ما کلی "proud of my self" می باشیم این روزها! چون :
۱-ما دکتررژیم می رویم و در دوهفته اول دو کیلو وزن کم کردیم و
کلی آقا دکترهاز ما تعریف کرد..ما قرار است ۴ ماه دیگر مانکن شویم!
۲-تازشم روحیه مان خیلی بهتر می باشد.تازشم درسمان را شروع کرده
ایم و هر چند سیر پیشرفت ما در درس خواندن همچون دویدن گربه
چلاقه می باشد و اگر بخواهیم نمودار ساعات درس خواندن در روز را
بکشیمسینوسی کوسینوسی چیزی خواهد شد..ولی خب استارت را
زده ایم!
۳-تازشم ما همیشه آرزو داشتیم رانندگی را بلد بشویم و بالاخره بلد
شده ایم و در جاده بین شهری می رانندگیم و تازشم بلدیم دنده ۵
بزاریم!! ما دنده عقب هم می توانیم برویم تو در خانه مان! ما فقط ماهی
یکی دوبار ماشینمان را می مالیم!
۴-بابایمان قول داده برایمان یک تندر قرمز گوجه ای بخرد!! ما بسی دختر
خوب و فهیم و قانعی هستیم و اصلا مزدا و سوناتا و BMW دوست نداریم!
حتی زانتیا هم دوست نداریم اصرار نکنید!
۵-ما جای طرحمان را عوض کرده و کلی برای مسوول ستاد خود می -
شیرینیم و حمالی می کنیم و ایشان مارا به دورترین روستایی که
بفرستند ۵ دقیقه با شهر فاصله دارد!!
** به علت مادر ذلیلی ما مجبوریم زودی برویم خانه تا مامان خپلی مان
تنهانماند! بعدا می آییم تا در بازی آرزوهای محال شرکت نماییم!! ما
بالاخره کسی به یک بازی دعوتمان کرد! داشتیم عقده ای می شدیم...
***مامان خپلی ما ادبیاتش از ما هم باحال تر است! مثلاْ به در ماشین رو
حیاط خانه مان می گوید"در کنترل از راه دور" (ریموت را می گوید)و به
در کوچیکهمی گوید " در عابر پیاده"..گفتیم که این همه از ادبیات ما
تعجب نکنید..ارثی است!

