تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم - اسمون مهتابی
اسمون مهتابی
 

*شب بود..ماه پشت ابر بود.....امین و اکرم به اسمان نگاه می کردند.انها ماه و

ستاره ها را نمی دیدند.بار امد ..باد ابرها را برد...........

{چند تا ازدرسهای دبستان رو یادته؟ چقدر ازشون خاطره داری؟؟}

**اسمون خونه ما هم یه خورده مهتابی شده.داداشم پریشب با من حرف زد...

گریه کرد...بغلش کردم و بش گفتم: من از همه دنیا بیشتر دوستت دارم..من حاضرم

جونم رو برات بدم تا تو خوب بشی...دیشب هم با دوستش اومدن با بابا مامان صحبت

کردن..گفت که پشیمونه و اعتراف کرد که اشتباه زیاد کرده و می خواد مواد رو بزاره

 کنار.تصمیمش جدیه و از خونواده می خواد ساپورتش کنن...به بابام گفت با پچ پچ ها

 و چشم غره هاش و عصبانی بودن همیشگی اون بیشتر عصبی می شه و بهونه

دستش میاد برای مصرف..بابا هم حرفهاش رو زد و اقرار کرد یه جاهایی رو اشتباه

 برخورد کرده.

الان اوضاع خیلی بهتره.از پریشب تو ترکه و ما هم همه هواش رو داریم تا عصبی

 بودنش رو تحمل کنیم....البته می دونیم که احتمال لغزشش خیلی زیاده..حدود

۹۵درصد ممکنه دوباره مصرف کنه..ولی مهم اینمه که یک قدم بزرگ برداشته..

.فهمیده اشتباه کرده..تونسته بشینه و حرف دلش رو بزنه..خدایا نمی دونم

 چطور شد که این قدر درهای لطفت رو به روی خونه ما باز کردی...ازت ممنونم.

پ.ن: فقط براش دعا کنین..خواهش می کنم هرکی می خونه براش دعا کنه...