میرم مدرسه .. می رم مدرسه....
جیب هام پره فندق و پسته....
*ما امروز عین یک عدد بچه خرخوان استریلیزه رفتیم برای first day مان در دانشگاه.و در
تمامکلاسها عین ببعی نشستیم ردیف جلو.تازشم جزوه هم نوشتیم!
**چون ما کلاً آدم " استرسی پاره وقت" ای می باشیم گند زدیم کلی.در مورد استرسی پاره
وقتبودن مان باید بگوییم که ما چون همیشه و همه جا استرسی نمی باشیم پس آدم
استرسی نیستیم! ولی چون در یک وقتهایی یک جاهایی استرس می گیریم و اساساًگند
می زنیم ،پس گاهی آدم استرسی می شویم! ما در یک جاهایی یک موقعیتهایی خیلی
خجالتی و اجتماع گریز می شویم.مثلاً ما فوبیای "ترس از ورود به محیط جدید برای اولین بار"
داریم اساس! یعنی وقتی برای اولین بار قرار است جایی برویم کلی هی خجالت می کشیم و
استرس داریم و اینا.حالا آن جای جدید چه مطب استاد مان باشد یا کلینیک جدید.چه سوپری
سر کوچه خانه جدید مان یا آرایشگاه یا خیاطی،فرقی نمی کند! ولی همان جا را وقتی برای
دومین بار می خواهیم وارد شویم اصلا ترس و خجالت سرمان نمی شود!
یا فوبیا داریم که وارد یک جمع گنده شویم و بخواهیم سلام کنیم جمعاً !و برای همین می -
باشد که در مهمانی ها همیشه عین خروس مشهدی حسین زودی می رویم تا جز اولین نفرات
باشیم و مجبور نباشیم بیاییم تو به ملت سلام جمعی بدهیم!
***بدی ما این است که وقتی استرس بگیریم کلاً یک آدم دیگری می شویم.و آن آدم دیگر
چلمنگو گاگول می باشد اساس! ولی وقتی استرس نداشته باشیم رآدم دیگر دیگری
می شویمکه اجتماعی و خوشبرخورد و کلی دارای اعتماد به نفس می باشدمثلاً ما در
رانندگی از آن دخترهایی هستیم که راحت چنان حال بچه پرروها را می گیریم که طرف باورش
نمیشود دختر پشت رل نشسته!ولی اگر استرسه بگیرید چنان گاگول بازی راه می اندازیم در
حد خاموش کردن ماشین تو ترافیک یا فراموشی در آزاد کردن ترمز دستی.(یه چیزی تو مایه
های "خانوم ترمز وسطیه" و اینا.).بله تعجب ندارد ما خیلی وقت می باشد که می دانیم
"دوشخصیتی " می باشیم اساس!
پی نوشت: ما مدتهاست خودمان را داریم suppress می کنیم و به خودمان فشار می آوریم تا
همش راجع به سطحیات بنویسیم و آدم پوچ، سطحی،و بی اعتنا به اوضاع fu*cK جامعه مان
باشیم..ولی الان دیگر نمی توانیم فشار را تحمل کنیم.پس تصمیم گرفتیم کم کمک نم نمک
حرف سی*اسی بزنیم ! ما خیلی ناراحت ایم از این همه ظلم و دورویی در جامعه مان این
روزها.باورمان نمی شود این قدر داریم عمیقاً در دریایی از تکبر،زورگویی،ظلم و تعصب و
دیک*تاتوری زندگی می کنیم و عینهو ببعی سرمان را انداخته ایم پایین و حتی جرات نداری
م در وبلاگ مان از اعتقادات مان بنویسیم............... یک آه از ته دل.
