان انبوهی از ملتی که از اطراف ان شهره

میآمدند (شهرستانک های اطراف آن شهرستان که مرکز استان بود) بسیاری از آن دختران

در خانواده هایی رشد کرده بودند کهسطح فرهنگی شانخیلی پایین بود.

 مثلاً با این که دختره دانشجوی پزشکی بود،برای خواستگاری اش، 7-8 تا زن یه روز عصر بی

خبر می پریدند تو خونه شون و برای این که شناخته نشوند تا اگه دختره را نپسندیدند حرف و

حدیثی پیش نیاید،روی صورتشان را با چادر می پوشاندند.و البته دختره با خانواده از

خواستگاران دارای face mask با روی خوش و اطواری فراوان پذیرایی می نمود و شنبه

میامد با غرور و افتخار همه را تعریف می کرد و بقیه آب از دهنشان سرازیر می شد.

یا این کههمه در خانه شان چادری بودند ولی در شهر محل دانشگاه چادر ها را در می آوردند.

ما بارها شاهد بودیم که یکی دارد با تلفن خوابگاه کتک می خورد! یعنی خانواده از پشت تلفن

دارند به باد کتکش می گیرند که چرا وقتی کلاسش ساعت 4 تمام می شده بجای 4/5 ساعت

6 آمده خوابگاه و چرا سینما رفته(سینما در خیابان محل دانشگاه وجود داشت چندتا و سینما

رفتن یکی از بزرگترین فسادهای این دختران نگون بخت محسوب می شد) البته مطمیناً خانواده

دختره برنامه کلاسی اش را داشتند تا چک اش بنمایند اساس!

                                                                                                       هنوز خیلی ادامه دارد...

عدم تفاهم

ما داشتیم طبق معمول فکر می کردیم ، و به این نتیجه رسیدیم که بیخود نیست ملت در

فرنگستان وقتی بچه هایشان 18 ساله می شوند kick their ass می نمایند تا مسقل شوند.

ما اعتقاد داریم آدم وقتی بزرگ شد،حتی اگر کودک درونش خیلی بیش فعال باشد،باید جل و

پلاسش را جمع کند و برود مستقل زندگی نماید.وگرنه اختلاف نسل ها دهنی سرویس می

کند که بیا و ببین!

و البته ما تعجب نمی کنیم از این همه ناراحتی که در زندگی کردن با اینان داریم،چون تمام

سلولهای تن و مغزمان با اینها تفاوت دارد اساسی.وقتی می گویندباید تفاهم داشته باشیم

تا بتوانیم خوشبخت شویم،فقط که این زن و شوهرها را نمی گویند.تازشم زن و شوهرها اقلاً

شبها می توانند بروند باهم س*کس بنمایند و حالش را ببرند و این آخری اقلاً یک جنبه تفاهمی

بشان می دهد تا 4 تا اختلافشان را فراموش می کنند!

ا ما با این که کودک فهیمی میباشیم بسی و هی همش سعی داریم خودمان را بیشتر ببریم

بیرون سر کار یا در اتاقمانبچپانیم و پا روی دمب هیشکی نزاریم، این خانواده محترم ما از پشت

درهای بسته هم میتوانند drive me carzy کنند!! ایول به این همه استعداد.

* ما از همه تعطیلات و همه عیدهای نوروز و همه مهمانی ها بیزار می باشیم خیلی.چون که

مادره این قدر وسواسی می باشد در مهمان داری، که هی به زور خودش را بسی بسی

بسی خسته می کند..و سپس وقتی خسته خسته خسته شد می آید عقده خستگی اش ر

ا سر ماها خالی می کند،انگاری دلش می خواهد به زور خستگی اش را با بقیه share نماید!

ما حاضریم پول بدهیم هفتهای دوبار کارگره بیاید همه کارها را بکند ولی غرغرهای خستگ

ی مادره را نشنویم!!! 

پی نوشت: ما قاعدتاً باید الان ناراحت و عصبی و غرغرو باشیم ولی راستش یه بیخیالی ب

احالی وجودمان را گرفته .شاید چون میاییم می نویسیم خالی می شویم.

پی نوشت 2: یک رازی روی شانه های ما سنگینی می کند خیلی.می ترسیم ازش بنویسیم

چون حدس می زنیم تبدیل شویم به یه آدم غرغروی ضعیف لوس که هیشکی حوصله نمی

کند بخواندش!

oh my dear God

hi again,sorry for bothering u ,Iknow that u have plenty of good smart people to

take care of them,but I have another problem and i had no shoice

you know what is that,and I beg you plz help me....because the only person who

can solve my peroblems is you

and u know,I think that it is your fault because you made me too lazy! so don't

accuse me to interrupting you every day and every hour and every moment.please

be more carefull when you r creating somebody

کودک فهیم درک می کند

 قبلا نوشت: ما خواهش می نماییم ملتی که می خواهند در مورد این پست نظر دهند نه پیش

داوری کنند نه زود داوری،بلکه ابتدا خوب بخوانند.

ما تازگی ها به نتیجه جذابی در زندگی رسیده ایم که روی بسیاری از واکنشهای ما تاثیراتی

می گذارداساسی :  آدم وقتی می خواهد در مورد یک آدم دیگر و اعمالی که انجام داده است

قضاوت کند،باید حتما خودش را جای طرف بگذارد.واین که طرف در چه شرایطی قرارگرفته که

عمل مورد نظر را انجام داده است.

این گونه می باشد که همیشه در نظر می گیریم که ما وقتی سرجای خود نشسته ایم و داریم

در مورد یک بدبختی که یک غلطی کرده قضاوت می نماییم،معلوم نیست اگر خودمان در شرایط

آن بدبخت قرار داشتیم چه غلط بهتری انجام می دادیم کلاً.و این گونه ما ملت را در بسیاری از

گندکاری هایشان درک می نماییم. (البته درک کردن با تایید کردن تفادت دارد اساس)!

مثلاً خیلی از موارد اخیری که در روزنامه ها می خوانیم،افراد را در مورد اجرای قصاص دارند

سرزنش می کنند.ما لحظه ای فکر می کنیم که اگر زبان مان لال یک بنده خدایی بیاید به هر

علتی از روی عمد ننه بابای مارا بزند بکشد،آیا فقط چون جوان می باشد می توانیم ببخشیمش

تا برود خارجه و عشق و صفا بنماید؟ احتمال زیادی دارد که ما درآن شرایط حقوق بشر و

NO EXECUTE و اینا و این حرفا را بزاریم در کوزه آبش را بخورد.

یا نشان به آن نشان که ما اخیراً چندتا فیلم معروف رو دوباره دیده ایم مثل پیانیست و فهرست

شینلر،و با دیدن آن همه حیوان منشی ،دود از کله مان پریده و داریم کلی این قوم یه*ود را

درک می کنیم.با آن قضایای وحشتناک،حافظه تاریخی این بدبخت ها چنان داغون شده که با زور

هم که شده بروند سرزمینی برای خود دست و پا کنند.بگذریم که آن سرزمینی که مثلاً ما داریم

درش می زندگی ایم،اجدادمان یه جورایی با یه زورایی تصاحب کردند دیگر.یا چه می دانیم مادها

و پارس ها و اینا آمدند کوچ کردند،خونه خالی دیدن بعد کنگر خوردن لنگر انداختند!...البته بازهم

تاکید می کنیم درک کردن با تایید کردن خیلی فرق داشته می باشد ، واین فقط یک روی قضیه

است و ما کلاً با کشتار آدمیان مخالفت می باشیم اساسی.

یک روی دیگر این، استفاده فهیمانه از کمی روانشناسی آدمی می باشد.می توانیم فکر کنیم

که یک آدم با چه شرایطی بزرگ شده و چگونه شده که چنین آدمی بار آمده لذا اعمال گ*هی

که از او سر می زند معلوم می شود از کجا آب می خورد.

مثلاً وقتی یک عقده ای می رود زیر آب امثال منی را می زند یا توی خیابون باتوم می کوبد روی

کله جوان ملت،می اندیشیم که این بدبخت احتمالاً چنان کودکی تلخی داشته و حقارت ها

چشیده،حالا دری به تخته خورده و از دولتی سر خیلی ها اومده 4 متر ریش گذاشته و 4 تا

راپورت راست و ناراست داده،مقامی گرفته با حقوقی و احترامی ساختگی.معلوم می باشد که

می آید برای حفظ این موقعیت هرکاری می کند! یا اصلاً چنان در گوشش از کودکی خوانده اند

که باور دارد جنگ با دخترها و پسرهای معصوم مردم، جنگ با لشکر کافران ضد خدا می باشد و

خدا جون ازش راضی می باشد این طوری!( مرگ خودمان اینا به خدا هم دم به دقیقه راپورت

می دهند اساس!!!)

خیلی مثال ها می باشد در ذهن مان ولی کی پست طولانی می خواند؟؟!! دوست می داریم

اگر شما هم چیزی در ذهن تان دارید از این موارد بنویسید،باشد که همه مان فکرمان روشن

شود.

کودک فهیم نوشت*2*God was making fun of me!

 

ما چون از کودکی،کودک فهیمی بودیم بسی، کلی فکر کردیم و دیدیم با آن اخلاق گدا

منشانه پدره تنها راه پیشرفت مان مقدار متانبهی  پول می باشد و برای بدست آوردن پول

باید تحصیلات عالیه می داشتیم.پس نشستیم درس خواندیم خفن و اسیدی تا مطمین باشیم

که دانشگاهیک رشته خوب و پولساز قبول شویم و البته احترام و موقعیت اجتماعی نیز

بدست بیاوریم اساس.البته خدا جون مان هم کمکی به ما کرد از همان دوران جنینی، که یک

gift الهیحسابی با دستهای زیبایش در وجود ما کار گذاشت: ما استعداد خیلی خوبی

داشتیم ! هر چی میخواندیم می گرفتیم فی الفور.

در ابتدای دبرستان ،ما با توجه به این که روحیات گند خودمان را می شناختیم،همیشه خود-

مانرا خانم مهندسیمی دیدیم مقتدر با کیف خوشمل سامسونت صورتی و کلاه ایمنی!(آن

موقع سامسونت خز نبودبه جان خودمان!!!) ولی چون آدمی بودیم که دوست داشتیم ارباب

خودمان باشیم و زیر دست کسی هرگز هرگز کار نکنیم رفتیم تجربی تا خانم دکتر شویم و در

مطب خودمان خانمی کنیم(زهی خیال باطل) و این آن نکته بود که هر گاه مارا در طرح می -

چزانند یادش می افتیم و قاه قاه می خندیم که این یکی را اشتباه کردیم خیلی!!

البته ما یک عادت خوب داریم که هر گندی باشیم،خودمان را خوب می شناسیم و بهش

اعتراف می کنیم حتی اگر اعترافی بس کثیف باشد(چنان که دیده اید اینجا)و سیستم انکار

در وجودمان نیست اصلا و ابدا.و برای این که تصویر کامل تری از کودک فهیم نشان تان بدهیم،

ما admit و confess می کنیم که آدم خیلی bossy، کمالگرا(perfectionist ) و همیشه خواهان

مدیریت می باشیم.البته کلی خودمان را نگه می داریم تا متعادل باشیم!

با آن قضیه perfectionist بودن مان،ما تصمیم داشتیم بهترین دانشگاه یک رشته خوب قبول

گردیم و سپس با جراحی های پلاستیک خود را کلی زیبا بنماییم! و هیکل مان را که لاغر

سیخونکی بود را با لباسهای زیبا بپوشانیم!!! ما آرزو داشتیم تهران قبول شویم چون روحیات

ما اصلا با شهرستان ماندن جور نبود " You don't fit in a small town world"

و وقتی رتبه مان زیر 100 شد از ذوق مرگی زنده شدیم و خود را در حال قدرم زدن در

دانشکده دندانپزشکی شهید بهشتی تصور می نمودیم... ولی یک جای کار را کور خوانده

بودیم،این که خدا جان یهویی تصمیم گرفته بود که کمی با ما بازی کند تا بفهیم همچی هم که

می اندیشیم فهیم نمی باشیم!!"God decided to have some entertainment"

و چنین بود که ما نه تنها تهران قبول نشیم بلکه در یک شهر مذهبی با فرهنگ خاص و خفن

پذیرفته شدیم!!

                                                                                                                 ادامه دارد...


when ever i decide to write in english here,some thing stops me.i don't understand why 

i don't feel safe to write about my real life here,maybe i'm just afraid of the possible

reflexes of the readers..and i don't wanna be known as a grumbler

and this blogfa writing box is drives me crazy! it is too limited and i don't even have any

options to change my font!! I don't know maybe there is a problem with my site,not blogfa

I feel depressed ..

 


ادامه مطلب
*1* hero lady
ما خیلی دوست داریم در مورد خودمان بیشتر بنویسیم و دوست داریم ملت بفهمند کودک

فهیمی چه می باشد در حقیقت.در.اقع ما الان می خواهیم اینجا لباسهای مان را در بیاوریم

و خود را عریان در برابر شما قرار دهیم تا"the I inside" را ببینید.ما نمی دانیم آیا شمارا خوش

می آید یانه،ولیدر این مقطع زمانی نیاز داریم که خودمان را بیان کنیم!


 مارا از زمانی که کودک بودیم سعی کردند جوری که دوست دارند بار بیاورند.ولی ما از

همان سنین دبستان روی پای خودمان بودیم و اعتقاداتی واسه خودمان داشتیم که سعی

کردیم روزی بهشان عمل کنیم(به جان خودمان از وقتی 3 ساله بودیم یادمان می آید که

اعتقاداتی برای خود فسقلی مان داشتیم!! و البته قبل آن را نمی دانیم چون یادمان نمی -

آید!)


وما می توانیم ادعا کنیم خودمان خودمان را تربیت کردیم!! و برای این کار کلی زحمت کشید-

یم و روی خودمان کار و تمرین کردیم بسی ،تا بتوانیم یک سری تفکرات مسخره و عادات

نامناسب را که از کودکی در ما کاشتند از مغز و روح خود بیرون بریزیم و بشویم آنچه بهتر می

دانستیم.


ما وقتی دبستانی بودیم شاگرد اول بودیم همیشه،علی رغم این که به اندازه خیلی از رقبا

درس نمی خواندیم(البته برای این که کنکوریها پررو نشوند یادآوری می کنیم که می -

خواندیم ولی کمتر از بقیه شاگرد اول ها) همیشه از نظر علمی ممتاز بودیم.از همان کودکی

رمان خواندن ها ی مان شروع شد.در دبستان کتابهای مخصوص سنین راهنمایی را تمام کردیم

و تا اول دبیرستان رسیدیم به کتابهای معروفی که آدم بزرگها می خوانند.. 

لذا از اول دبیرستان ما قاچاقچی شذیم اساس! کتابهای عاشقانه و جنایی و البته صحنه دار

ممنوع بود در خانه مان و ما میاوردیم قایم شان می کردیم.البته از نظر مامانه همه کتابها

عاشقی و منحرف محسوب بودند اساس!چون در هر داستانی حتی اجتماعی سیاسی ،یه

الاغی پیدا می شد که عاشق یه الاغ دیگه بشود و تازشم بالاخره یه بوسه که هم را می -

نمودند!شبها وقتی همه خواب بودند وما با آقا پلیسه بیدار بودیم و تا بوق سگ کتاب می خواندیم

و کیف فول می شدیم.


از همان اوقات با الهام از رمانها و فیلم ها،ما در ذهن مان یک hero بانویی ساختیم،که هرچی

ماگنده تر می شدیم این بانوی ذهنی قوی تر،جسورتر،پیشرفته تر،باهوش تر و البته به مدد

ماه*واره ای که جدیدا خریداری شده بود زیباترتر می شد!

و دیرزمانی نگذشت که ما به این نتیجه رسیدیم که می خواهیم خودمان عینهو آن hero lady

lمان باشیم.و این سر آغاز پیشرفت ما در زندگی نکبتی مان بود! و خدا جون مان را شکر می

گوییم چون زندگی اگر به همان گ*ه ای موقع 16-17 سالگی ما پیش می رفت که اصلا نمی

خواستیم زندگی کنیم صد سال سیییییییییییییییییاه!


                                                                                                       ادامه دارد....

پی نوشت: ما الان نظرات را خواندیم..و دیدیم ملت چه خوب writing می نمایند!! و از این همه

محبت و ساپورت دوستان گلمان نعشه شدیم رسماً(نعشه=زنی که نعشش افتاده رو زمین!)

و چون علیرغم نکبتی بودن مان بسی sensitiveمی باشیم الان اشکمان در چشمان مان حلقه

زده می باشد! همه تان را بوس می کنیم(بهچشم خواهری به جان خودم!)

سانسور می باشد.
 
گاو ایرانی/گاو فرنگی
اولا ما بگوییم با همه تان کمی قهر می باشیم چون ما گفتیم که کلی دوست داریم مارا به این

بازی های وبلاگی دعوت کنند ولی هیشکی هیشکی مارا دوست ندارد و دعوت مان نکرده اصلا.

ثانیا همه دارند مارا با چشم دیگری نگاه می کنند.از وقتی تخصص قبول شدیم از ما انتظارات

بیشتری مبنی بر مودب و با شخصیت بودن دایمی دارند کلی! و البته ما نیز کودک درون مان

کلی فعال می باشد و هی در حال جفتک زدن می باشدبخصوص وقتی خوشحال می باشیم

..و ما بایدهمش خودمان را کنترل کنیم تا کمتر کودک باشیم!

*یک نکته جالب : ما دیشب داشتیم b*b*c می دیدیم(ما مزدور اجنبی نمی باشیم البته فعلا!!)

و داشتندگاوداری نشان می دادند..دقت کردیم که حتی گاو و گوساله های آنها از مال ما

ایرانی هاکلی شکیل تر و تمیز تر می باشند! گاوهای ایرانی کلا گاو می باشند خیلی! و همه

شان شیکم گنده می باشند و دایما هاله ای از مگس (چون هاله مقدس اطراف کله فرشتگان)

آنهارا احاطه کرده می باشد!!

پی نوشت: لطفا از این تریپ روشن فکر ی ها نیایید که : مرغ همسایه غاز می باشد! ما محض

funگفتیم

پی نوشت 1: ما نمی دانیم آیا به رزیدنت ها خوابگاه می دهند؟ ظاهرا ما جایی برای ماندن

نداریم.....باید برویم خوابگاه که البته از آن متنفریم و باید از الان کلی روی خودمان کار کنیم تا

قوی شویم و دوباره افسردگی نگیریم.باید خیلی سختی ها بکشیم و باید خیلی خیلی خدایمان

را صدا کنیم تا خیلی خیلی کمک مان کند.

she drives me crazy

 

ما اگر چه با اخلاقهای مامان خپلی مان به یک سری obssession های زنانه و در واقع خیلی از

اخلاق گندهای زنانه عادت داریم کاملا،ولی وقتی پای خاله کوچیکه مان وسط می آید تازه می

فهمیم وسواس یعنی چه!

مادره گذاشته رفته سفر و در پایان تمام ناملایمات ناشی از بی سر و صاحب ماندن خانه ( از به

گند کشیده شدن تمام خانه و کثیف بودن تمام لیوانهای روزمره و غیر روزمره و مخصوص مهما

ن و اینا و این حرفا تا دختر های رنگارنگی که در حین جیم شدن از مقر برادره در سوییت بالا ،

سر راه توی راه پله با آنها برخورد می نماییم !!) در امروز که تنها روز استراحت ما می باشد

بلای آسمانی بر این خانه نازل کرده تا در نبودنشان نیز مارا به باد عذاب بگیرند!

به کارگرمان و گفته بیاید خانه را تمیز نماید و به خاله کوچیکه گفته بیاید بالای سر کارگر

بایستد!! ما آن قدر عصبی شده ایم که ریزش و حرکت مولکول های آدرنالین را در خون مان

احساس می کنیم کاملا! ولی با توجه به این که مدتهاست یاد گرفته ایم بر خودمان مسلط

باشیم(به ظاهر) هی می ریزیم تو خودمان و کی است که از کجاها بیرون بزند! 

خاله هه drive me carzy!!  و ایشان رسماinsane and psycho می باشند. ان قدر وسواس

فکری دارد که همه مان را به فا*ک داده اند اساس...خدا به داد کارگره برسد.

کودک فهیم با قلبی نازک

 *ما الان confusedمی باشیم اساس...چون ما تصمیم مان را برای پرنده مهاجر بودن قطعی

نموده بودیم،و عمرا فکر نمی کردیم تهران قبول بشویم..ما روی دالغوزآباد حساب کرده بودیم !

و این که ما don't fit in a small town world کمک مان می کرد در کندن و رفتن....ولی الان که

تهران قبول شدیم قضیه فرق می کند اساس!خدایا این dream ما بود همیشه..از دوران

دبیرستان..و حتی اگر آن یکیدانشگاه در تهران بود یک چیزی، خدا جون مان مارا یک ضرب

فرستاده جایی که نه گفتن بهشسخت می باشد خیلی

!God is wanna have some entertainment here!

ما با توجه به روحیات مان مطمینیم رفتن به نفع ما می باشد ولی راستش توانایی روحی برای

صرف نظر کردن از رزیدنتی در آن دانشگاه عزیز را نداریم اصلا و ابدا..

** ما همیشه وقتی در جایی شروعی داریم ملت کلا از ما خوششان نمی آید.ولی وقتی

چندوقتی می گذرد کم کم ملت مارا دوست می دارند.فکر می کنیم دلیلش ظاهر سرد ما می

باشد که cold stoneمی باشیم..و به نظر کلی خودخواه و افاده ای می باشیم!و تازشم کلی

دیسیپلین از خودمان بروز می دهیم که از خصوصیات ذاتی ما می باشد(ما کلی bossy و دارای

شخصیت مدیریت کنده می باشم) ولی وقتی می فهمند که ما کودکی می باشیم بسی فهیم و

تازشم قلبی نازک داریم که از قلب گنجیشک کوچیک تر می باشند همه اش مارا دوست می

دارند...الان در محل کارمان هم همکاران و هم بیماران مارا دوست دارند اساس!

پی نوشتیم: ما می خواهیم از این به بعد پست هایی به English بنویسیم چون از writing

داریم حال می کنیم...و البته انتظار نداریم شما حوصله کنید بخوانید ..پس فارسی هم خواهیم

نوشت همیشه.(این موضوع تا زمانی که مشکل اینترنت ما بهتر شده بتوانیم در wordpress

وبلاگی باز کنیم ادامه خواهد داشت.)

بعد پی نوشت: ما کلی وراجی مان می آید ولی کرم موبر گذاشته یام رو صورتمان و چون

رویش نوشته بیشتر از 10 دقیقه نماند والان 20 دقیقه می باشد،دارد جیلیز ویلیز می نماید

اساس! ما مجبوریم برویم!


unbelieveable !!
 

 

سلام..ما آمدیم خبری باور نکردنی بدهیم!! ما الان روی پاهایمان بند نیستیم اصلا!!

ما می خواهیم خودمون رو بکشیم از خوشحالی..هرچند در میان دودلی نکبتی داریم دست

و پا می زنیم ولی خوشبختانه بر خلاف دودلی های گذشته مان این یکی دودلی میان گ*ه و

گ*ه تر نمی باشد، بلکه دودلی میان گل و گل تر منی باشد!

ما می دانیم خدایمان ما را همیشه دوست دارد،و علی رغم نفهمی های بیشمارمان همیشه

هوای مارا یواشیکی دارد..خدا صبر می کند صبر می کند صبر می کند،ولی به موقع اش یک

حالی می دهد به آدم اساس!! تازشم خدای ما از خدای همه بهتر تر تر می باشد..و تازشم

خدایمان مثل مادری که بچه زشت منگل نکبت بی تربیت و نفهم خود را دوست می دارد ، بنده

هایی غرغرو چون مارا مادرانه دوست می دارد..و خیلی با مرام می باشد.

راستی نگفتیم خبره چه بود؟ تو کف بمانید!!!

پی نوشت: ما تخصص قبول شدیم اساسی!! ما تهران قبول شدیم!! ما الن رزیدنت می باشم

آن هم در بهترین دانشگاه ایران!! باورتان می شود؟ ما به بزرگترین dream زندگی مان رسیدیم!

باشد که همه به dream هایشان برسند،اگر از ته دل بخواهند.

اعترافات تکان دهنده کودک فهیم

قبلا نوشت: ما از آنجا که حرفهایمان هی قلنبه می باشد هی فرت وفرت می آییم آپ می

نماییم..امیدواریم پوزش ما رابپذیرید اگر فرصت خواندن ندارید!!

می داندn ما می خواهیم باز هم اعتراف کنیم چون می گویند اعتراف آدم را سبک می کند

کلی. فقط خواهش می کنیم چون اعترافات ما تکان دهنده می باشد مارا سرزنش نکنید و

دعوایمان نکنید ما خودمان کلی تحت فشار می باشیم.

ما ته ته ته دلمان احساس می کنیم از والدین مان،بخصوص مامان مان متنفر می باشیم:( ما

البته آنها را دوست داریم ولی راستش را بگوییم خیلی خیلی نفرت و کینه ازشان به دل داریم.

..و انچه می کنیم برایشان بیشتر از سر احساس دین می باشد تا عشق حقیقی...وما وقت

ی ملت را می بینیم که برای مادر پدرشان ضعف می کنند و کلی دلتنگ می شوند و اینا

راستش نمی توانیم درکشان کنیم اصلا!!

ضمنا ما اصلا از سر عصبانیت نمی نویسیم واقعا داریم حرف دلمان را در گوش شما می

گوییم چون تا حالا این حرفها را جرات نکرده ایم حتی به خود کودک فهیممان بگوییم..سوگند 

می خوریم

و ما نمی خواهیم خودمان را برای این احساس سرزنش کنیم چون احساس است دیگر دست

ما که نیست..ما می خواهیم ترکشان کنیم به زودی..از مهر که تکلیف مان روشن شود کجا می

خواهیم برویم..

بعدا نوشت: لطفا بعد از این اعتراف کثیف،باز هم مارا دوست بدارید.....

یه سوال، یه نگاه!!

آنچه ملت در مورد سیستم بهداشتی درمانی این مملکت می اندیشند:


1)ملت از ته ته دل می اندیشند پزشک خدمتگزار مردم است


خدمتگزار=خدمتکار،نوکر،کلفت بی جیره و مواجب، انجام دهنده کلیه خواسته های مراجعه

کننده بی چون و چرا و فی الفور با اطاعت محض


2)ملت اعتقاد دارند که حق دارند تمام مطالبات معوقه خود را،من جمله انچه از شوهر و ننه

بابا و فرزندان و همسایه هایشان نتوانسته اند بطلبند،از افراد حاضر در مکان دولتی بخواهند..

من جمله پزشکان طرحی.


3)ملت جدا باور دارند ارباب رجوع می باشند، لذا باید با رعیت های خود به گونه ای برخورد

نمایند که هرگز یادشان نرود ارباب کی می باشد!!


4) وقتی بیمه روستایی دست ملت باشد و تعرفه ویزیت پزشک 250 تا تک تومانی باشد و

حتی اگر دفترچه ها اعتبار گذشته باشد هم قابل قبول باشد، قطعا ملت ویزیت پزشک را چون

خرید پفک نمکی جزیی از زندگی روزانه خود محسوب می نمایند!


ملت هر گاه حوصله شان سر می رود با توجه به کمبود(یعنی نبود) امکانات فرهنگی تفریحی،

به مرکز بهداشت مراجعه می کنند..به قول ننه قمر همسایه روبرویی مرکز بهداشت: هم

بازدیدی از همسایه ها می باشد،هم سرگرمی با تماشای دعوا،هم چکاب پزشک می کنیم

چون من هی سرم یا کمرم درد می نماید ! تازشم فشار خون هم می گیرند!! تازشم قطره

آهن و ویتامین مفتکی هم میدهند! مهم تر این که خانومه بهداشت خانواده که نوزادان و نی نی

ها را قد و وزن می نماید وظیفه توزین روزی 2 بار بانوان تپل روستایی را نیز به دوش دارد

(جرات دارد نداشته باشد؟ امتحانش مجانی می باشد) حیف که خاک بر سرشان تجهیزات

ندارند، ترازویش قاپون است و آدم را چندین کیلو چاق تر می نماید! برای ما روستاییان ک

ه ارزش قایل نیستند ترازوی دیجیتالی بیارند.فقط به فکر طبقات مرفه ذلیل شده هستند!

تازشم فشار خون هم می گیرند!!


5) ملت کلی جان دوست و به فکر سلامت و بهداشت خود می باشند شدید، البته به شرطی

که کمترین کار فیزیکی بر باسن های گشادشان تحمیل نشود کلا!! اگر برنج با روغن محلی زیاد

میل نموده* و دل درد دارند الا و بلا پزشک باید ارجاعشان کند به فوق تخصص گوارش!(این

پزشکان عمومی که چیزی حالیشان نیست**،تازه فوق تخصص با دفترچه روستایی ویزیتش

مگه چنده پول 4 تا بستنی بچه ) کی حوصله دارد مسواک بزند؟ جرم گیری 5000 تومنه ماه

ی یک بار می آیی تازشم دندون پزشک یک خمیر دندان جادویی دارد که دندان آدم سفید می

شود.اگر درد بگیرد هم چشمش کور دندان را می کشد.


البته دندون پزشک خیلی بدذات و تنبل است پول دولت را مفت مفت می خورد ولی دفترچه

روستایی قبول نمی کند!!


6)اگر قرار است پول ویزیت آزاد و 2300 تومان باشد،اصلا ملت اعتقادی به ویزیت شدن ندارند!

خانوم دکتر می شه یک سوال بپرسم؟ حالا می شه یک نگاهی به این دندان من بکنی؟ میشه

بقیه رو هم ببینی ،زیر نور که خوب ببینی؟ دارو هم می شه بنویسی؟ببخشیده بچه ام

سرماخورده چرک خشک کن هم بده..داروی فشار خونم تموم شده 4-5 بسته اینم بنویس،

زیرش جا که زیاده چندتا قرص معده هم....!!چی؟؟ ویزیت؟؟ واه هیچ کار نکردی که فقط یه

سوال!! یک نگاه!! مگه سر گردنه است؟


7)دندانی که خراب است را باد کشید و انداخت دور!! پرکردن و عصب کشی که به درد نمی

خورد.خواهر شوهر خاله شوهرم عصب کشی کرد دوباره دندانش خراب شد..بابام گفته بکش

پرکردن الکیه به درد نمی خوره!! دندونم سوراخ شده توش میکروب میره....اصلا شما چکار داری

که دندان قابل نگهداریه؟؟ من می گم بکش تو بکش مگه دندون کش نیستی ؟ دندون ساز سر

کوچه مان *** گفته همه دندونام رو بکشم جاش برام مصنوعی می زاره راحت می شم!!! من

اختیار بدن خودم رو که دارم می گم دندونم رو بکش به تو چه که کشیدنی نیست؟؟ آهان

فهمیدم بلد نیستی بکشی بگو عرضه ندارم چرا چرت و پرت می گی؟؟ من می رم شکایت می

کنم من اینجا بیمه هستم حق دارم غلط می کنی نمی کشی..زنیکه بیپ بیپ بیپ 


( اصولا ملت فکر می کنند خیلی می دانند.خیلی می فهمند..اگر پیش پزشک می آیند او

وظیفه دارد هرچه فرمایش می کنند انجام دهد.وگرنه خانوم دکتر کی نظر تورو خواسته؟؟ )


*نشان به آن نشان که روز بعد عاشورا تاسوعا اون قدر مریض زیاد می شه که....همه مشکل

گوارشی.اصولا عزاداری برای این ملت در خوردن پلو مرغ چرب خلاصه می شه.کلی ثواب هم

داره یا آقا امام حسین!


**این گفته انهاست ما از بیانش هم خجالت زده ایم.


*** دندون ساز=کسی که 2-3 مکاه زیر دست یک دندانپزشک یا دندان ساز دیگری بوده و

مثلا وسایل را می شسته و مطب را جارو می کرده..سپس به طور تجربی همه چیز را بلد شده

(کاری ندارد که بابا،مهم تجربه است) و چون نیاز به هیچ گونه مجوزی نمی باشد بدون دردسر با

یه کمی خرج تو یک اتاق اون ور حیاط که قبلا مستراح بوده 4 تا وسیله می چینه و ..دندون می

سازه.بعد یکی دو سال که تجربهاش خیلی خیلی بیشتر شد،کم کم ترمیم عصب کشی جراحی

و...هم انجام میده.خدا خیرش بده ارزون تر از این پزشکای خونخوار حساب می کنه تازه قسطی

هم کار می کنه!!



کودک فهیم دارد می میرد از تنهایی

   ما کلا قاطی می باشیم..

یکی از دوستان کلی متعجب شده بود از این که ما یک روز یک چیز می گوییم و روزی چیزی

که برعکس چیز دیگر می باشد.خب زندگی هر روز چیزی برای ما پیش می آورد که برعکس

چیزهای دیگر و یا متناقض آنها می باشد!!

وقتی شرایط زندگی آدم unstable می باشد طبیعی است که آدم هم در آن شرایط unstable

می باشد!

ما تصمیم گرفتیم date برای خودمان دست و پا کنیم.البته ترجیح می دادیم دوستی خیابانی

نباشد ولی زیاد هم از دوستی اینترنتی خوشمان نمی آید چون همش هی دروغ می

گویند...............ولی به هر حال ما هیچ هیچ هیچ زنگ تفریحی در زندگی مان نداریم.و می

خواهیم به زندگی مان یک حال بدهیم اساس..

ما اعلام می کنیم اگر هر آدمی پسر یا دختر در ساری بابل و بابلسر می باشد و یا تهرانی که

زیاد به شمال در رفت و آمد می باشد اگر خواستاردوستی می باشد ما پایه می باشیم( البت

ه ما دختر را برای date کردن نمی خواهیم گفتیم بازکسی نیاید بگوید lez هم شده ایم!!!) فقط

لطفا افرادی که از نظر سنی ، اخلاقی، فرهنگی،خانوادگی و اقتصادی و طرز زندگی شبیه ما

می باشند به ما بگویند.می دانید که اگر ازوننظرها بهم نخوریم دوستی مان به جای خوبی نمی

رسد..و راستی ما خیلی دوست داریم  دوستانمان old-fashioned نباشد خواهشا !!

و لطفا این ها را به حساب خودخواهی و خودپسندی ما نگذارید ما براساس تجربه می دانیم  

اگر تفاوتها از ان نظرها زیاد باشد تفاهم ها خیلی کم می شود.

بعدا نوشت :ما احساس می کنیم داریم بی جنبه می شویم که از وبلاگمان برای ازین جور

مسایل داریم استفاده می کنیم و وبلاگمان دارد احساس abuse شدن بش دست می دهد..

اما واقعا از ته دلمان احساس بیچارگی می کنیم و دارد کلی به ما فشار می آید از تنهایی..و

حس می کنیم داریم روح و روانمان را فسیل می کنیم این جوری.و کم کم تنهایی دارد عادت

مان می شود و روزی می رسد که اگر در جمع باشیم نمی توانیم ارتباط برقرار نماییم!!



کودک فهیم راضی می باشد

مهم نوشت: عزیزان من وقتی آدرس وبلاگتان را نمی گذارید چگونه انتظار دارید پاسختان را

هم بدهیم؟ یاا چرا کامنت را با اسم جعلی می نویسید؟مگر ما می خواهیم بیاییم شما را

بخوریم؟؟ 

ما امروز بسی "راضی " می باشیم .


یک آقا دکتره که مسوول یک جای گنده می باشد و کلی کله گنده می باشد،امروز آمد مرکز

بهداشت محل کار ما تا ما را بپاید!( وقتی از ما بهتران می آیند مراکز و مارا کنترل می کنند که

آیا کارگران خوبی می باشیم و خوب خدمت می کنیم یا نه،این را "پایش" گویند)


تازشم ایشان چون شیری در کمین گورخری، یواشیکی و بدون اطلاع قبلی یهویی می پر

ند تو اتاق،مثل وقتی که شما کودک نی نی تان را پق!! دالی می کنید!


ما داشتیم دندان یک بنده خدایی را تعمیرات می نمودیم.ایشان کلی تمام دفاتر مارا بالا و

پایین نمودند و کلی مارا ارزیابی کردند..... و بعدش کلی از ما تعریف و تمجید کردند!!! و گفتن

د از همه نظر ما خوب می باشیم! تاجایی که ما دیده بودیم اینجورآقاها همیشه در دفاتر ایر

ادهای بنی اسراییلی می گیرند و بدگویی می کنند..ولی در دفتر ما از ما تشکر هم

کردند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما کف کردیم اساس و کیف فول گشتیم بسیار!


دوران طرح قطعا برای کمتر کسی خوشایند می باشد.و منافع مادی آن در حد منافع مالی

پیازفروش ته بازارچه می باشد.ما هرچه انجام دادیم بر اساس وجدان خودمان بوده و بس.

ما کلی در و دیوار اتاق دندانپزشکی را شکلک و نقاشی کودکان چسبانده ایم.کلی زر و ز

ر بچه تحمل نموده و دندان شان را پر نموده ایم(اغلب همکاران حوصله سر و کله زدن با بچ

ه مچه ندارند کلا) کلی از جیب مبارک وسایل دندانپزشکی خریداری نموده ایم تا کار بیمار لنگ

نماند..کلی هر ماه جایزه می خریم و به کودکان می دهیم تا کمتر زر زر کنند!


و برایمان جالب بود که تشکر آقای مسوول این همه به مذاق ما خوش امد..اقلا فهمیدیم

که می فهمند!


بعدا نوشت: ما امروز برای کاری به انجمن دندانپزشکان رفته بودیم و با چندتا از دوستان ک

ه در جلسات ماهانه دندانپزشکان طرحی می دیدیم شان روبرو شدیم...و البته ایشان همه اش

طرحشان آذر پارسال تمام شده بود و ما یادمان می آید آن موقع ها که شروع کرده بودن

د کتابخانه می رفتند و دور ائل شان تمام شده بود و خر می زدند و اینا ما هنوز شروع نکرده

بودیم برای امتحان بخوانیم.و ما فهمیدیم ایشان ها هیچ کدام قبول نمی شوند اصلا!! و شروع

کرده اند برای امسال دوباره بخوانند....ما از قبول نشدن کسی شاد نمی شویم(ما حیوان که

نیستیم!!) ولی از این که خودمان قبول می شویم خوشحال شدیم کلی و خدایمان را دوست

داریم اساس.خدا جون ما کلی باحال می باشد.هرچند ما اب این که کودک فهیمی می باشیم،

بعضی وقتها خیلی نفهم می شویم و روزها ی پشت سر هم یادمان می رود سری به خدایمان

بزنیم و بیشعور می شویم اساس!



کودک فهیم خریدار

ما شدیدا بیماری خرید کردنمان عود کرده!! از باباپیری مان هی همش پول قرض می کنیم

می رویم می خریم!! از کلینیک پولمان را می گیریم می رویم می خریم..از عابر بانک ته مانده

های حساب پس اندازمان را می گیریم می رویم می خریم..و ما منتظریم سر برج حقوق 

کارمندی مان را که با هزار رنج و زحمت و حرف مفت شنیدن از این و آن بدست می آوریم،

بگیریم وبرویم بخریم!! تازشم مانتو و کفشهای مان خوشگل می باشند بسی!

ما خسته مس باشیم از این رژیم بازی لعنتی.و این که تازه خوش تیپ شده بودیم که باز

نشستیم برای تخصص درس خواندیم و باز چاق فرمودیم..و باز نمی توانیم مهمانی برویم،

نمی خواهیم مسافرت برویم..و حالمان از آینه ها بهم می خورد.ما وقت ویزیت گرفته ایم

برای متخصص جراحی پلاستیک،می خواهیم لیپوهای زشت را ساکشن بنماییم و راحت

شویم.

آیا کسی هست که خودش یا نزدیکانش لیپوساکشن کرده باشند تا به ما بگویند آخر و

عاقبتشان خیر بوده؟

پی نوشتیم: ما جنبه انتقاد نداریم اساس! لطفا نگویید ساکشن بده و جیزه و برو تغذی

ه درست و ورزش در پیش بگیر و اینا!!!

پی نوشتیم باز: ما راستش را بگوییم؟ این مرضها از آنجا پیدا شده که ما هوس date کردن

داریم شدید..و دلمان تفریح می خواهد و بوی فرند....ما آخر و عاقبت کارمان به خیابان و

دوستی های خیابانی می کشد! 

کودک فهیم کدبانو می باشد

ما برای مامان خپلی مان تولد گرفتیم و ایشان خیلی کیف فول می باشند.

حدس می زنید اولین عکس العمل مامانه چی بوده است؟ ایشان از لحظه ای که وارد شده

وبا دیدن دوستانشان و خاله ها در منزل و صدای تولدت مبارک شوکه شدند شدید،همش

شروع کردند به عذر خواهی از دوستانشان شدید که ببخشید من خبر نداشتم و چرا به من

نگفته(!) و بد شد واینا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  یعنی این

که فکر می کده اگر خودش نباشد مهمانی ما مایه آبروریزی خواهد بود!! :(( ما کلی اولش

تو پرمان خورده بود و رفتیم یواشیکی در اتاقمان آبغوره گرفتیم!

ولی بعدش کلی همه دوستان مامان مان از ما تعریف نمودند و ما که همیشه دوست داریم

کلی جلب توجه کنیم و نگین مجلس باشیم ارضا شدیم اساس..

و البته مامان خپلی کف نمود از دستپخت ما(هرچند همه غذاها سرد بودند و عملا پختی در

کار نبود!!) ولی باور نمی کرد که ما خودمان غذا حاضر نمودیم و به زیبایی تزیین کردیم..همه

اش فکر می کرد کار خاله هه بوده !تازشم پوز یکی از خاله هایمان که باما رقابت دارند کلی

وهمه اش فکر می کنند خدای آشپزی و سفره و اینا آرایی و هنر مندی و کدبانویی می

باشند،به خاک مالیده شد شدید!! 

مامان مان تازه دارد باورش می شود از ما کارها بر می آید ولی بس که کنترلر می باشد

دلش نمی آید به ما مسوولیت بدهد!!

قهر قهر تولدت مبارک!!
پیش نوشتیم: ما لازم می دانیم بعلت این که مکنونات تو دلی خود را به طوری بیان نمودیم

که اشتباهاتی برداشت شد،پوزش بطلبیم..و البته چون حق با خوانندگان بوده می باشدوما بد

نوشتیم بدین وسیله ما اصلاحیه ای منتشر می نماییم!!! ما منظورمان از پست قبل بیشتر ابراز

دل تنگی بود برای یک دوست که بهترین دوست زندگی مان بوده و هست..و چون به دلیل

اختلاف جن*سی(ازون لحاظ نه،از این لحاظ که ایشان پسر می باشند و ما دختر!) نمی توانی

م با ایشانحتی صحبت نماییم بسی دلتنگ می باشیم.و از سر دلتنگی فکر کردیم کاش ب

ا ایشان مزدوج می شدیم!! اما در طول دوران دوستی مان همیشه در حد دوست بودیم و با

 وجود تلاشی کهیکی دوبار کردیم نتوانستیم جور دیگری باشیم..و به ان رابطه پاک خود

احترام می گذاریمبسی..چون واقعا برادری داشتیم گویی که اکنون از دست داده ایمش،

بخاطر خودش که درزندگی با بانویش خدای ناکرده مشکلی نداشته باشد.و هنوز کسی

نتوانسته  دوستی بدانخوبی برای کودک فهیم باشد 

* ما می خواستیم (و می خواهیم) برای مامان خپلی مان فردا تولد بگیریم اساس! آن هم

سورپرایزی! هه هه هه.کلی ما باحال می باشیم:d ولی خب دیشب با مامان خپلی مان

دعوایمان شد اساس! و حالا ما با هم قهر می باشیم و تازشم ما داریم در عین قهر و اخم

و تخم میرویم یواشکی بساط تولد ایشان را آماده می نماییم!!

ما وقتی داشتیم کیک سفارش می دادیم کلی آقا شیرنی پزه از ما تعریف و تهنیت کرد که

مادرمان را پاس می داریم! و ما بعلت جدال دیشبمان احساس گ*هی بهمان دست داد..شما

جای ما بودید چه می کردید؟ تازشم گفته حق نداری با من آشتی کنی! ما هم برای رد گم کنی

ترجیح دادیم به قهرمان ادامه دهیم ،چون  مامان خپلی مان کلی فضول خان می باشند همه

اش یواشیکی به مکالمات ما گوش می دهند( نمی دانند سایه شان از زیر در دیده می شود!) و

داشتند بو می بردند کلی!!

ما از اول زندگی مان ازهمان لحظه ای که کله مان را از دورن ایشان بیرون اوردیم فهمیدیم که

مادرمان آدمr کنترل چی می باشند اساس وما privacy نداریم اصلا.

..تازشم تقصیر ما نبود تقصیر خودش است قهر قهر تا روز قیامت! ما بعد از تولدشان باز هم

قهر می کنیم! هه هه!

پی نوشتیم: ما درست است که دکتر هستیم ولی دلیل نمی شود که از حق طبیعی خود به

عنوان یک انسان برای ف*حش دادن و حرف بد بد زدن استفاده نکنیم! پس همش در کامنتها

مارا دعوا نکنید که چرا حرف بد می زنیم.دلمان می خواهد و زبانمان را هم از ته حلق در می

آوریم !

هر چی ما فهیم باشیم بالاخره کودک که هستیم بابا! تازشم ما در 24 دیدیم حتی president

آمری*کا همه اش می گوید damn it و fu*ck و sun of the bi*tch و از اینها و ....ما که دکتر

ای بیش نمی باشیم!

ما اعتراف می نماییم بر خریت خویش

پیش نوشتیم: ما اعصابمان خرد می باشد!! یک بنده خدایی به ما بگوید چرا نمی توانیم یک

عکس uploadنماییم؟؟ چرا email نمی توانیم بفرستیم؟؟؟ نمی دانیم اشکال از کجا می

باشد؟ ما؟ کامپیوتر ما؟اینترنت؟ ایران؟ دو*لت محترم سانسورچی که کارمندان ان این روزها

در حال اضافه کاری زیادی میباشند؟؟؟ خدا قوت....

ما اعصاب نداریم ها!! کاش می شد جیغ مان را upload نماییم!!

 ما خیلی دلمان برای صمیمی ترین دوستی که در دوران زندگی مان داشتیم تنگیده است.

ما شماره ایشان را داریم ولی هرگز اصلا نمی توانیم و نمی خواهیم بهشان بزنگیم،چون دوس

ت ما دارای زن می باشند...البته دوست ما پسر می باشد ولی دوست-پسر نمی باشد،می

فهمین که؟

ما دوست جونمان را بسیار دوست می داشتیم..و اخیرا فکر می کنیم عجب الاغی بودیم که

ایشان را تور نکردیم تا با ما مزدوج شوند...البته ایشان مارا بسی دوست می داشتند.فکر کنیم

هنوز هم می دارند چون تنها انسان روی این کره خاکی هستند(بغیر از خانواده) که تولد ما

هرساله یادشان است و تبریک مان می گویند.و می گویند خیلی خیلی آرزوی خوشبختی مارا

دارند ولی نمی توانند باما سخن بگویند بخاطر بانویشان.

ما در گذشته ها که ایشان مجرد بودند و هم کلاسی و دوست صمیمی بودیم، بارها با ایشان

در مورد روابطمانبحث کردیمولی به این نتیجه رسیدیم که نم توانیم یکدیگر را به چشم دیگری

ببینیم.تازشم حتی سعی کردیم همدیگر را بوسه بنماییم ولی خنده مان می گرفت و نمی شد!

دوستمان همیشه می گفت کودک فهیم ما دختر ریزه میزه دوست داریم و تو قدبلند هستی! ما

می گفتیم دوست جان ما پسر قد بلند تنومند دوست داریم و تو قدت متوسط می باشد!! تازشم

ما هرگز نمی توانیم باهم سک*س بنماییم چون به ان چشم هم را نمی بینیم هرگز اصلا..

ما می خواهیم اعتراف کنیم که چون ایشان از خانواده ثروتمندی نبودند ما بهشان اونجوری فکر

نمی کردیم..و ما همیشه قد و هیکل و پول طرف برایمان مهم بوده و هست!البته دوست ما

بسیار خوش چهره بودند ها!! خر بودیم اساس!! الان می فهمیم..دوست ما درسخوان و کلی

باهوش می باشد و مطمینیم تخصص قبول خواهد شد و لذا ثروتمند خواهد شد... ما خیلی

بچگانه فکر می کردیم....خیلی

دوست جان ما کارهایی برای ما در زندگی مان کرد که هیچ وقت بوی فرند ما نکرد.(مرامش را

نداشت و عرضه اش را!!!) بوی فرندهای نکبتی ما هیچ وقت تولد مات یادشان نبود..هیچ وقت

در تنهایی ها یار ما نبودند..هرگز در غربت مارا ساپورت روحی ننمودند...هرگز از ته دل دوست

مان نداشتند..و همیشه فقط دنبال سواستفاده بودند...ولی دوست جان ما آقای به تمام

معناست..چنان که ما شبهای متعدد به خانه شان می رفتیم و در اتاقشان می خوابیدیم و

ایشان به ما دست نمی زدند.قسم می خوریم(بجز یک بار که تصمیم گرفتیم بوسه بنماییم و

نشد!!!) 

ما دلمان تنگ شده و اشکمان سرازیر ولی نمی توانیم باهاش بحرفیم..خوب خودمان دختری

م و نمی خواهیم زندگی بانوی ایشان را به هم بزنیم..ولی دل لعنتی مان ترکیده است اساس..

پی نوشتیم: ما هرگز کادوی ولنتاین نگرفته ایم.ما 27 سالمان است..ما خیلی احساس دوست

نداشته شدن می کنیم..خیلی

ما چه مان می باشد؟
ما چون هم اینک هیچ گونه دوست حقیقی یا حقوقی در زندگی مان نداریم،کلی حرف در دلمان

قلنبه شده می باشد! برای این که ما که کودک فهیمی می باشیم از تنهایی به دوستی های

خیابانی (!!!!) روی نیاوریم می خواهیم همش همش آپ بنماییم تا قلنبه های دلمان کمی سبک

شود..پس هی می آییم و حرف می زنیم.اینجا انجا(در وبلاگ شما) همه جا!!

پی نوشتیم: ما بدین نتیجه دیگری رسیده ایم که چون همش کدهای بلاگفا موقع کامنت گذاشتن

و کلا همه کدهایی که در نت از ما می خواهند را اشتباه وارد می کنیم،آدم نمی باشیم..نمی

دانیم چه می باسیم؟؟شالید ما spam می باشیم!!!

حس می کنیم خودمان نیستیم
عجبا که امروز آقای دکتر مسوول مرکز فرمودند ما ساعت خروج نزنیم بلکه امضا فرموده

مرخص شویم!!(ساعت 12/5)  ما کلی خوشمان امد.و فکر کردیم شاید ایشان وبلاگ مارا

می خوانند!!..

البته نیم ساعت بیشتر و کمتر بحث مانیست..ما نمی توانیم زیر بار حرف زور برویم...

کلا در ذات ما اینجوری می باشد

ما وقتی دبیرستان بودیم در مورد خانم مهندس شدن خودمان کلی dream داشتیم..و

همیشه تصویر ذهنی مان با سامسونتی در دست بودیم که وارد کارخانه خود شده و

کلی کارگر زیر دست داشتیم!!

مهم ترین علتی که ما تغییر جهت داده تجربی رفتیم و سپس دندانپزشکی خواندیم این

بود که الندیشیدیم اگر پزشک باشیم در مطب خود کار می کنیم و خانم خودمان خواهیم

بود و ارباب خودمان..کلا در ذات ما اینجوری می باشد که دوست داریم مدیر باشیم ولی

نمی توانیم زیر دست کسی کار بنماییم و واقعا برایمان شکنجه ای است بس عظیم که

حالا برای نیم ساعت زود و دیر باید گردن کج نموده جواب پس بدهیم...آخر به کی بگوییم

ما برای این دکتر شدیم که هرگز مجبور نشویم برای کسی کار کنیم؟؟؟؟

گاهی زندگی سیلی هایی می زند بسی محکم..

پی نوشتیم: ما شنیده ایم که بدترین جنگ برای انسان این می باشد که بخواهد با بیولوژی

و ذات خود مبارزه بنماید..نه این که با اخلاقهای گند خود نجنگد،بلکه منظور این که بخواهد

برخلاف آنچه خودش هست وانمود کند و این میان مهم ترین کسی که ضربه فنی می شود

خود انسان است و بس.

ما نمی گوییم ادم خوبی هستیم و بی اشکال می باشیم..ولی اینجوری هستیم دیگر..

بهمان فشار می آید که زورمان کنند.آنه هم زور الکی و بی منطق..مدتی است حس می

کنیم خودمان نیستیم...مثل ان روزها در ان شهر دوران دانشجویی مان که کمیته انظباطی

به زور می گفت یک خال مویمان نباید معلوم باشد و مهم تریدن و بدترین چیزی که آزارمان

می داد،این بود که با ان ریخت احساس می کردیم خودمان نیستیم..یکی دیگر هستیم!

در مزایای طرح نیروی انسانی

ما در زندگی مان از هیچ چیزی بیشتر از انتظار بیهوده کشیدن و بیکاری متنفر نمی

باشیم.... 

ما الان مجبوریم در مرکز جدیدی که مارا بدان جا ابلاغ فرمودند هر روز از 7/5 صبح تا

2 بعد از ظهر بیکار بنشینیم و در گرمای شرجی شمال عرق بریزیم و حرص بخوریم که چرا.

...چرا مجبوریم وقتی هیچ بیماری ،یعنی هیچ الاغی، بعد 11 صبح در گرما نمی آید دندا

ن بکشد..ما مجبوریم "حضور فیزیکی" خود را به اطلاع همگان برسانیم؟

مرکز قبلی اقلا انصاف داشتند و بعد 11/5 اگر مریض نداشتیم می فرستادندمان خانه...

بگذریم که ما اصولا چغندری بیش نمی باشیم و هرکجا آدم کم می اورند بدون اطلاع قبل

ی ابلاغ مارا بدان سو رد می فرمایند..باشد که خداوند کمکشان کند رستگار شوند..و شف

ا یابند...

پی نوشتیم: :   این 2 ماه اخر طرح به اندازه تمام 19 ماه گذشته بر ما سخت می گذرد..و گویی

هر روزش سخت تر می شود..بر خلاف همه که می اندیشند باید خوشحال باشیم که در

شرف پایان طرح هستیم ما تحمل مان تمام و طاقتمان طاق شده است شدید و اساس......