تبليغاتX
دست نوشته های یک کودک فهیم - ما این روزها.................
ما این روزها.................
 

دوست داریم حالا که معلوم نیست کی می خواهد دوباره سر و کله مان در وبلاگستان پیدا شود کمی بیشتر از

اوضاع خودمان هی بنویسیم و هی بنویسیم..

راستش الان احساس بدی داریم چون آن طور که قبلا می نوشتیم حالا نوشتنمان نمی گیرد...خوب نیست.خودمان

متن مان را دوست نمی داریم.

ضمنا قبلا فهیم بودیم الان حس می کنیم کمی نفهم می زنیم!!

تازشم احساس دورماندگی از محیطی را داریم که دوستش می داشتیم..پاستوریزه شده ایم و این اصلا با گروه خونمان

 جور نمی آید!! دلمان لک زده واسه پاساژ گردی و شیطونی و پسر بازی و اینا......جدا از شوخی تفریح خونمان

 در شهرستان کم می شود.از کوچکی و دلگیری اش بیزاریم...و این که ملت ۸ شب در خانه هایشان خمیازه می کشند

 و تمام مغازه تعطیل می کنند حال نمی کنیم...

ما برای این که دختر خوب مامان باشیم و جمعه ها برویم با خاله هایمان خونه مادربزرگمان و خواستگارانمان بیایند

 با ما ازدواج سنتی بکنند خوشمان نمی آید...نه نه نه.

ما یک راه پیش رو داریم و آن هم قبولی در تخصص است.می دانید که ما از دوران دانشجویی مان هیچ چیز مفیدی

 یادگاری برنداشتیم..بجز همین مدرک دکتری که البته خدارا شکر دنیایی می ارزد..اما خاطرات بد و آزار دهنده..آدمهای

مزخرف...چند مدل شکست احساسی روحی که شخصیتمان را تخریب نموده و هی داریم روش کار می کنیم تا برطرف

 شود....و حتی یک دوست خوب برای امروزمان نداریم.

در حال حاضر بزرگترین نیاز ما دوست خوب است..دوست صمیمی ...دوستی که بشینیم باش حرف حساب بزنیم نه

 مثل دوستان شمالی مان که فقط فکر بوی فرندشان هستند...

ما داریم درس می خوانیم..دعا کنید بیشتر بخوانیم و قبول شویم..تهران قبول شویم.